ماهنامه الکترونيکي دوران شماره 166   شهريور ماه 1398
 

 
 

 
 
   شماره 166   شهريور ماه 1398


 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 
ما مفت باختیم


سید مهدی فرخ (۱۲۶۵–۱۳۵۲) ملقب به متین‌السلطنه دولت‌مرد ایرانی اواخر دوره قاجار و دوره پهلوی بود. او نزدیک به نیم قرن مشاغل و مقامات مختلف حکومتی و سیاسی داشت: هفت مرتبه استاندار و پنج نوبت وزیر و سه دوره سناتور و دو دوره نماینده مجلس و دو دفعه سفیرکبیر بوده است. متین السلطنه در ۱۳۱۹ استاندار فارس بود. او این سمت را در شهریور 1320 که ایران به اشغال قوای بیگانه در آمد حفظ کرده بود. متن زیر بخشی خاطرات وی از روز اشغال است:
....با شلیک نخستین گلوله‌های توپ در مرزهای ایران، کشور ما بدون آنکه بخواهد و یا انتظار داشته باشد، با یک حرکت سریع به دوره جدیدی از حیات سیاسی و اجتماعی پرتاب شد. در این حرکت انتقالی و پیش‌بینی نشده، دو طبقه با کیفیتی متفاوت، چندان که لازمه کار بود، از رویدادهای زمان خویش آگان نبودند: نه ملت ایران می‌دانست که در پشت دیوارهای کشور چه مسائلی در جریان است، و نه شاه به درستی در جریان مسائل روز کشور قرار گرفته بود. برای اینکه این ادعا را بهتر به اثبات برسانیم بهتر است نظر محافل خارجی را در آن لحظات بررسی کنیم.
چند لحظه پس از آنکه شاه از هجوم سربازان متفقین به مرزهای شمالی و جنوبی ایران مطلع می‌گردد سفرای شوروی و انگلستان را به دربار احضار کرده و در مورد دلیل هجوم و ایجاد مخاصمه از آنان توضیح می‌خواهد. در گزارشی که «دریفوس» سفیر آمریکا در ایران به وزارت امور خارجه کشور خویش در مورد این ملاقات تهیه کرده بود، می‌نویسد:
«امروز همکار من آقای بولارد (سفیر انگلیس) ضمن تبادل نظری که در مورد وضع سیاسی ایران با من داشت، صریحاً افشا نمود که در شرفیابی صبح امروز، او دریافته است که شاه ایران ابداً در جریان مسائل حاد روز قرار نگرفته است و دولت ایران یادداشتها و اعتراض‌های مکرر ما را نزد شاه بی اهمیت جلوه داده و در اینجا کسی حادثه صبح امروز را نمی‌توانست باور کند.»
این ناباوری در میان توده مردم توام با حیرت و وحشت بود. روز دوشنبه سوم شهریورماه ناگهان رادیو تهران خبر داده بود که:
«نیروهای روس و انگلیس از شمال و جنوب به ایران حمله نموده و از صبح مشغول پیشروی هستند. نیروی دریایی انگلیس به بندر شاپور و بندر خرمشهر حمله برده و مقاومت نیروی دریایی ایران را در هم شکسته و پس از گلوله باران مناطق مزبور، آنجا را متصرف شدند. نیروهای زمینی انگلیس از خانقین گذشته به طرف قصر شیرین پیشروی می‌کنند. نیروهای زمینی روس از جلفا به طرف تبریز در حرکتند و نیروی هوایی روسیه اکثر بنادر شمال را بمباران کرده است.»
این نشانه‌های شوم، ملتی را که بیست سال تمام در یکنواختی مکرر به سر برده و جز سکوت و خاموشی چیزی را نمی‌شناخت، دچار رعب و وحشت کرده بود. آنان دسته دسته به دور هم جمع شده بودند و از یکدیگر می‌پرسیدند: «چرا؟... چه شده که خانه‌های ما را بمباران می‌کنند؟»
رادیو تهران خیلی راحت توانست در دو جمله جواب مردم را بدهد: «علت هجوم و حمله انگلیسی‌ها این است که می‌خواهند ایران را از حمله و تحریکات و مخاطرات آلمان محافظت نمایند!»
