ماهنامه الکترونيکي دوران شماره 139   خرداد ماه 1396
 

 
 

 
 
   شماره 139   خرداد ماه 1396


 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 
کالبد شکافی یک هواپیماربایی

پس از اتّخاذ قطعى شيوه قهرآميز به شكل مبارزه مسلحانه چريكى، به عنوان خطّ مشى استراتژيك سازمان، رهبرى تشكيلات بر اين باور بود كه به تدريج و قدم به قدم به هدف‏هاى مرحله‏اى خود، كه در بدو بنيانگذارى سازمان عميقاً بدان معتقد بود، نزديك‏تر مى‏شود؛ در نتيجه، چشم‏انداز ديگرى از مبارزه را در مقابل خود مى‏ديد. سازمان در سال 1348، پس از ارزيابى موقعيت تشكيلاتى در نبرد آتى، نتيجه گرفت كه اعضاى اصلى صلاحيت تئوريك سياسى، ايدئولوژيك و تشكيلاتى در امر مبارزه را در حد لازم كسب كرده‏اند؛ بنابراين قرار شد امكانات كسب صلاحيت نظامى، در تئورى و عمل، مورد بررسى قرار گيرد. هدف چنين بود: كسب صلاحيت نظامى براى شروع عمل مسلّحانه.
در آن شرايط امكان آموزش و آمادگى نظامى در داخل ايران، به دليل مشكلات امنيتى و محدوديت امكانات سازمان، وجود نداشت. بهترين راه‏حل اين مسئله را سازمان در همكارى با سازمان «الفتح» دانست، كه مهم‏ترين سازمان سياسى - نظامى فلسطين بود و به نظر مى‏رسيد به لحاظ ايدئولوژيك نيز بيش از ديگر گروه‏هاى فلسطينى با مواضع ايدئولوژيك سازمان نزديك باشد. مسئولين سازمان از مدتى پيش توسط راديو عاصفه و مطبوعات و ساير منابع اطلاعاتى، تا حدودى، از كمّ و كيف جنبش فلسطين و سازمان الفتح باخبر بودند؛ و مى‏دانستند كه اين سازمان در كشورهاى عربى و اروپايى و شيخ‏نشين‏هاى خليج فارس فعاليت‏هاى پشت جبهه‏اى گسترده‏اى دارد. براى ايجاد ارتباط، قرار بر اين شد كه از دو راه اقدام شود: يكى دفتر فتح در فرانسه و ديگر از طريق شيخ‏نشين‏هاى جنوب. زيرا سازمان معتقد بود براى حل هر مسئله‏اى نبايستى تنها به يك راه‏حل اكتفا كرد؛ زيرا در صورت ناموفق بودن، كار به بن‏بست مى‏رسد.
مذاكره در پاريس
در پاييز 1348 حسين روحانى، از كادرها و مسئولان سازمان، براى تماس و مذاكره با نماينده الفتح در فرانسه در نظر گرفته شد و وى بلافاصله پس از اين تصميم، از طريق هوايى، به پاريس سفر كرد. اولين اقدام و كوشش جهت ارتباط و ملاقات با سازمان الفتح توسط روحانى صورت گرفت. او موفق شد در آذر ماه 48 در پاريس، با محمود هَمشَرى نماينده سازمان الفتح، كه بعدها به دست عمّال اسرائيل در پاريس ترور شد، چندين ملاقات داشته باشد. اين ملاقات‏ها به دليل عدم پيگيرى محمود همشرى به نتيجه قطعى نرسيد؛ و بعدها از طريق ديگرى يعنى تماس با نمايندگان سازمان الفتح در قطر زمينه ملاقات با اعضاى رهبرى اين سازمان به دست آمد. اين ملاقات در اوايل تابستان 1349 ميان نمايندگان سازمان مجاهدين خلق و سازمان الفتح در امّان (اردن) صورت گرفت و آنها (سازمان الفتح) تعهد هرگونه كمك نظامى را در حيطه امكاناتشان نسبت به سازمان پذيرا شدند.
