ماهنامه الکترونيکي دوران شماره 150   اردیبهشت ماه 1397
 

 
 

 
 
   شماره 150   اردیبهشت ماه 1397


 

 

 

 

 

 

 

 

 

 
 
تحقير هويت ملي ايرانيان؛
تحکیم دیکتاتوری پهلوی‌ها
و نقش انگلیسی‌ها

ديكتاتوري رضاشاه
اكنون نوبت آن رسيده بود كه دولت دست نشانده رضاشاه در برابر پشتيباني مستمر انگليسيها از وي، تلافي كند و خواسته هاي آنان را برآورده سازد. انگليسيها خواستار استرداد وجوهي بودند كه در سالهاي گذشته به عنوان مساعده، وام و كمك بلاعوض به ايران پرداخته بودند و مجموع آن بالغ بر چهار ميليون و 459 هزار و دويست ليره مي شد. آنان موفق شدند در سال 1305 مطالب خود را به تصديق ذكاءالملك فروغي وزير ماليه وقت برسانند، در حالي كه دولت شوروي مطالبات يازده ميليون ليره اي خود را، طبق قرارداد 1921 بخشيده و از دريافت آن چشم پوشي كرده بود. سرانجام در ارديبهشت 1307 قراردادي با انگليس امضا شد كه اين مبلغ را به 5/2 ميليون ليره كاهش داد و در مقابل، گمركات جنوب را آزاد و به دولت ايران منتقل ساخت. دولت ايران تا خرداد 1312 مبلغ مزبور را به اقساط پرداخت كرد. دومين خواسته انگليسيها تجديدنظر در قرارداد دارسي بود كه در زمان استبداد امضا شده بود و چه بسا در دوران مشروطيت از آن ايراد گرفته مي شد.
از اين رو مذاكرات درباره انعقاد قرارداد جديد را از سال 1307 با تيمورتاش، وزير دربار پهلوي آغاز نمودند. مذاكرات در نتيجه سرسختي تيمورتاش در حفظ منافع ايران به نتيجه اي نرسيد تا اينكه سرانجام رضاشاه در حركتي نمايشي از طول كشيدن مذاكرات نفت اظهار نارضايتي كرد و در آذر 1311 پرونده نفت را در آتش افكند و به دولت دستور داد آن را رسماً لغو نمايد. پس از صحنه سازي شكايت انگليس به جامعه ملل و تمهيداتي كه فروغي، وزير امور خارجه و تقي زاده وزير دارايي فراهم كرده بودند، سرانجام رضاشاه با امضاي قراردادي جديد بر اساس 20 درصد حق السهم ايران موافقت كرد كه بر اساس آن قرارداد نفت به مدت 32 سال ديگر يعني تا 1993 تمديد گرديد و اين كمال مطلوب انگليسيها بود. از اين تاريخ تا شهريور 1320 شركت نفت مجموعاً 32 ميليون ليره به ايران پرداخت كه در بودجه كل كشور لحاظ نمي شد و ظاهراً صرف خريد جنگ افزار از انگلستان و كشورهاي ديگر مي گرديد ولي در باطن بخشي از آن به حساب شخصي رضاشاه در بانك انگلستان واريز مي شد. تيمورتاش نيز جان خود را به سر اين كار گذاشت و در زندان قصر به قتل رسيد.
در سال 1316 كه انگليسيها انعقاد پيمان دفاعي خاورميانه، ميان ايران و تركيه و افغانستان و عراق را طرح كردند، ضرورت داشت قبلاً اختلافات مرزي بين كشورهاي عضو حل و فصل شود. مهم ترين اين اختلافات درباره (شط العرب) اروندرود بين ايران و عراق بود كه به فشار انگليسيها سرتاسر اين رودخانه مرزي به استثناي پنج كيلومتر ساحل مقابل خرمشهر و آبادان به عراق واگذار شد و رضاشاه هيچ اعتراضي نكرد.
بنابراين رضاشاه تا اين تاريخ همواره نسبت به انگليسيها سياست انفعالي داشت زيرا خودش را مديون آنها مي دانست و ضمناً بيم از آن داشت كه انگليسيها زير پاي او را مانند احمدشاه قاجار جارو كنند.
با روي كار آمدن آدولف هيتلر در آلمان، نيرويي جديد در اروپا پديدار شد كه در چالش با انگلستان و روسيه شوروي بود. از اين تاريخ توجه رضاشاه به آلمان هيتلري جلب شد و انگليسيها نيز كه در ابتدا از زمامداري هيتلر پشتيباني مي كردند و او را سد محكمي در برابر روسيه كمونيست مي دانستند، دست رضاشاه را در نزديكي با آلمان باز گذاشتند. به موجب اين قرارداد تهاتري ايران و آلمان مورخ آبان 1314، دولت آلمان خريدار كليه محصولات غيرنفتي ايران به بهاي مناسب در مقابل تحويل 25 كارخانه اي شد كه بسيار موردنياز ايران بود. آلمان نيز به تدريج آنها را تحويل ايران داد. به منظور به كار انداختن كارخانه هاي مزبور و همچنين سيستم مخابرات و راديو ايران، شماري از مهندسان آلماني روانه ايران گرديدند و آلمان مقام نخست را در تجارت خارجي ايران به دست آورد.
به دنبال الحاق اتريش به آلمان و اشغال چكسلواكي كه منجر به قرارداد مونيخ در اكتبر 1938 گرديد، انگليسيها دريافتند كه آلمان هيتلري بيش از آنكه رقيبي در برابر شوروي باشد، توسعه طلب و در واقع دشمني خطرناك بر ضد خودشان است. از اين رو در سياست خود تجديدنظركردند و ضمناً به رضاشاه هشدار دادند تا روابط خود را با آلمان هيتلري كاهش دهد و جنبه تعادل را حفظ نمايد.
ولي رضاشاه كه به شدت شيفته عقايد ناسيوناليستي افراطي هيتلر شده بود و به كالاها و مهندسين آلماني هم نياز مبرم داشت اعتنايي نكرد و به پشتيباني آلمان تا آغاز جنگ جهاني دوم در شهريور 1318 به اين وضع ادامه داد.
با آغاز جنگ در اروپا، دولت ايران اعلام بي طرفي كرد و چندي بعد رضاشاه به لندن پيشنهاد كرد ايران و انگليس يك قرارداد دفاعي و دريافت كمك تسليحاتي امضا كنند تا ايران بتواند در برابر تجاوز احتمالي شوروي مقاومت كند. اما انگليسيها به اين بهانه كه قرارداد مزبور بريتانيا را متعهد خواهد ساخت از مرزهاي شمالي ايران دفاع كند، پيشنهاد را نپذيرفت. در اين هنگام رضاشاه گزارش دكتر متين دفتري، وزير دادگستري را پذيرفت كه پيروزي آلمان را قطعي مي دانست و آن را به سود ايران تشخيص داد و خود او را به نخست وزيري منصوب كرد.
در تابستان 1319 كه انگلستان زير بمباران هاي شديد نيروي هوايي آلمان قرار داشت، رضاشاه به شركت نفت انگليس و ايران فشار وارد ساخت كه تعهد خود را داير بر اينكه درآمد ايران از عايدات نفت كمتراز چهار ميليون ليره در سال نباشد، بدون توجه به كاهش توليد نفت در زمان جنگ اجرا كنند. انگليسيها تقاضا كردند اجراي اين تعهد به وقت ديگري موكول شود كه وضع مالي انگلستان بهبود يافته باشد. ولي رضاشاه زير بار نرفت و شركت نفت ناچار به پرداخت چهار ميليون ليره گرديد و روابط ايران و انگليس بيش از پيش به سردي گراييد.