تا قبل از سوم شهریور و تا قبل از اعتراض‌های شفاهی سفیر انگلستان نسبت به اتباع آلمانی مقیم ایران، گاه و بی‌گاه این زمزمه‌ها در بین رجال ایرانی بلند بود که : اگر روس‌ها به خاک ایران تجاوز کنند، ارتش ایران شدیداً مقاومت خواهد کرد.» و دلایلی که برای مقاومت و پیروزی بازگو می‌کردند یکی این بود که: «روسها به دلیل حمله آلمان به شدت گرفتار هستند و با مختصر مقاومت از جانب ارتش ایران بلافاصله مثل لاک پشت سرشان را توی لاک خود فرو خواهند برد. همچنانکه درمورد فنلاند کردند.»
زمزمه دیگری که بین مطلعین ایرانی رواج داشت این بود که: «محال است انگلستان در ایران دست به تجاوز علنی بزند و راه را برای دشمن دیروز و رقیب فردا صاف کرده، پایش را به ایران بکشاند.» اما در 20 مرداد 1320 قضیه آشکار شد که: نقشه حمله به خاک ایران از طرف انگلیسی‌ها تهیه شده و این انگلستان است که ارتش سرخ را به بهانه فصل ششم از معاهده مسکو برای یورش به ایران تحریک می‌کند. از این رو راهی جز ملایمت و دفع شر برای مقامات ایرانی باقی نماند، اما دیگر دیر شده بود. ملایمت‌ها فایده‌ای نداشت، زیرا کم‌کم در اواخر مرداد ماه و اوایل شهریور 1320 این نغمه از طرف دیپلمات‌های انگلیسی ساز شده بود که: «ایران بایستی راه‌آهن و راه شوسه خود را برای عبور مهمات جنگی در اختیار قوای متفقین قرار دهد.»
این درخواست و تهدیدهای متعاقب آن توانست رجال مسئول ایران را از خواب گران بیدار کند. صبح روز دوشنبه سوم شهریور جلسه هیئت دولت در حضور رضاشاه جهت بررسی اوضاع و اتخاذ تصمیم تشکیل شد. وزرا از ساعت 7 صبح یکی پس از دیگری با رنگهای پریده در آن جلسه مهم حاضر شدند.
شاه با نگرانی و بی اعتنایی خطاب به منصورالملک رئیس دولت وقت گفت:
- آقایان از جریانات امروز مطلع شده‌اند؟
وزرا سرهایشان را با ناراحتی تکان دادند و عرض کردند: «بله.» شاه خطاب به وزرا گفت:
- چه فکری به ذهن شما می‌رسد؟ مصلحت کشور در چیست؟ جنگ کنیم یا تسلیم شویم؟
همه سر ها به زمین دوخته شد و کسی چیزی نگفت. شاه در حالی که یک‌یک آقایان اعضای کابینه را از نظر می‌گذراند گفت:
آنها جز با من با کسی کاری ندارند. من سد راه آنان شده‌ام. تا حالا هرچه بهانه گرفته‌اند انجام داده‌ایم. اما حالا می‌خواهند خاک کشور ما را وسیله حمل و نقل محمولات جنگی خودشان بکنند. من تصمیم گرفته‌ام استعفا بدهم و سلطنت را به ولیعهد واگذار کرده و مسئولیت را از خودم سلب کنم. شاید به این طریق آنها دست از جنگ بردارند.
لحظه‌ای دیگر سکوت حکمفرما شد. سپس شاه به وزیران دستور داد هرچه زودتر خبر تهاجم متفقین را به نمایندگان مجلس شورای ملی برسانند. بدین ترتیب در ساعت سه و سی دقیقه بعد از ظهر روز سوم شهریور نمایندگان مجلس شورای ملی نیز توسط نخست‌وزیر از فاجعه یورش مطلع شدند.
روز چهارم شهریور در حالیکه نیروهای انگلیس به طرف مناطق نفتخیز ایران به سرعت در حرکت بودند و در حالیکه با حملات پیاپی آنها نیروی دریایی جوان ایران فلج شده و سرتیپ بایندر فرمانده نیروی دریایی ایران در خلیج فارس شهید شده بود، و در شرایطی که شهرهای تبریز، رضائیه، میانه، خوی، مراغه و بندر زیبای پهلوی زیر بمب‌های آتش‌زای نیروی هوایی شوروی یکی پس از دیگری آسیب دیده و یا منهدم می‌گردید، هیئت دولت به دستور شاه به وزارت جنگ رفته بودند تا در جلسه شورای عالی جنگ شرکت کرده تصمیم بگیرند که آیا ارتش ایران می‌تواند علیه متجاوزین وارد جنگ شود یا خیر.