مذاكره در قطر
تفصيل ماجراى تماس‏هاى موفق بعدى از اين قرار است كه سيد مرتضى (تراب) حق‏شناس در زمستان 1348، از طريق دوبى، خود را به قطر رساند؛ در حالى كه محمل و پوشش او كارگرى بود. پس از ورود در بندر با مسئول دفتر فتح در قطر، كه ضمناً صاحب پست مهمى نيز بود، تماس برقرار كرد. در وهله اول، خود را فردى علاقه‏مند به جنبش فلسطين و تحقيق پيرامون آن معرفى نمود و در پاسخ به اين سؤال كه «آيا وابسته به گروهى هستى؟»، جواب منفى داد و گفت: «من و چند نفر از رفقايم كه در ايران هستيم، مايليم كه در مورد انقلاب فلسطين تحقيق كنيم.» مسئول دفتر موافقت خود را اعلام كرده قرار گذاشت كه چند ماه بعد او را ملاقات كند و نتيجه نهايى را به اطلاعش برساند.
در فروردين 1349 عبدالرّسول مشكين‏فام و فتح‏اللَّه (ارژنگ) خامنه‏اى به همراه تراب حق‏شناس، از همان طريق قاچاق، راهى دوبى و از آنجا با لنج عازم قطر شدند.
لنج در ساحل قطر لنگر مى‏اندازد و اعضای سازمان خود را به شهر رسانده در موعد مقرّر با نماينده فتح و فرد ديگرى كه جهت انجام مذاكرات از بيروت آمده بود، ملاقات مى‏نمايند. در جريان اين مذاكرات، نمايندگان الفتح با سازمان و موقعيت و مواضع آن آشنا شدند. اين ملاقات موفقيت‏آميز بود و قرار شد مذاكرات تفصيلى بعدى در امّان، پايتخت اردن هاشمى، صورت بگيرد؛ به اين شكل كه مجاهدين در بيروت اجتماع كنند و از آنجا توسط الفتح به اردن گسيل شوند تا پيرامون آموزش‏هاى نظامى و سياسى مورد نياز تصميم‏گيرى نهايى اتّخاذ گردد.
هيئت نمايندگى سازمان مجاهدين خلق مركّب از اصغر بديع‏زادگان، تراب حق‏شناس، مسعود رجوى و لطفعلى بهپور - به مسئوليت و سرپرستى بديع‏زادگان - در اواسط بهار 1349 از بيروت به امّان برده شدند و در آنجا با هيئت نمايندگى سازمان الفتح، به رياست ابوحسن به مذاكره پرداختند.
ماحصل مذاكرات، توافق طرفين بر اين اساس بود كه با ميزبانى الفتح، هر تعداد از افراد سازمان كه اعزام شوند، جهت گذراندن دوره آموزش نظامى و فنون رزم چريكى، به اردوگاه‏هاى جنبش فلسطين جذب گردند. ضمناً سازمان الفتح تقبّل نمود كه متناسب با امكانات خود و ميزان نياز سازمان، در تدارك تسليحاتى مساعدت كند. در پى اين توافق، تعداد قابل توجهى از كادرها و اعضاى سازمان، كه عموماً از جهت سياسى و تشكيلاتى در سطح قابل توجهى بودند، به طرق مختلف - چه به‏طور رسمى و همراه با گذرنامه و چه به صورت قاچاق از راه دوبى - عازم اردوگاه‏هاى الفتح در اردن و - پس از سپتامبر 1970 - در لبنان و سوريه شدند.
