ماهنامه الکترونيکي دوران شماره 163   خرداد ماه 1398
 

 
 

 
 
   شماره 163   خرداد ماه 1398


 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 
دستور کشتار در 15 خرداد را من صادر کردم

مـقاله حاضر با تکيه بر يادداشــت هاي اســدالله علم نخست وزير‌ سرکوبگر مردم در قيام 15خرداد و با تـوجه به شخصيت وي و نزديکي و ارتباط‌ تأثيرگذارش با محمدرضا پهلوي‌ نوشته‌ شــده اســت . به دليل سـانســور مطبوعات ، از اين قيام مردمي در روزنـامه هـاي آن زمان مطالب چنداني به چشم نمي خورد، به همين دليل اگرچه روايت علم از آنروزها يک روايت‌ درباري يک طرفه است ، اما دقيقا در همين بزرگ نمايي هاي علم، نخست وزير دست نشانده رژيم، در اعتراف به کشتار و خونريزي مـنزجرکننده مردم در آن قيام عظيم و باشکوه مردمي، نکاتي‌ نهفته‌ است که لازم شد به اين يادداشت ها که به خصوص قبل از انقلاب و به دور از فشار و تأثير گرفتن از جوهاي کاذب نوشته شده است، رجوع شود تا بـه‌ قـيام‌ 15خرداد بيشتر و موشکافانه تر پرداخته شود، و از دل اين حکايت درباري به واقعياتي تازه رسيد.
مقدمه
نه تنها مورخان و تحليلگران سياسي علم را مهرة انگليسي ها مي دانند‌، بلکه‌ در خاطرات و نوشته هاي دولتمردان و سـفراي انـگلستان در ايران در رژيم گذشته نيز راجع به وي و پدرش مطالبي به چشم مي خورد که مؤيد وابستگی موروثي خاندان علم به‌ انگلستان است . سر ريدر ويليــام‌ بولارد‌، ســفير‌ انگليس در ايران، با معرفي پدر علم جـزئيــات جـالب و خواندني اي را يادآور مي شــود: «محمدابراهيم علم (شوکت الملک ) از تبار‌ خانداني‌ است‌ که کم و بيش چند نســل در قائنات و نواحي‌ مجاور‌ آن حکومت مســتقلي داشته‌اند، و به دفعات حاکم سيستان بوده اســت . در دوســـتي بـا انـگليســي ها ســابقه طولاني دارد‌ و بارها‌ بـه‌ مـا کـمک شاياني کرده اســت. شوکت الملک تا قبل از‌ گسترش حکومت مرکزي کنوني از حمايت چشمگير بريتانيا برخوردار بود. براي مثال ســر والتر تـانلي در ســـال ١٩١٣‌ حـکومت‌ سيستان‌ و قائن را برايش به دســت آورد.»١ آنچه که بـا جـزئيات بيشــتري‌ در‌ معرفي شوکت الملک از زبان سفير مذکور نوشته شده حاوي ارتباط تنگاتنگ اين والي و بعدها وزير‌ عصر‌ پهلوي‌ اول با دولت انگليس است .
ارتـباطات شـــوکت المـلک علم از جمله نزديکي‌ با‌ انگليسي‌ ها و رضاخان بعدها بر زنـدگي پسرش تأثير بسياري گذاشت . براي مثال دخالت رضاخان موجب‌ تعيين‌ دانشگاه‌ محل تحصيل علم و همچنين تشويق وي به ازدواج بـا دخـتر قـوام الملک شيرازي گشت‌ . تحصيل‌ در دانشگاه کشــاورزي کرج و ازدواج با ملکتاج قوام ، ارتـباط بـا دربار و آشــنايي با‌ محمدرضا‌ پهلوي‌ را فراهم آورد. راجع به ورود علم به صحنۀ سياســت ، اســفنديار بزرگمهر اين گونه‌ شـرح‌ داده اسـت :