در اين هنگام احساسات طرفداري از آلمان هيتلري در سراسر خاورميانه در كشورهاي تحت استعمار انگليس و فرانسه شعله ور شده بود: مصر، سوريه، لبنان، عراق و ايران. هيتلر پس از كسب پيروزي در جبهه غرب و اشغال كشورهاي هلند، بلژيك، لوكزامبورگ، فرانسه، دانمارك و نروژ در طول سال 1319، متوجه جبهه شرق شد و بيش از دو ميليون سرباز در مرزهاي شوروي متمركز كرد. در اين ميان در فروردين 1320 كودتايي در عراق به نفع آلمان صورت گرفت و سوريه تحت حكومت ويشي، فرودگاه هاي خود را در اختيار آلمان قرار داد. انگليسيها با دستپاچگي ناوگان جنگي خود را در خليج فارس به اروندرود فرستادند و موفق شدند حكومت رشيد عالي گيلاني را در خردادماه 1320 ساقط كنند و نيروهاي طرفدار ويشي را در سوريه شكست دهند. اكنون همه نگاهها متوجه ايران شده بود.
در اول تيرماه 1320 آلمان به شوروي حمله كرد. بلافاصله قرارداد همكاري نظامي بين انگلستان و روسيه شوروي امضا شد و مسئله ارسال كمكهاي انگليس به شوروي مطرح گرديد. ساده ترين راه، خط آهن سراسري ايران بود. ولي در هيچ يك از سه يادداشتي كه دولتهاي شوروي و انگلستان به ايران تسليم كردند مسئله واگذاري راه آهن سراسري مطرح نبود و فقط به حضور چند هزار آلماني - كه به عقيده آنان جاسوس بودند - اعتراض داشتند و اين موضوع را بهانه قرار دادند.
رضاشاه به اتكاي هيتلر كه ارتش او در قلب روسيه و شمال افريقا در حال پيشرفت بود به يادداشتهاي روسيه و انگليس اعتنايي نكرد و پاسخ داد شمار مهندسان آلماني در ايران 790 نفر است در حالي كه 2500 انگليسي در ايران اقامت دارند و همگي تحت مراقبت شهرباني مي باشند.
در سپيده دم سوم شهريور 1320 ارتش انگليس از غرب و جنوب و ارتش شوروي از شمال به ايران حمله كردند. ارتش نوپاي ايران كه توان مقاومت در برابر آنها را نداشت در بيشتر جبهه ها مقاومت جدي نكرد و رضاشاه ناچار شد در 6 شهريور دستور ترك مقاومت صادر كند.
در اين هنگام برنامه فارسي تازه تأسيس راديو بي بي سي شروع به انتشار اخبار و تفسيرهايي كرد كه هدف آن آماده ساختن ذهن مردم ايران به بركناري رضاشاه و تحول اوضاع كشور بود. راديو بي بي سي بيانيه دولت انگليس را به شرح زير منتشر ساخت:
ما در 1919 قراردادي با ايران بستيم كه شما و بسياري از مردم گمان بردند كه ما مي خواهيم ايران را تحت حمايت خود درآوريم. اين كار به سبب آن بود كه از مشاهده وقايع چندين ساله اخير مأيوس شده بوديم كه ايرانيها بتوانند خودشان امور خود را اداره كنند. پس از آنكه ديديم ملت ايران نسبت به آن قرارداد بدبين است و آن را مبتني بر غرض فاسد مي داند، قرارداد را لغو كرديم و در عوض دولت ايران را تقويت و مساعدت كرديم كه نظم و امنيت و اقتدار را در كشور خود برقرار نمايد. تمام تقويت و مساعدت ما از رضاشاه پهلوي سرّش اين بود. راديو دهلي نيز كه در حمله به رضاشاه گوي سبقت را از بي بي سي ربوده بود در گفتاري با صداي ماژور عبدالصمد اظهار داشت:
«معلوم نيست دليل اين همه جوش و خروش ملت ايران چيست؟ رضاشاه را ما خودمان آورديم و اكنون خودمان او را از ايران خواهيم برد و ربطي به ملت ايران ندارد.»
رضاشاه كه تا اين زمان در اوج اقتدار به سر مي برد و در طول بيست سال، ديكتاتور خودكامه ايران بود، ناگهان ضعف شديدي از خود نشان داد. يك بار در 9 شهريور قصد داشت از تهران بگريزد و يك بار ديگر مي خواست به سفارت انگليس در تهران پناهنده شود. انگليسيها كه در طول بيست سال گذشته كوشيده بودند روابط خاص خود را با رضاشاه پنهان نگهداشته و وي را رهبري ناسيوناليست و خودساخته معرفي كنند ضمن مخالفت با اين تقاضاي رضاشاه به او قول دادند وي را صحيح و سالم از ايران خارج كنند. بنابراين هنگامي كه ذكاءالملك فروغي در 25 شهريور استعفاي رضاشاه را گرفت، انگليسيها با خارج كردن وي از ايران خدمت بزرگي به شاه سابق كردند تا هم از خشم مردم ايران در امان بماند و هم از گزند روسها خلاص شود كه دشمن خوني او بودند. رضاشاه تا پايان عمرش در مرداد 1323 با عزت و احترام در ژوهانسبورگ زندگي كرد ولي ميراثي كه از خود باقي گذاشت اشغال پنج ساله كشور توسط نيروهاي بيگانه، قحطي، بيماري و هزاران بدبختي ديگر بود.
رضاشاه در عرشه كشتي «برمه» كه او و خانواده اش را به تبعيد مي برد به سركلارمونت اسكرين مهماندار انگليسي اش اظهار داشته بود: «چرا به من نگفتيد كه انگليسيها به كمك من احتياج دارند؟ اگر وزيرمختار شما به من توضيح داده بود كه كشور من چقدر براي استراتژي بزرگ متفقين ضرورت دارد، من فرصت همكاري مي يافتم. شما انگليسيها ادعا مي كنيد كه من جاسوسان آلماني را پناه داده بودم. اين حرف بي معني است. آلمانيها در ايران بودند ولي مأمورين شهرباني و تأمينات من از نزديك مراقبتشان بودند تا مبادا بي طرفي ما را به خطر بيندازند. مي گوييد احتياج به ايران داشتيد تا از طريق آن براي روسها تانك و توپ بفرستيد. اگر به جاي بدبختي كه بر سر ما آورديد اين را به من گفته بوديد من راه آهن سراسري خود را در اختيارتان مي گذاشتم. شما به جاي اينكه بگوييد به چه چيز احتياج داريد نه تنها به جنگ با كشور من پرداختيد، بلكه در حمله با منفورترين و ترسناك ترين دشمن ما روسيه هم دست شديد.»