ماجراى هواپيماربايى
همزمان با حضور هيئت نمايندگى سازمان در بيروت و امان، براى چند تن از اعضاى سازمان، كه به دليل مشموليت نظام وظيفه قادر به تهيه گذرنامه نبودند، شناسنامه‏هاى جعلى تهيه شد. قرار بود آنان از طريق بنادر جنوبى (بندرعباس و بندرلنگه) عازم قطر، ابوظبى يا دوبى شوند، در پوشش كارگر مهاجر از نمايندگان سيار سفارت ايران گذرنامه تهيه كنند و از راه هوايى به بيروت بروند. شش تن از اين افراد (سيدجليل سيداحمديان، محسن نجات‏حسينى، محمود شامخى، حسين خوش‏رو، كاظم شفيعيها، موسى خيابانى) در دوبى خانه‏اى اجاره كردند و در آن ساكن شدند. ولى اندكى بعد پليس دوبى اقدام به دستگيرى آنان كرد. اين حادثه منجر به ماجراى هواپيماربايى شد كه در آن زمان حادثه‏اى جنجالى به شمار مى‏رفت. شرح ماجرا چنين است:
افراد فوق موفق شدند در هيئت كارگران مهاجر ايرانى، با شناسنامه جعلى گذرنامه‏هاى خود را از مأموران سيار سفارت ايران در كويت، كه براى رسيدگى به وضع ايرانيان مهاجر مدتى از سال را در دوبى اقامت داشتند، دريافت كنند. طبق برنامه، قرار بود دو تن از افراد فوق در روز شنبه 6 مرداد 1349 و بقيه با فاصله يكى دو روز راهى بيروت شوند. اعضاى سازمان براى عزيمت به بيروت به خريد لباس مناسب نياز داشتند و لذا شش نفر فوق، با هم، راهى بازار شدند. حركت دسته‏جمعى شش نفر با سر و وضع ژوليده توجه يك مأمور انگليسى پليس را جلب كرد و آنان دستگير و به شرطه‏خانه برده شدند. رياست شرطه‏خانه را فردى ايرانى تبار به نام احمد بوستانى به دست داشت. همراه داشتن مقدار زيادى پول، كه با لباس‏هاى مندرس ناهمخوان بود، سبب سوءظن شديد پليس دوبى به اعضاى سازمان شد و در زمان بازرسى از خانه محل اقامت آنان سرودهاى العاصفه، تعدادى كتاب درباره جنگ چريكى در چين و ونزوئلا، 4 عدد پاسپورت كامل و 2 پاسپورت نيمه تمام، مهر جعل پاسپورت، عكس و مدارك تحصيلى و دفترچه يادداشت بغلى يكى از اعضا به دست آمد. با كشف مدارك فوق و پاسخ‏هاى متناقض اعضاى سازمان در بازجويى‏ها سوءظن پليس دوبى بيش‏تر شد و افراد فوق را به اتهام جاسوسى در بازداشت نگه داشت. افراد زندانى موفق شدند از طريق يكى از زندانيان عادى ايرانى نامه‏اى براى سازمان در تهران ارسال كنند و دستگيرى خود را اطلاع دهند. سازمان پس از بيست روز تصميم گرفت كه سه تن را براى پيگيرى و حل مسئله به دوبى اعزام كند.
در نيمه اول شهريور 1349 حسين احمدى روحانى، عبدالرسول مشكين‏فام و سيدمحمد سادات دربندى، جداگانه وارد دوبى شدند. مسئوليت گروه به عهده حسين روحانى بود. آنان به مدت دو ماه از طرق مختلف تلاش كردند تا مانع تحويل زندانيان به دولت ايران شوند. از جمله، به كمك الفتح و شخص ياسرعرفات، موفق شدند تا از طريق يك قاضى فلسطينى درباره مدارك كشف شده و كم و كيف پرونده اطلاعاتى به دست آورند. سرانجام، تصميم گرفته شد كه در صورت انتقال زندانيان به ايران با هواپيماى مسافربرى، اقدام به ربودن هواپيماى فوق شود. از سال 1968 موجى از هواپيماربايى سياسى در اروپا و خاورميانه آغاز شده بود و در آن زمان اقدام فوق نوعى عمل «انقلابى» و «قهرمانانه» به شمار مى‏رفت. هواپيماربايى‏هاى جنجالى جبهه خلق براى آزادى فلسطين در شهريور و مهر 1349(اوت و سپتامبر 1970) نيز جاذبه لازم را براى مبادرت به اين اقدام در مجاهدين خلق ايجاد كرده بود.