«...اسـدالله علم پسر امير شوکت الملک بيرجندي بود که در اواخر‌ حکومت‌ رضاشاه‌ بـراي اينـکه زير نـظر باشد و ارتباطش با کنسول انگليس پنهان نباشد به سمت وزير پست‌ و تلگراف‌ و تلفن در هيأت دولت انـجام وظـيفه مـي کرد. او تربيت شــدة مکتب‌ انگليسي‌ ها‌ بود و پدر در پدر با آنها خصوصيت و ارتباط نزديک و صميمي داشـــت . اسـدالله علم تحصيلات ابتدايي‌ را‌ در‌ بيرجند و در مدرســه خصوصي گذراند و پس از تحصيلات متوسطه وارد دانشکده کشــاورزي‌ کرج‌ شـــد و از اين دانـشکده درجـه ليسانس گرفت. او تحصيلاتي در خارج نداشت و زبان انگليسي را‌ با‌ معلم خصوصي و حشر ونشر بـا انـگليسي ها در بيرجند ياد گرفته بود‌. پس‌ از دريافت ليسانس کشاورزي به بيرجند زادگاهش‌ بازگشت‌ و در‌ سـال 1324 از سـوي احـمد قوام نخست‌ وزير‌ وقت به عنوان فرماندار سيستان و بلوچستان انتخاب شــد. پس از آن به‌ ترتيب‌ در کابينه ســاعد (دي مـاه‌ ١٣٢٨‌) به وزارت‌ کشور‌ و در کابينه بعدي ساعد (اسفند‌ ١٣٢٨‌) به وزارت کشاورزي منصوب گـرديد. همچنين در کابينۀ علي منصور (فروردين‌ ١٣٢٩‌) دوباره وزارت کشاورزي و در کابينه رزم‌ آرا (تير ١٣٢٩) وزارت‌ کار‌ را عهده دار شد. در‌ کابينه‌ مـصدق بـراي وي پسـتي در نظر گرفته نشد، و به دليل نزديکي به شاه‌ به‌ سرپرستي املاک و مستغلات پهـلوي گـماشته‌ شد‌. اگرچه‌ به دليل شيطنت‌ هاي‌ مخلانه اي که در‌ زمان‌ مصدق براي خوش خدمتي به شاه انجام داد، وي را بـر اين داشـت که‌ از‌ تيررس مصدق در امان باشد، و براي‌ دوري‌ از وي‌ بيرجند‌ را‌ برگزيد. به هر شــکل‌ دو سـال در هـمين مســند ماند تا در کابينۀ علاء (فروردين ١٣٣٤) بـه وزارت کـشــور‌ مـنصوب‌ شد، تا به عنوان مهرة شاه‌ سـياست‌ هـاي‌ موردنظر‌ را‌ در انتخابات آن‌ ســال‌ اعمال کند. در زمان نخســت وزيري دکتر اقبال در نقشــي متفاوت بـه عـنوان رهبر حزب مردم‌ وارد‌ صحنۀ‌ سـياست شـد، و پس از آزمودن نـقش هـاي‌ مـتفاوت‌ ، براي‌ اجرا‌ کردن‌ سياست‌ هاي مـد نـظر شاه به پست نخست وزيري برگزيده شد. مدت زمان نخست وزيري علم از ١٧ تير ١٣٤١ آغـاز و در ١٧ اسـفند ١٣٤٢ به دستور محمدرضا‌ پهلوي مستعفي شـد و به رياست دانشگاه پهـلوي در شـيراز برگزيده شد. پس از تقريبا سه سـال در آذر مـاه ١٣٤٥ به وزارت دربار رسيد و تا مردادماه ١٣٥٦ در اين سمت‌ بود‌، تا اينکه به علت شدت بـيماري کـناره گيري کرد و در ٢٤ فروردين ١٣٥٧ به عـلت بـيماري ســـرطان درگذشــت و در مقبره خـانوادگي در مـشهد به خاک سپرده شـد....» ٢
تـاريخ براي‌ وي‌ علي رغم يادداشــت هاي دموکراتانه و مترقي خواهانه اش نقش معاونت در ديکتاتوري شاه و وابستگي بـه انـگليس را ثبت کرده است . مسعود بهنود در‌ کـتاب‌ «از سـيدضياء تا بـتخيار» بـا‌ وصـف‌ دوره‌اي از تاريخ معاصر که بـي ربط با زمان نخســت وزيري علم نيســت، با اين جملات از آن دوره ياد مي کند: «پايان‌ دوره‌ نخســت وزيري علم ، پايان دهـه‌ اي پردرد از تاريخ ايران بود که با کودتاي ٢٨ مـرداد آغـاز شـد و بـا سـرکوب علماء و قيام ١٣٤٢ پايان يافـت .عـلم، ديکتاتوري شــاه را مســتحکم کرد که تا انقلاب ١٣٥٧‌ دوام‌ يافت .»٣ در اين اظهارنظر، بهنود نيز نقش علم را در تحکيم مـوقعيت شـاه تـأييد مي‌کند.