در جلسه شورای عالی جنگ عده زیادی از امرای ارتش و فرماندهان لشکرها حضور داشتند و در انتظار هیئت دولت بودند. به محض آنکه چند نفر از وزیران لب به سخن گشودند و گفتند که: «ما از امور جنگ و مهمات اطلاعی نداریم و نمی‌دانیم بنیه ارتش ایران برای ورود به جنگی که انتهایش بر ما مجهول است تا چه اندازه است و آیا ارتش ایران می‌تواند در مقابل تجاوزات نیروهای عظیم متفقین مقاومت کرده آنان را عقب بنشاند یا نه؟» اکثر آنان با غرور غریبی که وزرا را به شدت تحت تاثیر قرار داد فریاد کشیدند:
«ما آماده برای جنگ هستیم و با دشمنان خواهیم جنگید!»
وزرا با حیرت و تعجب گفتند: «اگر واقعاً ارتش ایران می‌تواند عملاً وارد جنگ شود و پیشروی متجاوزین را سد کند دولت از آقایان پشتیبانی خواهد کرد.»
در این هنگام ناگهان دو افسر جوان بدون مقدمه از جا بلند شده برخلاف سایر امرای ارتش شروع به صحبت کردند. این دوافسر یکی مرحوم رزم‌آرا و دیگری سرتیپ عبدالله هدایت بود. اینها هر دو در میان بهت و سکوت حاضرین استدلال کردند که ارتش ایران قادر نیست با نیروهای عظیم و مجهز متفقین وارد جنگ شود. زیرا نه فقط وسایل موتوری برای حرکت نیروها موجود نیست بلکه حتی آذوقه برای 5 روز در انبارهای ارتش وجود ندارد!
بیانات عریان و بی باکانه این دو افسر تحصیل‌کرده ارتش ناگهان روح مذاکرات امرای ارتش و دولتیان را عوض کرد و همه آنهایی که معتقد بودند بایستی علیه متجاوزین وارد جنگ شد، دفعتاً سکوت اختیار کردند.
پس از آنکه هیئت دولت از جلسه شورای عالی جنگ مراجعت کرد، این توافق بین آنان به طور ضمنی شکل گرفت که بهتر است خبر جلسه شورای عالی جنگ را به عرض شاه رسانده و بار دیگر مذاکرات از طریق دیپلماسی ادامه یابد. اما لازمه این کار دست‌کم این بود که دولت عوض شود. زیرا درست در زمان دولت منصور بود که اخراج آلمانی‌های مقیم ایران را دولت وقت، یک نوع توهین و دخالت در امور سیاسی مملکت از طرف متفقین تلقی می‌کرد و به هیچ نحو حاضر نبود نظریات متفقین را در مورد خروج آلمانی‌ها از ایران و واگذار کردن راه‌های ایران برای عبور مهمات به مقصد شوروی قبول نماید. اگرچه بعدها همین دولت نرم شده برای سفارت انگلیس پیام می‌فرستاد که قریبا آلمانیهای مقیم ایران به طرف ترکیه کوچ داده خواهند شد. اما دیگر نوشداروی بعد از مرگ سهراب بود و ظاهراً تشخیص داده شده بود که برای قبول بعضی از نظریات متفقین و ادامه مذاکرات از طریق دیپلماسی باید دولت دیگری روی کار آید تا شاید خون مردم بیگناه بی دلیل در این معرکه ریخته نشود.
وقتی این نظریه به عرض شاه رسیدو وقتی عده‌ای از رجال به عرض رساندند که اختلاف مقامات متفقین با دولت ایران آن است که بعضی از نظریات آنان را در شدیدترین لحظات جنگ دوم جهانی قبول نکرده است، و اکنون اگر دولت دیگری روی کار آید و سریعاً با مقامات مزبور مذاکرات را شروع کند حتماً جنگ و جدال خاتمه پیدا خواهد کرد، این دلیل باعث شد که شاه مدتی مردد مانده مسئله استعفا را به طور موقت فراموش کند.