سرانجام، در حوالى نيمه آبان 1349 مسجل شد كه پليس و سازمان امنيت دوبى، كه رياست آن را يك سرهنگ انگليسى به دست داشت، زندانيان را به دولت ايران تحويل خواهد داد. در گروه اعزامى مجاهدين خلق تقسيم كار جديدى صورت گرفت و مشكين‏فام، به دليل توانايى‏هاى جسمى، به جاى حسين روحانى مسئوليت گروه و فرماندهى عمليات هواپيماربايى را به دست گرفت. اعضاى گروه موفق شدند براى پرواز ساعت 8 صبح روز دوشنبه 18 آبان 1349، كه زندانيان را به بندرعباس انتقال مى‏داد، بليط تهيه كنند و مقدارى بنزين و ماده ناپالم، چند عدد چاقو و يك قبضه اسلحه تك تير، كه به شكل خودكار بود، وارد هواپيما كنند. زندانيان به همراه بوستانى، رييس شرطه و يك همكار او و مسافران، سوار هواپيما شدند. ده دقيقه پس از شروع پرواز، اعضاى تيم، بوستانى را مضروب كردند، كليد دستبندها را به دست آوردند، شش دوست زندانى خود را آزاد كرده و چاقوها را بين آنها تقسيم كردند و هواپيما را به كنترل خود درآوردند. خلبان مسن استراليايى هواپيما مطيع بود ولى كمك خلبان جوان ايرانى او چند بار تلاش كرد تا ربايندگان را فريب دهد.
قرار بود هواپيماى ربوده شده به عراق برده شود ولى به علت كمبود سوخت ابتدا به سوى قطر هدايت شد. پس از تماس خلبان با برج مراقبت و اصرار او، هواپيما در ساعت 5/9 صبح در فرودگاه دوحه به زمين نشست. به محض نشستن هواپيما در انتهاى باند چند ماشين آتش‏نشانى حامل نيروهاى مسلح به هواپيما نزديك شدند كه به دليل تهديد جدّى ربايندگان (ريختن بنزين بر كف هواپيما و روى صندلى‏ها و تهديد آتش زدن هواپيما) خلبان مقامات فرودگاه را از هرگونه دخالتى منع كرد. در ساعت 5/10، پس از اتمام سوخت‏گيرى، هواپيما به پرواز درآمد، از طريق آسمان كويت به سوى عراق حركت كرد و در ساعت 2 بعدازظهر به بصره رسيد. مسئولان فرودگاه بصره اجازه فرود ندادند و ضمن تماس با مركز توصيه كردند كه هواپيما در بغداد فرود آيد. حدود ساعت 3 بعد از ظهر هواپيما به آسمان بغداد رسيد. خلبان اجازه فرود خواست ولى مقامات فرودگاه اجازه فرود ندادند. خلبان با تكرار درخواست خود و بيان موقعيت خطرناك هواپيما، سرانجام موفق شد در يك باند فرعى فرود آيد.
پس از استقرار هواپيما در باند فرودگاه بغداد، مشكين فام، فرمانده عمليات، از هواپيما خارج شد. او به اختصار مواضع خود و دوستانش و علت هواپيماربايى را براى مقامات امنيتى عراق بيان كرد و براى تحويل هواپيما و تسليم شدن به دولت عراق اعلام آمادگى كرد. به اين ترتيب، ربايندگان از هواپيما پياده شدند و پس از تفتيش و تحويل سلاح‏ها، به سمت سالن فرودگاه هدايت شدند. در محوطه فرودگاه خبرنگاران و عكاسان اجتماع كرده بودند ولى به درخواست ايرانيان عكسى گرفته نشد و گفتگويى صورت نگرفت. برخى از نيروهاى مخالف رژيم پهلوى، كه اغلب از وابستگان به جبهه ملى ايران در خارج از كشور بودند، براى استقبال از هواپيماربايان به فرودگاه آمده بودند كه به درخواست سفارت ايران و ممانعت پليس بغداد موفق به ملاقات نشدند. مأموران پليس، با همكارى سفارت ايران در بغداد، هواپيماربايان را اعضاى يك باند جاعل معرفى كردند. هواپيماى ربوده شده كمى بعد به سوى آبادان پرواز كرد.