اوليــن اقدام علم در جهت اجراي اصـلاحات آمـريکايي، کـه شـــاه پــس از بـرکناري امـيني‌ اجراي‌ آن را‌ تعهد کرده بود، تصويب نامه انجمن هاي ايالتي و ولايتي بود که در عين حال جنبه آزمايش و ارزيابي‌ روحانيت را هم داشــت. اين لايحه يا تصويب نامه، شــاه و علم‌ را‌ در‌ برابر روحـانيون و مراجع قرار داد. اگر چه ابتدا بر اثر فشــار روحانيت و آگاهي يافتن مردم ، شاه به ‌‌ظاهر‌ از مقاصد ديکته شدة خود عقب نشيني کرد، اما پس از مدتي با‌ رفراندوم‌ نمايشي‌ ششم بهمن شمشير خـود را از رو بست. صداي اعتراض روحانيون و تحريم شرکت در رفراندوم‌ و بســتن بازار (بازار تهران و اغلب شهرســتان ها) نيز تأثيري در خيانت شاه و علم‌ به مردم و کشور نداشت‌. در‌ ٦ بهمن ١٣٤١ رفراندوم انجام شد و با سـرو صـداي زياد نتايج دروغين آن اعلام شــد و پس از اين رفراندوم فرمايشي لحن شاه و علم در برخورد با معترضين از جمله روحانيون تغيير کرد‌. اين تغيير لحن در نطق علم کاملا محسوس اسـت: «شاهنشاه معظم هدايت کشور را بر پايه‌اي نو و بر پايه تحول اجتماعي و عميق تــازه اي مي گذارد. تحولي که براي پاره‌ اي‌ از کشورها به قيمت انقلاب خونين و براي پاره اي ديگر که وضع سياسي و اجتماعي امروز را درک نکرده انـد و بـه موقع اقدام ننموده انـد بـه قيمت محو آزادي و استقلال آنها‌ تمام‌ شده است. چه بايد کرد؟ چرخ زمانه به عقب برنمي‌گردد. خوشبخت مردمي که با آن هماهنگي کنند و خوشبخت تر کساني که از آن جلوتر باشند... اگر کوته نـظراني هـم‌ اين‌ واقعيت را درک نکنند دير يا زود خورشيد اين حقيقت خاطر آنها را نيز نوراني خواهد ساخت .»4 آن چه که از اين نطق فرمايشي و متملقانه استنباط مي‌شود، اين‌ است‌ که‌ با مخالفان طرح هاي اصلاحي‌ شاه‌ ديگر‌ مـماشات نـخواهد شد و هـمچنان که در متن نطق نيز به صراحت آمده شاه اساس سلطنتش را بر پايه اصلاحات فرمايشي اربابان‌ خارجي‌ قرار‌ داده اسـت. در اين نطق علم به وضوح‌ اعلام‌ مي کند که با اقتدار بـراي انـجام تـحولات موردنظر ملوکانه! به ميدان آمده است. شاه نيز با لحن مشمئزکننده‌ اي‌ در‌ سخنراني هايش از مخالفان خود و بخصوص روحـانيون ‌‌ياد کـرد.
حرکات‌ و سخنان نامناسب شاه عليه روحانيت و سخنراني افشاگرانه و پرجسارت امام خطاب به شـاه بـاعث شـکل گيري قيام ١٥ خرداد‌ شد‌. پس‌ از سخنراني هاي جسورانۀ آيت‌الله خميني، علم بر آن شد‌ که‌ براي تـرساندن آيت‌الله خميني مقر ايشان يعني قم و فيضيه را مورد تهاجم قرار دهد، تا‌ از‌ اين‌ طـريق ضرب شصتي نشان دهـد و در دل روحـانيون رعب و وحشت ايجاد کند‌. اما‌ آيت‌ الله خميني پس از فجايع فيضيه در نطقي آتشين شاه و بخصوص علم را در‌ ١٠‌ فروردين‌ ١٣٤٢ به شدت مورد عتاب قرار داد: «... دولت ها به سر کار آمد، نمي‌ دانم‌ به آن دولتها اين پيشنهادها شـد و قبول نکردند يا اين که نتوانستند اين‌ قدر‌ بي‌ شرافتي بکنند. شايد