ملي گرايي كاذب و باستان گرايي افراطي رضاشاه، بدون توجه به 1300 سال سابقه اسلام در ايران سبب شد كه به هويت ملي ـ اسلامي ايرانيان بي اعتنايي و تحقير شود كه پشتيباني انگليسيها از اين سياست نقش عمده اي در آن ايفا كرد.
هر چند رضاشاه در زماني كه سردار سپه ناميده مي شد، بنا به مصلحت روز در 1301 با مهاجرت شيخ عبدالكريم حايري و شماري از علماي شيعه مقيم نجف به ايران و تأسيس حوزه علميه قم موافقت كرده بود و در 1302 پس از دستيگري شيخ خزعل به زيارت عتبات عاليات رفته و شخصاً در مراسم عزاداري محرم شركت كرده و در 1303 با تقاضاي علماي قم در چشم پوشي از استقرار جمهوريت موافقت كرده بود و تا زماني كه بر تخت سلطنت جلوس كرد، با علماي شيعه روابط حسنه اي داشت، ولي پس از آن نقاب از چهره برگرفت و دشمني خود را با مذهب شيعه آشكار كرد.
در فروردين 1306 كه زنان و خانواده اش با چادر نماز به زيارت حرم حضرت معصومه در قم رفته بودند با اعتراض يكي از روحانيون مواجه شدند، رضاشاه شخصاً به قم رفت و روحاني مزبور را با شلاق به باد كتك گرفت و به روحانيون اهانت كرد. در 1307 نيز قانون نظام وظيفه عمومي را به تصويب مجلس دست نشانده خود رساند و روحانيون جوان را وادار به پوشيدن لباس سربازي و انجام خدمت وظيفه كرد. در همين حال فرهنگ دادگستري را از چنگ روحانيون درآورد و قوانين جزايي اسلامي را به قوانين عرفي تبديل كرد. روحانيوني كه خواهان حفظ مقامات فرهنگي يا قضايي بودند، مجبور به تغيير لباس و بر سر نهادن كلاه پهلوي سپس شاپو مشهور به «كلاه لگني» شدند.
در 1313 كه مردم مشهد براي اعتراض به تغيير لباس در مسجد گوهرشاد اجتماع كردند، رضاشاه به نظاميان دستور شليك داد كه در نتيجه در حدود يكصد نفر به قتل رسيدند. كشف حجاب زنان در دي ماه 1314 ضربه ديگري بود كه به باورهاي اسلامي مردم وارد شد و انگيزه تنفر قاطبه مردم از رژيم رضاشاهي گرديد. آخرين اقدام ضدمذهبي رضاشاه شهادت سيدحسن مدرس در كاشمر در آذرماه 1316 بود. مجموع اين اقدامات سبب شد كه روحانيون شيعه تا شهريور 1320 و استعفاي رضاشاه از كاهش هويت ملي ـ اسلامي ايرانيان رنج بردند و خون دل خوردند.
دوران جنگ و اشغال ايران
در آخرين روزهاي سلطنت رضاشاه، محمدعلي فروغي، استاد اعظم لژ فراماسونري كه به نخست وزيري منصوب شده بود خدمات ارزنده اي به انگليسيها كرد، از جمله:
ـ كسب موافقت رضاشاه با صدور دستور ترك مخاصمه، در حالي كه هنوز لشكر 5 كرمانشاه و لشكر 6 خوزستان در برابر ارتش انگليس مقاومت مي كرد.
ـ اخذ استعفاي رضاشاه و ترتيب خروج مسالمت آميز او از ايران.
ـ بر تخت نشاندن محمدرضا پهلوي به رغم مخالفت انگليسيها كه از احساسات آلمانوفيلي او آگاه و به دنبال حميد ميرزا قاجار پسر محمدحسن ميرزا وليعهد احمدشاه بودند.
ـ حفظ دوره سيزدهم مجلس كه انتخابات آن در دوره رضاشاه انجام گرفته بود.
ـ حفظ هيأت حاكمه و سازمان هاي دوران ديكتاتوري.
ـ انعقاد پيمان سه جانبه با انگلستان و شوروي كه طرح آن در لندن تهيه شده بود و اشغال ايران را به اتحاد تبديل مي كرد و متفقين را متعهد به تخليه خاك ايران ظرف شش ماه پس از پايان جنگ مي كرد.
فروغي پس از انجام مأموريت خود در اسفند 1320 از نخست وزيري استعفا كرد و پس از آن – به استثناي قوام السلطنه – نخست وزيراني منصوب شدند كه همگي دست نشانده و گوش به فرمان انگليسيها بودند: علي سهيلي، محمد ساعد، ابراهيم حكيمي و محسن صدر.
در دوران پنج ساله اشغال ايران، سرريدر بولارد وزيرمختار (سپس سفير) انگليس فرمانرواي بلامنازع ايران به شمار مي رفت و با كمك كارگزاران خود در دولت و مجلس امور داخلي ايران را اداره مي كرد. مهم ترين كارگزاران انگليس در امور سياسي، سيدضياءالدين طباطبايي، نخست وزير كودتا بود كه در غياب خودش او را به نمايندگي مجلس از حوزه انتخابيه يزد برگماشته بودند و رهبر اكثريت مجلس چهاردهم شده بود. در امور نظامي نيز سرلشكر ارفع كه به طرفداري از سياست انگليس شهرت داشت با بولارد همكاري مي كرد.
در اين سالها شوروي ها به شدت سرگرم جنگ با آلمان بودند و توجه چنداني به تحولات سياسي ايران نداشتند و به تبليغات كمونيستي در مناطق اشغالي خود به وسيله حزب كمونيست توده بسنده مي كردند. محمدرضا شاه نيز محلي از اعراب نداشت و انگليسيها با بي اعتنايي به وي سياستهاي خود را اجرا مي كردند. بازداشت حدود دويست افسر ارتش، مهندس راه آهن و رجال سياسي به اتهام طرفداري از آلمان و اعزام آنان به اردوگاه اراك در 1323، اعلان جنگ ايران به آلمان در 1322 و بهره برداري از راه آهن و جاده هاي ايران به منظور ارسال اسلحه و مهمات به جبهه روسيه، حمل گندم ايران به ديگر مناطق خاورميانه، كه باعث قحطي در ايران گرديد، از جمله اقداماتي بود كه به دستور سرريدي بولارد صورت گرفت.
بي اعتنايي متفقين به شاه تا جايي رسيد كه هنگام تشكيل كنفرانس تهران با شركت سران سه كشور متفق در آذرماه 1322، روزولت رئيس جمهور امريكا و چرچيل نخست وزير بريتانيا از ديدار تشريفاتي با شاه، رئيس كشور ميزبان خودداري ورزيدند و شاه به ناچار خود به سفارت شوروي (محل اقامت روزولت) و سفارت انگليس (محل اقامت چرچيل) رفت. تنها رئيس كشوري كه از شاه ديدن كرد مارشال استالين رهبر شوروي بود.
در قضيه تقاضاي امتياز نفت شمال از جانب شورويها در 1323 و همچنين غائله پيشه وري در آذربايجان در 1324، انگليسيها هر چند از سير رويدادها ناراضي بودند، ولي پشتيباني از ايران به عمل نياوردند. ظاهراً انگليسيها بر اين باور بودند كه هرگاه ايران كاري به كار شركت نفت جنوب نداشته باشد، اعطاي امتياز نفت شمال به روسها مانعي نخواهد داشت. حتي سفير انگليس در دي ماه 1324 پيشنهاد تشكيل كميسيون سه جانبه (امريكا، انگلستان، شوروي) را به منظور نظارت در امور داخلي ايران كه ظاهراً در كنفرانس مسكو به تصويب وزيران امور خارجه سه كشور رسيده بود، به حكيمي، نخست وزير وقت تسليم كرد كه با مخالفت جدي رجال ميهن پرست ايراني روبه رو شد و منتفي گرديد.