درباره ورود مجاهدين خلق به بغداد، حوادث دوران اقامت‏شان در عراق و اعزام به پايگاه‏هاى سازمان آزادى‏بخش فلسطين، گزارش درونى در دست است كه در حوالى سال 1350 براى سازمان تنظيم شده. نويسنده گزارش فوق حسين روحانى است. در اين گزارش چنين آمده است:
«...به دنبال پرواز هواپيما به طرف آبادان ما 9 نفر را دسته‏جمعى به باشگاهى بردند و در آنجا تا ساعت 9 بعدازظهر با گروه‏هاى مختلف ايرانى برخورد كرديم كه البته آنها ما را، كه به اسم و خصوصيات غيرحقيقى معرفى شده بوديم، نشناختند. آن عدم معرفى اگرچه به لحاظ سازمانى براى ما ضرورى بود ولى در عمل موجب دشوارى‏هايى نيز شد تا آنجا كه احتمال استرداد ما به ايران مى‏رفت زيرا به دليل عدم فكر كافى روى محمل‏ها در بازجويى‏هاى اوليه به تناقضات آشكارى برخورديم كه موجب تشديد سوءظن مقامات عراقى به ما گرديد و حتى برخى از آنها فكر مى‏كردند كه ساواك ما را به اين صورت گسيل داشته است. گويا خود رژيم ايران نيز در اين جهت يك سرى اقدامات كرده بود. سرانجام براى جلوگيرى از چنين پيشامدى هويت اصلى خود را معرفى كرديم. البته همه چيز را به خودمان ختم كرديم و تا آخرين لحظه اسمى از سازمان برده نشد. على‏رغم معرفى خود و دلايل غيرقابل انكارى كه مى‏توانست مقامات عراقى را به ماهيت ما رهنمون شود اين سوءظن مدت زيادى ادامه داشت تا بالاخره با تماس‏هاى گروه‏هاى مترقى در خارج و در رأس آنها فتح واقعيت امر براى آنها روشن شد و ما هدفمان را كه پيوستن به انقلاب فلسطين بود براى آنها توضيح داديم و روى آن تكيه زيادى نموديم. به اين ترتيب ما سه نفر، در حالى كه 6 برادر عزيزمان را در كنار خود داشتيم و باب تجربه‏اى جديد در زمينه عمل انقلابى را گشوده بوديم، عراق را به سوى يكى از پايگاه‏هاى فتح در مرزهاى فلسطين ترك كرديم...»
بعدها، در سال 1359، حسين روحانى در مصاحبه با نشريه پيكار نحوه برخورد مقامات عراقى با گروه 9 نفره فوق را مشروح‏تر بيان كرد و روشن شد كه آنان در زندان بغداد به شدت مورد شكنجه قرار گرفته‏اند:
«...كم و بيش از ماهيت رژيم بعثى عراق و موضع‏گيرى‏هاى سوداگرانه آن در قبال نيروهاى انقلابى، كه به ظاهر دم از حمايت آنها مى‏زد، با اطلاع بوديم و به همين دليل در طرح اوليه‏اى كه داشتيم مقصد نهايى خود را جمهورى دمكراتيك يمن (يمن جنوبى) در نظر گرفته بوديم اما اين طرح داراى اشكالاتى بود...