شريف بودند، عالم بودند، دکتر بودند، مهندس بودند و نتوانستند با همۀ‌ مراکز‌ علم مخالفت کنند، تا اين که منتهي شد به اين کـه دولت بـايد‌ دولتي‌ باشد‌ که علم نداشته باشد، قدر علم را نداند، تا کلاس پنج بيشتر درس نخوانده باشــد ‌(شايع بود علم سـواد نـدارد‌ و تـا‌ کلاس پنجم بيشتر درس نخوانده و با اعمال نفوذ از دانـشکده کـشاورزي کرج‌ مدرک‌گرفته است.) آن‌ هم در کرج تحصيل اجازه نامه با اعمال نفوذ کرده باشــد، نداند‌ معني‌ علم‌ چـيست، نـداند معني ديانت چيست، نفهمد مطلب را، سربسته و چشم بسته ديکته کنند و بگويد و نفهمد‌ چه‌ مي‌گويد و بکند و نفهمد چه مي‌کند... ديديم که از اول که اين‌ دولت‌ بيســواد و بي حيثيت روي کار آمـد از اول هـدف، اسلام را قرار داد. در روزنامه ها‌ با‌ قلم درشت نوشتند که بانوان را حق دخالت در انتخابات داده اند‌، لکن‌ شــيطنت بود، براي انعکاس نظر عامۀ مردم‌ به‌ آن‌ موضوع بود که نظرشــان بـه الغـاي اسـلام‌ و الغاي‌ قرآن درست نيفتد... بـعد کـه مـطالعه کرديم، ديديم آقا قضيه، قضيۀ بانوان نيست‌، اين‌ يک امر کوچکي است، قضيۀ‌ معارضه‌ با اسلام‌ است‌. منتخب‌، مسلمان لازم نيست باشد، حلف‌ به قرآن لازم نيست‌ باشد‌، قرآن را مي خواهيم چه‌ کنيم‌ ؟... بعد که مـصادف شـد بـا تودهني از ملت مسلم، تعبير کردند حرفشان را‌ به‌ اين خبر که مـراد ما‌ از‌ کتاب‌ آسماني قرآن است‌. ما‌ هم از آنها پذيرفتيم‌ بر‌ حسب ظواهر شرع، لکن به مجرد اينکه اينـها چـند نـفر عمله را دور خودشان‌ ديدند‌ و يک زنده باد و مرده باد را‌ شنيدند‌، باز همان‌ مـطلب‌ خـبيثشان‌ را از سر گرفتند‌...»5
در اين نطق اگرچه شــخص شــاه نيز مورد انتقاد قرار داده شد، اما لبۀ تيز‌ حمله‌ در اين سـخنراني مـتوجه عـلم است‌. امام‌ با‌ عناوين‌ بي‌ سواد، بي شرافت‌، و بي‌ دين علم را خطاب مـي کـند. در پس اين نـطق هشدار دهنده ، توقعات و انتظارات روحانيون نهفته‌ است‌ که‌ اين انتظارات بدون تغيير دولت امکان پذير‌ نبود‌. پسـ‌ از‌ اينـ‌ نـطق‌ ، علم که از روحانيون کينه به دل گرفته بود، شاه را به شدت عمل عليه مخالفان بـويژه روحـانيون تشــويق کرد. پس از سخنراني شديداللحن عصر عاشورا آيت‌ الله خميني دســتگير و به تهران منتقل شـد. مـردم پس از دسـتگيري امام به خيابان ها ريختند و آزادي مرجع خود را خواســتار شدند و رژيم شــاه نيز جواب اين حق خـواهي و دفـاع‌ از‌ مرجعيت را با کشتار مردم به خون ناشند. علاوه بر اين تظاهرات وسيعي در تهران آغـاز شـد کـه با نيروهاي پليس به زد و خورد پرداختند. تظاهرات به قم و شــهرهاي‌ ديگر‌ نيز کشانده شد، عده‌اي از روحـانيون دستگير شدند. دولت که مستاصل شده بود اعلان حکومت نظامي کرد، ولي مردم همچنان بـه تـظاهرات‌ ادامـه‌ دادند، وضع دولت بس خطرناک‌ شده‌ بود. آنچه گفته شد خلاصه روايت معروف و رايج از قيام مردمي ١٥ خرداد ١٣٤٢ اسـت .