در بهمن 1324 كه احمد قوام يك بار ديگر به نخست وزيري منصوب گرديد، پس از سفري نوزده روزه به مسكو و ملاقات با استالين و سران شوروي، در بازگشت دستور بازداشت سيدضيا و سرلشكر ارفع و شماري از عوامل نشاندار انگلستان را صادر كرد و در 15 فروردين 1325 قراردادي در سه ماده با سادچيكوف، سفير جديد شوروي امضا كرد كه بر اساس آن دولت ايران در ازاي تخليه خاك كشور از ارتش سرخ، قول تشكيل شركت مختلط نفت ايران و شوروي و تقديم لايحه مربوط به آن را به مجلس پانزدهم مي داد. سپس قوام سياست مسالمت آميزي نسبت به دمكراتهاي آذربايجان در پيش گرفت و امتيازاتي به آنان داد و سه وزير توده اي را وارد هيأت وزيران كرد.
واكنش انگليسيها پشتيباني از نهضت جنوب بود كه سران ايلات قشقايي و عشاير فارس در مهرماه 1325 تشكيل داده بودند و خواستار امتيازاتي شد نظير آنچه كه به دمكراتهاي آذربايجان داده شده بود و نيز اخراج وزيران توده اي از هيأت وزيران. قوام با پيشنهادهاي سران نهضت جنوب موافقت كرد و آن را بهانه اي براي اخراج وزيران توده اي و اعزام قشون به آذربايجان قرار داد كه در نهايت به نفع انگليسيها تمام شد.
مجلس پانزدهم در 29 مهر 1326 به صواب ديد قوام، قرارداد قوام – سادچيكوف را كان لم يكن اعلام و ضمناً تبصره اي تصويب كرد مبني بر اين كه «دولت مكلف است در كليه مواردي كه حقوق ملت ايران نسبت به منافع ثروت ملي كشور اعم از منابع زيرزميني و غير آن مورد تضييع واقع شده است به خصوص راجع به نفت جنوب، به منظور استيفاي حقوق ملي مذاكرات و اقدامات لازمه را به عمل آورد.» اين تصميم مجلس شوراي ملي كه با موافقت و رهنمود قوام تصويب شده بود، موجب خشم روسها، خشنودي آمريكاييها و نارضايتي انگليسيها گرديد.
انگليسيان نگران بودند كه آتش ناسيوناليسم ايرانيان شعله ور شود و منافع آنان را در نفت جنوب به مخاطره افكند. از اين رو عوامل خود را تشويق كردند كه حكومت قوام را هر چه زودتر ساقط كنند. اين كار با هم دستي شاه عملي گرديد و حكومت قوام در 18 آذر 1326 ساقط شد.
جنبش ملي شدن نفت
بلافاصله پس از سقوط رضاشاه، احساسات ملي و مذهبي در ايران سربرافراشت و احزاب و گروههاي گوناگون سياسي خواستار اعاده هويت ملي و رهايي از قيد و بند استعمار بريتانيا شدند. تا زماني كه جنگ ادامه داشت و نيروهاي بيگانه در ايران اقامت داشتند، تلاش براي كسب حقوق ملي آسان نبود ولي همين كه جنگ جهاني پايان يافت و كشورهاي جهان سوم – بويژه هند و پاكستان – به نعمت استقلال نايل آمدند، زمينه لازم براي فعاليت احزابي مانند حزب ايران، حزب ملت ايران، حزب سوسياليستهاي خداپرست، مجمع مسلمانان مجاهد و گروههاي مانند فداييان اسلام فراهم شد.
پس از سقوط كابينه قوام، يك بار ديگر سلسله اي از نخست وزيران دست نشانده انگليس روي كار آمدند كه تلاشي جدي در كسب حقوق حقه ايران از شركت نفت ايران و انگليس به عمل نياوردند. در دي ماه 1326 آنتوني ايدن، وزير امور خارجه سابق انگليس در سفري به ايران پس از بازديد از تأسيسات نفت جنوب به ايرانيان توصيه كرد قدر اين تأسيسات را بدانند و كاري نكنند كه شركت نفت دچار دشواري شود.
شاه نيز در سفري غيررسمي در خرداد 1327 و به بهانه مشاهده بازيهاي المپيك به لندن، در مذاكراتي با رهبران انگليس موافقت كرد كه در ازاي كسب اختيارات بيشتر در انحلال مجلسين و تشكيل مجلس سنا (كه نيمي از اعضاي آن را خودش منصوب مي كرد)! قرارداد الحاقي را به تصويب برساند كه بهاي هر تن نفت را از چهار به شش شلينگ افزايش مي داد. بديهي است كه قرارداد الحاقي منافع ايران را تأمين نمي كرد و مخالفت رجال سياسي و مذهبي مانند آيت الله كاشاني و دكتر مصدق را برانگيخت. قرارداد مزبور در محيط اختناق و ارعابي كه پس از تيراندازي به شاه در دانشگاه تهران در 15 بهمن 1327 به وجود آمده بود، در آخرين روزهاي عمر مجلس پانزدهم به مجلس تقديم شد. ولي نمايندگان اقليت (كه بعداً در جبهه ملي حضور يافتند) با آن مخالفت كردند و عمر مجلس تمام و رسيدگي به آن به مجلس بعدي موكول شد.
در مجلس شانزدهم هشت تن از رهبران جبهه ملي به مجلس راه يافتند و دكتر مصدق از نخستين جلسه به مخالفت با مصوبات مجلس مؤسسان و قرارداد الحاقي پرداخت و نامه آيت الله كاشاني را – كه پس از واقعه 15 بهمن به لبنان تبعيد شده بود – در همين زمينه قرائت كرد. مخالفت با قرارداد الحاقي و پيشنهاد ملي شدن صنعت نفت در سراسر كشور گسترش يافت و تظاهرات و راهپيماييهايي به نفع ملي شدن صنعت نفت برگزار شد. ولي سپهبد رزم آرا نخست وزير نظامي به شدت با آن مخالفت مي كرد. قتل رزم آرا به دست يكي از اعضاي فداييان اسلام نقشه انگليسيها را نقش بر آب كرد و راه را بر ملي شدن نفت در سراسر كشور گشود كه سرانجام در 29 اسفند 1329 به تصويب مجلس شوراي ملي و مجلس سنا رسيد.
نخست وزيري دكتر مصدق در 7 ارديبهشت 1330 انگليسيها را به شدت عصباني كرد زيرا آنان خواستار زمامداري سيدضياء بودند و مذاكرات مقدماتي را با وي به عمل آورده بودند و انتظار نداشتند مجلس به دكتر مصدق اظهار تمايل كند.