هنوز چند ساعتى از ورود ما به اين محل نگذشته بود كه ما را به طور جداگانه به يكى از زندان‏هاى قديمى بغداد بردند و بلافاصله بازپرسى از ما را، كه همراه با فحاشى و شكنجه بود، شروع كردند... مجاهد شهيد رسول مشكين‏فام را تا سرحدّ مرگ شكنجه كردند. مجاهد موسى خيابانى را چند بار با شليك گلوله در كنار سر او تهديد به مرگ كردند. خود مرا تا آنجا شكنجه دادند كه مدت‏ها در همان بغداد در بيمارستان بودم. رفيق حسين خوشرو را ساعت‏ها به سقف آويزان كردند و در مقابل چشم من او را شكنجه دادند. رفيق كاظم شفيعيها را در نيمه‏هاى شب آن‏قدر شكنجه دادند كه از هوش مى‏رفت و تن مجروح و نيمه‏جان او را به سلول مى‏آوردند. اين وضع تا چند هفته به طول انجاميد تا آن كه با كوشش و پيگيرى سازمان... نماينده سازمان آزادى‏بخش فلسطين در بغداد همراه با رفيق تراب حق‏شناس با مسئولين عراقى ديدن كرده و آن دو در همان زندان به ديدن ما آمدند؛ و از اين به بعد مقامات عراقى مجبور به عقب‏نشينى شده و دست از شكنجه و بدرفتارى نسبت به ما برداشتند و از اين هنگام كوشيدند كه با انواع حيله‏ها ما را متقاعد كنند كه در همان عراق بمانيم و به قول خودشان در كنار آنها با رژيم شاه مبارزه كنيم... مقامات عراقى وقتى فهميدند كه ما به هيچ قيمتى حاضر نيستيم در برابر فشار و تطميع آنها تسليم شويم و به آنان امتيازى بدهيم سخت ناراحت شدند... بالاخره به دنبال فشارى كه مرتباً به مقامات عراقى جهت خروج از عراق وارد مى‏آورديم و با كوشش و فعاليت دفتر نمايندگى سازمان آزادى‏بخش فلسطين در بغداد، موفق شديم عراق را ترك كنيم و به اردوگاه‏هاى فلسطينى و ساير همرزمانمان كه از مدت‏ها پيش به آنجا رفته بودند بپيونديم...»
در روايت رسمى سازمان مجاهدين خلق نيز به شكنجه‏هاى شديد زندانيان در بغداد اشاره شده و سپس چنين آمده است:
«...در تماسى كه بين نماينده فتح و مسئولين و مقامات عراقى گرفته مى‏شود برادران به اين صورت معرفى مى‏شوند كه مى‏خواسته‏اند به فلسطين رفته و به برادران فلسطينى خود بپيوندند. بعد از اين مقامات عراقى دست از شكنجه برادران برداشته و پس از يك هفته كه از ختم شكنجه مى‏گذرد در جلسه‏اى با حضور مقامات عراقى و برادران جريان امر روشن مى‏شود و مقامات عراقى متوجه مى‏شوند كه اينها 9 تن از رزمندگان ايرانى هستند. البته اين آشنايى باعث نمى‏شود كه ماهيت و هويت سازمانى برادران نيز براى مقامات عراقى روشن شود... بعد از اتمام معالجات چند روزى در عراق اقامت مى‏گزينند تا ترتيب مسافرت آنها از طريق نماينده فتح داده شود. در اين مدت مقامات عراقى سعى داشتند كه به نحوى از برادران به نفع خود استفاده تبليغاتى نمايند كه آنها به هيچ وجه تن به اين مسئله نمى‏دهند حتى در اين حد كه تأييدى ضمنى بر رژيم خود بگيرند زيرا برادران مى‏دانستند كه رژيم ايران در برنامه‏هاى تبليغاتى خود در مورد سازمان سعى مى‏كند آن را وابسته به خارج معرفى كند(به خصوص دولت عراق)...»
به اين ترتيب، در 25 دى 1349 زندانيان آزاد شدند و پس از چند روز در معيت نماينده سازمان فتح عازم پايگاه‏هاى چريكى سازمان آزادى‏بخش فلسطين شدند.