اما برای روشن شدن وقایع آن لحظات از نظر تاریخ سیاسی ایران و همچنین به خاطر درک روحیات و نظرات شاه در مورد حوادث شهریور 1320 لازم است این مورد را خاطرنشان کنیم که یک روز قبل از طرح این مسئله در حضور شاه، آقای منصور در شرفیابی‌هایی که در آن شرایط پیاپی به وجود می‌آمد حضور پیدا نمی‌کرد. حتی روز 5 شهریور که شاه هیئت وزیران را احضار کرده بود از آقای منصور خبری نبود. در همان ایام نیز عده‌ای از وزیران مدعی بودند که شاه دستور داده بود رئیس‌الوزرا شرفیاب نشود.
در جلسه هیئت وزیران، شاه نخست تاکید می‌کند که آقای آهی وزیر دادگستری مسئولیت کابینه جدید را به عهده بگیرد. اما آقای آهی و دیگران به شاه عرض کردند که بهتر است مرد معمری که بارها لیاقت وشایستگی خود را به اثبات رسانده عهده‌دار کابینه گردد. اکثراً می‌گفتند جز آقای ذکاءالملک فروغی کسی شایسته این مقام نیست. شاه می‌پرسد: «او مریض است. چگونه می‌تواند در این شرایط سخت عهده‌دار مسئولیت نخست‌وزیری شود؟» به عرض رساندند: «اگر اعلیحضرت ایشان را احضار نمایند، او به خاطر مملکت از خدمت دریغ نخواهد کرد.» شاه، آقای انتظام رئیس کل تشریفات دربار را احضار کرده به وی ماموریت داد فوراً به مشهد رفته آقای فروغی را به کاخ سعدآباد بیاورد. حتی تاکید کرد که چون آقای فروغی کسالت دارد مانعی ندارد که اتومبیل حامل ایشان تا مقابل پله‌های سلطنتی بیاید.
درست شش یا هفت سال بود که بین شاه و فروغی ملاقاتی دست نداده بود. اینک مردی به ملاقات شاه می‌آمد که در حساس‌ترین لحظات تاریخ سیاسی ایران باید زمام امور کشور را در دست گیرد. اتومبیل او به طور استثنا تا پله‌هایی می‌آمد که هرگز اتومبیل هیچ مقامی به آن نزدیک نشده بود. وقتی فروغی با آن حال نزار شرفیاب شد، شاه از جا بلند شد و دست او را گرفت و نزد خود نشاند و گفت:
«لابد می‌دانید که وضع خاصی در مملکت پیش آمده و صلاح کشور در این دانسته شد که زمام امور کشور را در دست گرفته و بدون مشورت هر کسی را که میل دارید به عضویت کابینه پذیرفته، شروع به کار نمایید.» قطره‌های اشک از چشمان فروغی سرازیر شد و شاه نیز چنان منقلب گشت که شدت انقلاب درونی وی را می‌شد از چشمان مرطوبش حدس زد.
در آن زمان من و همه دوستانم که عضویت در کابینه سوم شهریور را بر عهده داشتند معتقد بودند که اگر ذکاءالملک فروغی از ابتدا زمام امور کشور را در دست داشت هرگز ما چنان مفت بازنده نمی‌شدیم.
با روی کار آمدن فروغی به سفارت آلمان فشار وارد شد که هرچه زودتر اتباع خود را از ایران جمع کرده از کشور خارج کند. من نیز بدون اشاره به کوچ آلمانی‌ها و بدون تشریح وضع ارتش ایران و مرخصی سربازان و هجوم دهها هزار سرباز بی سلاح و بی لباس و بی آذوقه که در کوهها و بیابانها و خیابانهای ایران سرگردان و گرسنه رها شده بودند، رهسپار حوزه ماموریت خود در شیراز شدم و .....

منبع:خاطرات سیاسی فرخ «معتصم‌السلطنه»، تاریخ پنجاه ساله معاصر ایران، سازمان انتشارات جاویدان، برگرفته از صفحات 416 تا 425

این مطلب تاکنون 99 بار نمایش داده شده است.
 
     استفاده از مطالب با ذکر منبع مجاز مي باشد.                                                                                                    Design: Niknami.ir