در طول دو سال و چهار ماهي كه دكتر مصدق نخست وزير بود وي با پشتيباني آيت الله كاشاني و قاطبه ملت ايران كه آماده هرگونه جانفشاني بودند، از شركت نفت انگليس و ايران با مسالمت خلع يد و كارشناسان انگليسي را از آبادان اخراج كرده بود، انگليسيها در فاصله ارديبهشت 1330 تا اسفند 1331 مجموعاً پنج پيشنهاد براي حل مسئله نفت ارائه كردند كه چون همگي با قانون اجراي ملي شدن صنعت نفت مغايرت داشت از سوي مصدق پذيرفته نشد.
شكايت انگليس به شوراي امنيت سازمان ملل متحد و ديوان بين المللي دادگستري نيز نتيجه اي دربر نداشت و ديوان به نفع ايران رأي داد. تلاش انگليسيها براي نخست وزيري قوام نيز با قيام ملي 30 تير 1331 ناكام ماند. از آن هنگام انگليسيها به فكر براندازي دولت مصدق از طريق كودتا برآمدند. به خصوص وقتي كه مصدق در 30 مهر 1331 روابط ديپلماتيك با انگلستان را قطع و سفارت انگليس در تهران را تعطيل كرد. انگليسيها نقشه كودتاي نظامي را طرح كردند و در برابر واگذاري سهم عمده اي از منافع نفت ايران به حكومت دمكرات امريكا ارائه دادند. ولي دمكراتهاي امريكايي شركت در كودتا را نپذيرفتند. اما پس از آنكه ژنرال آيزنهاور از حزب جمهوريخواه به كاخ سفيد راه يافت در عقيده خود تجديدنظر كردند و مقدمات كودتاي 28 مرداد را فراهم ساختند. نخستين مرحله كودتا ايجاد اختلاف در جبهه ملي و جدا ساختن آيت الله كاشاني، دكتر بقايي، حسين مكي و حائري زاده از مصدق بود. مرحله دوم حادثه 9 اسفند 1331 بود كه نزديك بود به بهاي جان مصدق تمام شود. مرحله سوم امضاي فرمان عزل مصدق و انتصاب سرلشكر زاهدي به نخست وزيري بود كه با شكست روبه رو شد و شاه از ايران گريخت. آخرين مرحله، كودتاي 28 مرداد بود كه با نقشه انگليسيها، پول آمريكاييها و به دست عوامل ايراني خودفروخته آنان به موفقيت انجاميد.
دولت مصدق سرنگون شد و يك بار ديگر انگليسيها به ايران بازگشتند و عوامل نشاندار آنان زمام امور را در دست گرفتند. از اين تاريخ تا 25 سال بعد رژيم ديكتاتوري شاه برقرار شد، ايرانيان از شركت در تعيين سرنوشت خود محروم شدند و هويت ملي آنان تحقير شد.
ديكتاتوري 25 ساله محمدرضا شاه
در قراردادي كه يك سال پس از كودتا با كنسرسيوم نفت امضا شد، انگليسيها به ناچار 40 درصد از سهام كنسرسيوم را به آمريكاييها واگذار كردند. با وجود اين شركت سابق نفت – كه اكنون شركت نفت بريتانيا ناميده مي شد – سهم بيشتري به خود اختصاص داد، چون علاوه بر 40 درصدي كه نصيب خودش شده بود 14 درصد سهام به شركت هلندي – انگليسي شل تعلق گرفت و در نتيجه 55 درصد سهام در دست انگليسيها ماند. انگليسيها موفق شدند در حدود 650 ميليون دلار بابت غرامت، استهلاك و پذيره يا در حقيقت عدم النفع از دولت ايران دريافت كنند كه به مراتب بيشتر از مبلغي بود كه دولت مصدق حاضر بود بپذيرد. در واقع انگليسيها و كنسرسيوم با يك دست به دولت ايران پول مي پرداختند و با دست ديگر پس مي گرفتند.
در فاصله 1333كه قرارداد كنسرسيوم امضا شد تا 1353 كه بهاي نفت افزايش يافت، كنسرسيوم 24 ميليارد بشكه نفت به بهاي 70/1 دلار از ايران صادر كرد كه پس از كسر هزينه هاي توليد 50 درصد آن نصيب ايران مي شد. چنين غارتي در هيچ يك از ادوار تاريخي مشاهده نشده است.
پس از تصويب قرارداد كنسرسيوم و تحكيم مجدد موقعيت انگليس در ايران، انگليسيها با فشار به شاه، ايران را به عضويت پيمان بغداد درآوردند. پيمان مزبور قبلاً به امضاي دولتهاي پاكستان، عراق، تركيه و انگلستان رسيده بود و شاه نيز به منظور تحكيم موقعيت متزلزل خود در داخل ايران با اشتياق آن را پذيرفت. در نتيجه اصرار و فشار انگلستان كه سرپرستي پيمان را برعهده داشت، دولت ايران در 30 مهر 1334 به عضويت پيمان بغداد درآمد. امريكاييها به خاطر كشورهاي عربي و به خصوص جمال عبدالناصر، رهبر مصر كه به شدت با پيمان بغداد مخالفت مي ورزيد، هر چند در كليه كميسيونهاي آن شركت مي كردند، ولي عضو رسمي پيمان نبودند.
پيمان نظامي بغداد كه پس از كودتاي 23 تير 1337 عبدالكريم قاسم در عراق نام خود را به «سازمان پيمان مركزي» يا «سنتو» تغيير داد و دبيرخانه اش را از بغداد به آنكارا منتقل كرد، به بي طرفي سنتي ايران خاتمه داد و ايران را به غرب وابسته ساخت. از اين رو با تنفر قاطبه مردم روبه رو شد و در طول 23 سال عمر خود هيچ سودي عايد ايران نكرد.
در سال 1336 شاه به توصيه انگليسيها دو حزب مليون و مردم را تأسيس كرد تا مانند الگوي پارلمان بريتانيا، ايران نيز حزب اكثريت و اقليت وفادار به شاه داشته باشد و رهبري اين دو حزب فرمايشي را به دكتر اقبال و علم، نوكران سرسپرده انگليس سپرد. سفر رسمي شاه به انگلستان در ارديبهشت 1338 و بازديد ملكه اليزابت دوم از ايران در اسفند 1339، امضاي عهدنامه بازرگاني و اقامت و دريانوردي بين دو كشور در اسفند 1337 و قرارداد مبادلات فرهنگي در ارديبهشت 1338 و موافقتنامه درباره سرويسهاي هوايي و به خصوص افزايش حجم مبادلات بين دو كشور، از جمله اقداماتي بود كه به استقرار مجدد بريتانيا در ايران كمك و نفوذ ديرينه آنها را تقويت كرد.
پس از بركناري سپهيد زاهدي از مقام نخست وزيري در فروردين 1334 و روي كار آمدن عوامل انگليس نظير حسين علاء، دكتر اقبال و شريف امامي و اشاعه فساد و ارتشا در سازمان هاي لشكري و كشوري، امريكاييان به شدت از اوضاع ايران ناراضي شدند. از اين رو كنگره امريكا در 1337 هيأتي را براي تحقيق به ايران فرستاد. هيأت مزبور در گزارش خود نوشت: «فساد و ارتشاء در ايران به اعلا درجه رسيده است و كمكهاي بلاعوضي كه امريكا به ايران داده گويي دود شده به هوا رفته است.» بنابراين ايالات متحده درصدد تغيير سياست خود در ايران برآمد. روي كار آمدن جان كندي در بهمن 1339 به اين روند سرعت بخشيد و رئيس جمهور جديد، اورل هريمن، مشاور مخصوص خود را به ايران فرستاد تا نظريات واشنگتن را به شاه ابلاغ كند.