تماس با امام خمينى(ره)
از فصل‏هاى مهم ماجراى هواپيماربايى و بازجويى و شكنجه مجاهدين در عراق، مراجعه به امام خمينى(ره) در نجف اشرف و تقاضاى وساطت و دخالت ايشان به منظور رهايى آنهاست. دو روايت بى‏واسطه از اين ماجرا در دست است كه آنها را نقل مى‏كنيم؛ با اين توضيح كه مشتركات هر دو روايت كم نيست و با نقل‏هاى پيشين نيز هماهنگ است ولى به دليل نقش و موضع سياسى راويان آن، در زمان بيان ماجرا، سمت‏گيرى‏ها و نتيجه‏گيرى‏ها متفاوت است. روايت اول از مرتضى (تراب) حق‏شناس است كه در پاييز 1359، ضمن گفت و گويى با نشريه پيكار، پس از اشاراتى به سوابق حضور خود در فعاليت‏هاى برون مرزى سازمان، از مراجعه به امام خمينى(ره) سخن گفته است:
«...مقامات عراقى برادران ما را، كه حاضر نبودند خود را در خدمت عراقى‏ها قرار دهند، به زندان انداختند و شكنجه‏شان مى‏كردند و احتمال داشت كه آنها را به ايران تحويل دهند؛ امرى كه براى سازمان مخفى ما در آن روز گران تمام مى‏شد. سازمان اين بار براى نجات 9 نفر، آن هم از زندان بغداد، بايد تلاش مى‏كرد. در سفر من به عراق و ملاقات با آيةاللَّه خمينى... مطرح كردم و گفتم: "فقط كافى است شما به عراقى‏ها پيغام دهيد كه خبرى دريافت كرده‏ايد كه اينها جاسوس رژيم شاه نيستند؛ و تفصيل قضيه را موكول به اخبار بعدى از ايران بنماييد كه ما خود رأساً اقدام مى‏كنيم"؛ و اضافه كردم كه "اين برادران در راه سفر به سوى پايگاه‏هاى انقلاب فلسطين بوده‏اند و من نيز از پايگاه‏هاى الفتح نزد شما آمده‏ام."... آقاى خمينى گفت كه اگر اقدامى كند ممكن است براى آنها (زندانيان) بدتر شود؛ من "بدتر شدن" را نمى‏توانستم قبول كنم و گفتم: "آنها زير شكنجه شديد قرار دارند و در معرض تحويل به ايران هستند". ولى ایشان، نه در آن تماس و نه بعد از آن، حاضر به هيچ كمكى به ما نشد...چند روز پس از ملاقات اول، آيت اللَّه توجيه ديگرى براى اين عدم موضعگيرى مطرح نمود و آن اينكه نمى‏خواهد از عراقى‏ها تقاضايى بكند تا تقاضاى متقابلى از سوى آنان به دنبال داشته باشد...»
پس از سخنرانى امام خمينى(ره) در چهارم تير ماه 1359، سلسله مصاحبه‏ها و سخنرانى‏هايى پيرامون سازمان مجاهدين خلق توسط شخصيت‏هاى مرتبط با آن انجام شد كه يكى از آنها سخنرانى حجت الاسلام سيد محمود دعايى در ساختمان راديو واقع در ميدان 15 خرداد (ارگ) بود. وى در مورد مراجعه مجاهدين به امام مى‏گويد:
«...زمانى كه روابط رژيم شاه با رژيم فعلى عراق تيره شده بود، سه مرتبه رزمندگان ايرانى هواپيماى ايرانى را مجبور كردند كه در عراق بنشيند...ماهيت افراد مبهم بود؛ و خودِ مجبوركنندگان به فرود اين هواپيما در بغداد، از كادرهاى برجسته سازمان مجاهدين خلق بودند. اينها به هيچ قيمت حاضر نشده بودند ماهيت و انگيزه اقدامشان را افشا كنند. اين 9 نفر را شكنجه كردند كه ماهيت سازمان و وابستگى اينها را كشف كنند؛ و زير شكنجه تنها چيزى كه فهميدند، اسامى واقعى افراد بود كه لو رفت. يكى از آن افراد آقاى موسى خيابانى بود و برجسته‏ترين چهره‏شان مرحوم رسول مشكين‏فام بود كه زير شكنجه سخت مقاومت كرد و ديگرى حسين روحانى بود كه او الآن ظاهراً عضو مركزى سازمان پيكار مى‏باشد كه از كادرهاى برجسته