نخست وزيري دكتر اميني در ارديبهشت 1340 در همين جهت بود، و بي درنگ شماري از سران ارتش و كارمندان بلندپايه دولت را كه دستانشان به دزدي آلوده بود بازداشت كرد و ضمن اعلام برنامه مبارزه با فساد مجلس بيستم را كه لبريز از عوامل انگليس بود منحل كرد. سياستهاي اميني مورد پسند شاه نبود، زيرا تكيه گاه خود را سران فاسد ارتش مي دانست. انگليسيها نيز از دخالت امريكاييان در امور ايران ناراضي بودند. بنابراين شاه در سفري در فروردين 1341 به لندن و واشنگتن ابتدا نظريات خود را با انگليسيها هماهنگ كرد، سپس در واشنگتن به كندي قول داد در صورت موافقت با بركناري دكتر اميني، خودش برنامه اصلاحاتي را اجرا مي كند كه كندي به كشورهاي جهان سوم پيشنهاد كرده بود. نتيجه اين تعهد، «انقلاب سفيد» يا انقلاب شاه و مردم بود. به دنبال كنگره آزادمردان كه در دي ماه 1341 برپا شد، رفراندومي كه در 6 بهمن به عمل آمد، دنيس رايت، سفير انگليس «مراتب خشنودي ملكه انگلستان را از تصويب لوايح ششگانه و پيروزي شاه در رفراندوم» ابلاغ كرد.
ناگفته نماند كه رفراندوم 6 بهمن با مخالفت شديد آيت الله امام خميني، رهبر شيعيان روبه رو شد كه منجر به واقعه مدرسه فيضيه در 2 فروردين 1342، سپس قيام 15 خرداد و بازداشت آيت الله خميني گرديد.
پس از آن كه شاه در اسفند 1335 سازمان اطلاعات و امنيت كشور (ساواك) را با كمك كارشناسان آمريكايي و اسرائيلي تأسيس كرد، انگليسيها نيز براي اينكه در امور اطلاعاتي ايران عقب نمانند، پيشنهاد تأسيس «دفتر ويژه اطلاعات» با نظر كارشناسان انگليسي را عرضه كردند. شاه، ارتشبد فردوست را به لندن فرستاد و وي در مدت شش ماه طرز كار دفتر ويژه اطلاعات ملكه انگلستان را كه هر روز گزارشهاي واصله از سازمانهاي گوناگون اطلاعاتي انگليس را براي ملاحظه ملكه خلاصه مي كرد، فراگرفت و نظير آن را در ايران به وجود آورد و انگليسيها از اين طريق به مسائل اطلاعاتي ايران دست يافتند.
بخش مهمي از دلايل ترسناك شدن ساواك به حمايتهاي انگليس و امريكا از رژيم پهلوي مربوط مي شد كه علاقه مند بودند ساواك ادامه حضور و سلطه آنان را در ايراني امن و خاموش تضمين كند. حاميان خارجي رژيم پهلوي ميل نداشتند با مخالفان سياسي و مذهبي رژيم مماشات و مدايايي صورت بگيرد و دست ساواك را در اعمال خشونت و بي رحمي باز گذاشته بودند. ارتشبد فردوست رئيس دفتر اطلاعات ويژه، پس از چندي با حفظ سمت به معاونت كل ساواك منصوب گرديد تا انگليسيها از رويدادهاي دروني ساواك بي اطلاع نباشند.
در اين هنگام توافقي كلي ميان انگليسيها و امريكاييها درباره ايران به عمل آمد كه به رقابت ايجاد شده پس از كودتاي 28 مرداد بين دو كشور خاتمه داد. انگليسيها همان طور كه در مورد كنسرسيوم نفت عمل كرده بودند حاضر شدند نقش اول را به امريكاييان واگذار كنند. نخست وزيري حسنعلي منصور، نامزد امريكاييها يك شكست كامل بود. زيرا منصور با گذاراندن قانون مصونيت پرسنل نظامي امريكا در ايران مشهور به كاپيتولاسيون از مجلسين و تبعيد آيت الله خميني به تركيه آن چنان مورد نفرت عامه قرار گرفته بود كه ترور وي در بهمن 1343 به دست گروه مؤتلفه باعث خوشحالي مردم شد. پس از منصور، اميرعباس هويدا كه مورد توافق انگليسيها و امريكاييها بود به نخست وزيري گمارده شد و در بيش از دوازده سال نخست وزيري، خواسته هاي بيگانگان را بي كم و كاست اجرا كرد.
در واقع استعمار بريتانيا پس از شكست در لشكركشي به مصر در 1335 و كودتاي عراق در 1337 بسياري از نفوذ خود را در خاورميانه از دست داده بود و به جز در اردن هاشمي و شيخ نشينهاي خليج فارس، پايگاهي مستحكم نداشت. از اين رو با تقسيم قدرت در ايران نيز تسليم امريكاييها گرديد و نقش اول را به پسرعموهاي خود سپرد. با وجود اين، مهره هاي وفادار خود را در سمتهاي كليدي حفظ كردند: شريف امامي در رياست مجلس سنا، دكتر اقبال در رياست شركت نفت، اسدالله علم در وزارت دربار و ارتشبد فردوست در رياست دفتر ويژه اطلاعات و معاونت ساواك.
از اين تاريخ به بعد انگليسيها بيشتر به امور بازرگاني و فروش كالاهاي انگليسي به ايران همت گماشتند. انحصار واردات دارو به شركت داروسازي انگليسي ديويس و انحصار مونتاژ اتومبيل به شركت انگليسي تالبوت واگذار شد كه قطعات خودروهاي هيلمن هانتر را در ايران مونتاژ مي كردند و به نام پيكان به مردم مي فروختند. در سال 1346 كه شاه قصد تاجگذاري داشت، يك بار ديگر دست به دامن انگليسيها شد و از ملكه انگلستان دعوت كرد در مراسم تاجگذاري اش حضور يابد. وقتي ملكه اليزابت به بهانه نداشتن وقت دعوت را نپذيرفت، شاه تصميم گرفت هيچ رئيس كشوري را دعوت نكند تا مراسم تاجگذاري صرفاً جنبه ايراني داشته باشد.
پيش بيني خروج انگلستان از شرق سوئز در پايان سال 1971، تحولات جديدي در روابط ايران و بريتانيا به وجود آورد. نخستين واكنش شاه، مخالفت با خروج انگليسيها از خليج فارس بود. مدتي گفت و گو از همكاري بين ايران و عراق و كويت و عربستان سعودي در ميان بود تا اينكه سرانجام امريكاييان با اعلام دكترين نيكسون در 1969 سياست دوپايه را برگزيدند و حفاظت راههاي صدور نفت در خليج فارس را به ايران و عربستان سعودي سپردند. دولت ايران ضمن اظهار آمادگي رسمي براي پر كردن خلاء در خليج فارس و تأكيد بر اينكه اجازه نخواهد داد هيچ كشور خارجي در امور اين منطقه دخالت كند، به حقوق ديرينه خود در اين منطقه اشاره كرد كه منظورش حاكميت بر بحرين بود. شاه در نظر داشت اين ادعاي تاريخي را وجه المصالحه براي تصرف سه جزيره كوچك تنب بزرگ و تنب كوچك و ابوموسي در دهانه خليج فارس قرار دهد.
دنيس رايت، سفير وقت بريتانيا در ايران در كتابي تحت عنوان ايران و بريتانيا كه در سال 2002 در لندن منتشر شده است مي نويسد:
در يك مورد ناچار شدم پيشنهاد ايرانيان را مبني بر اينكه حل مسئله بحرين بايد در گرو توافق درباره جزاير سه گانه باشد رد كنم. همچنين ناگزير شدم به ايرانيان هشدار دهم كه هرگونه تلاش آنان در تصرف جزاير پيش از فسخ قراردادهاي تحت الحمايگي با شيوخ رأس الخيمه و شارجه كه حاكميت آنان را بر جزاير شناخته بود، ما را به برخورد مسلحانه با ايران خواهد كشاند.
بنابراين يك بار ديگر شاه تسليم نظريات انگليسيها گرديد و با چشم پوشي از بحرين بدون كسب هيچ مابه ازايي به نظريات لندن گردن نهاد. دنيس رايت مي نويسد: «حل مسالمت آميز اين اختلاف ديرپا يكي از موفقيتهاي ديپلماسي مخفي بريتانيا و شاه به شمار مي رفت، در حالي كه شماري از ايرانيان با آن مخالفت مي ورزيدند.»
در مورد جزاير سه گانه نيز، سرانجام پس از چانه زنيهاي بسيار، سرويليام موس نماينده انگليس حاضر به امضاي «تذكاريه تفاهم» بين ايران و شيخ شارجه شد كه دولت بريتانيا ضمانت اجراي آن را عهده دار شده بود.
در مقدمه ايران تذكاريه قيد شده بود: «نه ايران و نه شارجه از ادعاهاي خود بر جزيره ابوموسي دست برنمي دارند و ادعاهاي طرف ديگر را به رسميت نمي شناسند!» در مورد جزاير تنب بزرگ و تنب كوچك نيز هيچ موافقتنامه اي بين ايران و شيخ رأس الخيمه امضا نشد.
به دنبال امضاي تفاهم نامه با شارجه، واحدهاي نيروي دريايي ايران با موافقت لندن در 9 آذر 1350 در سه جزيره پياده شدند. در جزيره تنب بزرگ نيروهاي رأس الخيمه به مقاومت پرداختند و اين كار به كشته شدن شش نظامي و چند غيرنظامي انجاميد. بدين سان مسئله جزاير سه گانه تبديل به استخوان لاي زخمي شد كه هنوز هم ادامه دارد.
به مجرد اين كه نيروهاي انگليسي در پايان 1971 خليج فارس را ترك كردند، شورشيان ظفار كه ابتدا از جانب چين و جمهوري دمكراتيك يمن (جنوبي) سپس از جانب شوروي حمايت مي شدند، دست به حملات پارتيزاني عليه سلطان نشين عمان زدند. شورشيان ظفار در كنگره اي كه در سپتامبر 1968 در بحرين تشكيل داده بودند نام جنبش خود را «جبهه خلق براي آزادسازي خليج عربي اشغال شده» نهاده بودند تا مسئله همه شيخ نشينها شود، و ضمناً تصميم به تأسيس يك ارتش منظم و نيروهاي مجهز گرفته بودند.
جبهه مزبور در فاصله سالهاي 1968 تا 1972 به پيروزيهاي مهمي نايل گرديد. خطر به اندازه اي جدي بود كه انگليسيها مصلحت دانستند سعيد ابن تيمور، سلطان عمان كه كشورش را در عقب ماندگي قرون وسطايي نگه داشته بود و قادر به سركوب شورشيان نبود، در اول مرداد 1349 از سلطنت خلع و پسرش قابوس را به جاي او بنشانند. انگليسيها قابوس را وادار كردند از ايران ياري بطلبد.
طبق موافقتنامه سري كه در مارس 1972 (اسفند 1350) بين سلطنت نشين عمان و ايران به امضا رسيد مقرر شد ارتش ايران با همكاري نيروهاي انگليسي كه براي آموزش ارتش در عمان مانده بودند، در سركوب شورشيان تشريك مساعي كند. در اين هنگام انگلستان تخليه بخش عمده نيروهايش را از شيخ نشينهاي خليج فارس به پايان رسانده و به جز پانصد افسر و سرباز مزدور كسي را در خدمت سلطان عمان باقي نگذاشته بود و اين در حالي بود كه شورش در جنوب آن كشور روز به روز گسترش مي يافت و ارتش ده هزار نفري عمان زيرنظر افسران انگليسي پي در پي شكست مي خورد. مسئله ظفار افكار عمومي انگلستان را برانگيخته بود و براي سركوب شورشيان خواستار توسل به نيروهاي منطقه اي بودند.
تا اواخر سال 1351 كمك ايران منحصر به ارسال جنگ افزار و تجهيزات گوناگون مي شد تا اينكه سرانجام در 29 آذر 1351 واحدهاي ارتش ايران مجهز به وسايل پيشرفته، بالگردهاي باركش و ناوگان جنگي در سواحل نزديك صلاله پياده شدند. بخشي از اين نيروها در جزيرة كورياموريا مستقر شدند و پس از تخليه بخشي از ساكنان جزيره به ساختن سربازخانه و تأسيسات نظامي پرداختند.
پيمان سنتو به منظور پوشش اعزام سربازان ايراني به ظفار، اعلام كرد يك سلسله رزمايش با شركت نيروهاي انگليسي و امريكايي و ترك و ايراني به مدت دوزاده روز در خليج فارس انجام خواهد گرفت و در همين حال نيروهاي ايراني از پايگاه چاه بهار سوار ناوهاي جنگي شده به سوي ظفار عزيمت كردند.
دخالت نظامي ايران در جنگ ظفار كه به خواست انگليسيها صورت گرفته بود بازتاب گسترده اي در جهان عرب نداشت، اين در حالي بود كه براي نخستين بار در تاريخ معاصر، نيروهاي يك كشور غيرعرب در سرزميني عربي پياده شده و مبادرت به جنگ كرده بودند.
در آذرماه 1353 نيروهاي چريكي جبهه تلفات سنگيني به واحدهاي ايران وارد ساختند. شاه كه وسعت دامنة اين جنگ را پيش بيني نكرده بود ناچار شد در دي ماه همان سال ده هزار سرباز ديگر به عمان بفرستد كه به يازده هزار نفري كه قبلاً مشغول نبرد بودند افزوده شدند.
نيروهاي ايراني موفق شدند در اسفند 1353 صلاله، كرسي نشين ايالت ظفار را تصرف كنند و چريكها را پراكنده سازند و در حمله نهايي در مهر 1354 آنان را به كلي تار و مار كنند سپس به نابودي كانونهاي مقاومت بپردازند. شاه در مصاحبه با خبرنگار روزنامه هرالد تريبيون اظهار داشت: «اين وحشيها كه از كمونيستها بدترند بايد قلع و قمع شوند.» و در سفري كه در آذرماه 1356 به عمان كرد، پس از بازديد نيروهاي ايراني گفت: «هرگاه عمان ديگر احتياجي به حضور نيروهاي ما در خاك خود نبيند، اين نيروها احضار خواهند شد و در صورت تقاضاي كمك از هر كشور آزاد خليج فارس، ايران از امنيت آن كشور دفاع خواهد كرد.»