بود. همزمان با فرود اين هواپيما كادر مركزى سازمان تلاش مى‏كند كه به نحوى از طريق حضرت امام و ديگر ياران مبارز در عراق، براى آزادى اينها كمك بگيرد؛ و مرحوم آيت اللَّه طالقانى را سوار ماشين مى‏كنند - در يكى از جاده‏هاى اطراف تهران - و مسئله را مطرح مى‏كنند و ايشان هم با دست مباركشان، با مركّب نامريى، پيامى را به امام مى‏نويسند. در آن پيام، همان‏طور كه خود امام فرمودند، نوشته بودند: "اِنّهم فِتيةٌ امنوا بربّهم و زِدنا هم هُدى" - درست سرنوشت «اصحاب كهف» - و ضمناً براى اينكه آن كسى كه به نزد امام مى‏آيد مورد اعتماد باشد، دو نشانى را مرحوم طالقانى به آن فرد مى‏دهند كه يكى را در همان نوشته گذاشته بودند و يك نشانى را شفاهى به من (دعايى) مى‏دهند... و آن شخص سيدمرتضى (تراب) حق‏شناس بود و جهرمى است و آن موقع ايشان دانشجو بودند و من در قم بودم و ارتباطى با هم داشتيم... رفتم خدمت امام، وقت گرفتم و گفتم: "فردى است كه مى‏شناسم و مورد اعتماد است"؛ و ايشان پيامى از سيد ابوالفضل زنجانى و آيت اللَّه طالقانى آورده بودند. در حضور امام، آن نوشته نامريى را ظاهر كرد؛ و امام در جواب فرمودند كه "من بايد تأمل كنم و جواب شما را بدهم". روز بعد امام در جواب گفتند كه "من نمى‏توانم كارى انجام بدهم؛ چون رسماً من بايد چيزى از مسئولين عراقى براى آزادى اينها بخواهم و بعداً آنها نيز چيزى از من خواهند خواست و بنده نمى‏توانم با عراقى‏ها داد و ستد را آغاز كنم"؛ و حق‏شناس هم گفت كه "به امام حق مى‏دهم." و قرار شد كه شخصاً ترتيبى بدهم كه بتوانم با آن 9 نفر ملاقاتى كنم و از سلامت آنها به تراب حق‏شناس خبر بدهم... كادر مركزى به اين نتيجه رسيده بود كه نبايد مقاومت كنند و بايد هرچه دارند بگويند تا آزاد شوند؛ يعنى اعتماد دولت عراق جلب شود تا آزاد شده از عراق خارج شوند. و مى‏دانستم كه تا مطمئن نشوند كه سازمان دستور داده چيزى نمى‏گويند. تراب يك نشانى به من داد كه به اين 9 نفر بدهم؛ و بالاخره با سماجت زياد، وقتى ملاقات كردم كه خود عراقى‏ها زير شكنجه چيزهايى شنيده بودند؛ و از طرف ديگر سازمان آنها از طريق سازمان الفتح آزادى اينها را خواسته بود. من در منزل پناهيان، اين 9 نفر را ملاقات كردم، که مِن جمله آقاى موسى خيابانى بود. در آنجا سعى كردم كه به آنها بگويم كه پناهيان عنصری نااهل و نامطمئن است و اين شخص - ژنرال پناهيان- جانشين "بختيار" است. اين ماجرا گذشت و از عراق به سوريه رفتند و به يارانشان پيوستند...»
در تاريخ 25 دى ماه 1349 زندانيان سازمان آزاد و پس از چند روز در معيّت نماينده الفتح عازم پايگاه‏هاى چريكى مستقر در سوريه شدند. پايگاهى كه قرار بود اين عده بدانجا گسيل شوند، همان بود كه در 21 مرداد 49 چند تن از اعضا از جمله مشكين‏فام در آن آموزش ديده بودند.

منبع:سازمان مجاهدین خلق، پیدایی تا فرجام، موسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی، بهار 1389، ج 1 ، ص 395 تا 407

این مطلب تاکنون 177 بار نمایش داده شده است.
 
     استفاده از مطالب با ذکر منبع مجاز مي باشد.                                                                                                    Design: Niknami.ir