با وجود اين واحدهاي ايراني تا بعد از پيروزي انقلاب در سلطنت نشين عمان ماندند و شاه ارتش خود را در جنگي درگير كرد كه هيچ نتيجه اي براي كشورش نداشت ولي براي آخرين بار از دستور انگليسيها اطاعت و خواسته آنان را برآورده كرده بود.
سياست انگليس در آخرين سالهاي رژيم شاه
با افزايش درآمد ايران از فروش نفت كه در فاصله سالهاي 1353 تا 1357 به حدود سالي بيست ميليارد دلار رسيده بود، دولتهاي غربي شاه را وادار كردند بخشي از درآمد ايران را به صورت وام، كمك بلاعوض و سرمايه گذاري در اختيار كشورهاي ديگر قرار دهد. در اين دوره چهارساله مجموعاً 8/7 ميليارد دلار به كشورهاي ديگر و مؤسسات بين المللي پرداخت شد كه سهم انگلستان از اين بذل و بخششها 2/1 ميليارد دلار بابت نوسازي شبكه آب لندن بود.
در ميان كشورهايي كه بيش از همه به چاپلوسي از شاه نوكيسه حريص بودند و مي كوشيدند حداكثر استفاده را از ايران ببرند، انگلستان مقام نخست را داشت. آنتوني پارسونز، آخرين سفير انگليس در دربار شاه مي نويسد: «بعيد به نظر مي رسيد كه رژيم ديگري بتواند منافع اقتصادي و بازرگاني و هدفهاي سياسي و استراتژيكي انگلستان در منطقه را بهتر از رژيم شاه تأمين نمايد، هر چند بعضي از اقدامات شاه و روش او در حكومت ازنظر ما ناخوشايند بود و در پاره اي موارد نتايج معكوس و نامطلوب آن از قبل پيش بيني مي شد.»
ظاهراً اشاره پارسونز به انحلال حزب ايران نوين و مردم و پان ايرانيست در اسفند 1353 و تأسيس حزب واحد رستاخيز به رهبري شخص شاه بود كه انگليسيها نظر مساعدي نسبت به آن نداشتند و سيستم دو حزبي را مناسب تر مي دانستند.
پارسونز در بدو مأموريت خود در ايران به سال 1353 در گردهمايي بازرگانان انگليسي در تهران اظهار داشت: «ايران يك كشور جهان سوم است و دگرگوني رژيم در هيچ يك از كشورهاي جهان سوم نمي تواند مايه شگفتي باشد. اگر مي خواهيد با اين كشور روابط بازرگاني داشته باشيد، ناگزير بايد اين خطر را بپذيريد. بنابراين كالاهاي خود را در هر جا مي توانيد بفروش برسانيد ولي سرمايه گذاري نكنيد، مگر اين كه فروش كالاهايتان بدون سرمايه گذاري ممكن نباشد و صنايعي را انتخاب كنيد كه از طريق واردات كالا از بريتانيا تأمين شود، نه از صدور كالا از ايران.»
واقعيت اين است كه ايران در دوره پهلوي دوم هم يك منبع نفت ارزان قيمت، هم يك متحد با ارزش و هم يك بازار فروش وسيع و پرمنفعت براي انگلستان بود. در فاصله سالهاي 1353 تا 1357 ايران وسيع ترين بازار صادرات كالاهاي انگليسي در خاورميانه به شمار مي رفت و سالي يك ميليارد ليره ارز مورد نياز خزانه داري انگليس را تأمين مي كرد.
افزون بر آن در اين مدت چهار ساله ميزان فروش جنگ افزارهاي انگليس به ايران به مبلغي در حدود ده ميليارد دلار مي رسيد كه براي صنايع نظامي كوچك بريتانيا – در مقايسه با امريكا و شوروي – مبلغي گزاف به شمار مي رفت. در پايان سال 1356، مجموع سرمايه گذاريهاي انگليس در ايران 850 ميليون ليره مي شد و در مجموع انگليسيها بيش از هر كشوري ديگر از رژيم شاه سود مي بردند و تا روز آخر از آن پشتيباني مي كردند.
چند روز پس از حادثه خونين 17 شهريور 1357، سفيران انگليس و امريكا متفقاً به ديدن شاه رفتند و به او گفتند برخلاف آنچه در سال 1951 در زمان ملي شدن صنعت نفت گذشت، اين بار كشورهاي ما در كنار شما قرار دارند و قوياً از شما پشتيباني مي كنند پارسونز پيام جيمز كالاهان، نخست وزير انگليس را مبني بر پشتيباني از شاه به او تسليم كرد و اطمينان داد مي تواند روي قول او حساب كند كه انگلستان نه از انجام تعهدات خود طفره خواهد رفت و نه درصدد بيمه كردن منافع خود با مخالفان رژيم برخواهد آمد. پارسونز با تأييد سياست شاه افزود: «عزم جزم دولت ايران براي حفظ ثبات و امنيت كشور، بريتانيا را دلگرم ساخته است.»
در 30 مهر 1357 تلويزيون بي بي سي مصاحبه دكتر ديويد اوئن وزير امور خارجه انگليس را پخش كرد كه گفت: «شاه در مسئله حقوق بشر انعطاف پذيري نشان داده است و در اين مورد بايد گفت صرف نظر از ارزش شاه براي تأمين منافع ملي بريتانيا، ما بايد تداوم سلطنت را بر حكومت ملايان يا كمونيستها ترجيح بدهيم، چون سوابق هر يك از اين دو گروه در رعايت حقوق بشر، به مراتب بدتر از رژيم شاه است. اكنون موقعي است كه ما بايد از دولت ايران حمايت كنيم و دوستي خود را ثابت نماييم، چون اگر رژيم شاه سقوط كند، مطمئناً كمونيستها يا ملايان قدرت را در ايران در دست خواهند گرفت.»
در 10 آبان نيز ملكه انگلستان در مراسم افتتاح پارلمان اظهار داشت: «بريتانيا آرزومند بقاي رژيم پادشاهي ايران است.» با وجود اين انگليسيها با راه حل نظامي و به كار بردن قوه قهريه براي سركوب مخالفان و راه حل سياسي را به مصلحت مي دانستند. پارسونز در خاطراتش مي نويسد: «روز 14 آبان سفارت ما و دفتر هواپيمايي بريتانيا در تهران مورد حمله قرار گرفت و به آتش كشيده شد، چون ما با تشكيل دولت نظامي مخالف بوديم. بنابراين نظاميان خواستند درسي به ما بدهند و از اين راه دولت بريتانيا را متقاعد كنند كه ادامه فشار به شاه براي يافتن يك راه حل سياسي بي نتيجه است.»
در 21 آذر 1357 كه مصادف با فرداي راهپيمايي دو ميليون نفري روز عاشورا در تهران بود، مسئله ايران در مجلس عوام بريتانيا مطرح شد و جيمز كالاهان به حدود بيست پرسش نمايندگان پاسخ

 
     استفاده از مطالب با ذکر منبع مجاز مي باشد.                                                                                                    Design: Niknami.ir