يادداشــت هاي اميراسدالله‌ علم‌ گرچه به بســياري اسرار‌ مـي‌ پردازد امـا گاه به روال سياست خــود بعضي وقايــع را وارونه جلوه مي دهــد و گاه نيز از نقش خود چندان ســـخن بـه ميان نمي آورد و گاه با اشــاره به خصوصي‌ ترين‌ اسرار شاهنشاه محبوب خـود خـواننده را با اشتياق به دنبال خود مي کـشــد. در اين مـقاله تـلاش شده با استناد به نقش سرکوبگرانۀ عـلم در خـرداد 1342 به واکاوي گفته‌ ها‌ و حضور وي‌ در اين برهه پرداخته شــود. علم در يادداشــت هايش ، گاه مـختصر و گـاه مفصل به سرکوبي مردم و روحـانيون‌ در قـيام ١٥ خرداد ١٣٤٢ اشـاره مـي کـند.
قبل از اين‌ که‌ به‌ سراغ يادداشـت هـاي علم برويم براي اين که با ذهنيت وي آشنا شويم، قسمت کوتاهي از مذاکرات ‌‌هـيأت‌ دولت را بـه رياست اسدالله علم ، در ساعت ١٧ بعداز ظـهر ١٥خرداد 1342مي‌ آوريم‌ : «... نـخســت وزير در جـريان روزهاي عــزاداري محرم و اقداماتي کـه بـر عليه نظم و امنيت مملکت صورت‌ گرفته و مي‌گيرد بخصوص راجع به ماجراي امـروز بـيان داشته و چنين توضيح دادند‌ کـه : مـا اينـطور حساب‌ کرديم‌ قـبل از عـاشورا کسي را نگيريم ، شايد عـده اي در عـاشورا از ميان بروند، البته منشأ واضح است و پول خارجي آن مثل عراق و مصر، اما در اين جا غير از [آيت‌الله] خـميني و [آيت‌الله] قمي که در قم و مشهد گرفتيم ، بـقيه گـردانندگان مشهور نـيستند و بـا اين کـه عکس از آنها داريم ولي صحيح شـناخته نمي شوند. روز تاســوعا دو هزار نفر‌ آمدند‌، شــعار دادند زنده باد خميني، مرگ بر دشمنان وي، روز عـاشورا هـم، همين طور شعار دادند.اگر آن روز دسـت بـه تـفرقه مـي زديم، مـردم زياد زير دست و پا مي‌ رفـتند‌، خـود بنده با همۀ خطري که مرا تهديد مي‌کرد، شب عاشورا رفتم به چند مجلس روضـه و بـاعث تـعجب آخوندها مي شد. تصميم ما بر اين بـود کـه روز‌ شـنبه‌ خـميني را در قـم و قـمي را در مشهد بگيريم ولي اتفاقي افتاد که باعث شد زودتر بگيريم ، دو چيز اتفاق افتاد:
١. خميني در قم منبر رفت و هتاکي زياد به‌ اعليحضرت‌ کرد‌.
٢. خبر ديگر آن که قم‌ و مشهد‌ با‌ هـم ، هم صدا بشوند و کار خيلي سخت بشود.
لذا ديشــب ٤ بعد از نيمه شــب، خميني را گرفتيم و امروز صبح در مشهد‌ قمي‌ را‌ گرفتيم. چون خبر به تهران رســيد، بلوا شروع‌ شد‌ و ما شــانس آورديم ، زيرا آنها تـشکيلات قـوي تري داشتند و کوچک نيست با آن که از صبح عده اي مجروح‌ و کشته‌ شدند‌، معذالک هنوز هستند و اين خيلي عجيب است. يک وقت فکر‌ مي کنم خبري اتفاقي بود و تمام شد ولي معلوم است خـيلي عـجيب بوده اند، من رفتم شهرباني و وضع‌ مملکت‌ را‌ ديدم. قم، مشهد، و تمام نقاط تهران آرام است ولي عده اي‌ هستند‌ در تهران که با تاکتيک کار می‌کنند، الآن فـکر مـي کنم که حکومت نظامي اعـلام‌ کـنيم‌ که‌ مردم راحت بشــوند. اعليحضرت همايوني قلبا متمايل نيستند حکومت نظامي اعلام شود‌ و به‌ نظر‌ هيات دولت‌گذاشته‌اند و مي‌فرمايند کار حکومت نظامي بـکنيد ولي حـکومت نظامي اعلام‌ نکنيد‌، امـا‌ بـه نظر من حکومت نظامي جنبه هاي منفي و مثبت دارد. جنبه مثبت اين است‌ که‌ مردم راحت مي شوند ما هم مسلط تر مي‌شويم . جنبۀ منفي آن‌، اين‌ است‌ که در دنيا بـگويند اوضـاع مملکت آرام نيست، پيشنهاد مي کنم حکومت نظامي را‌ اعلان‌ بکنيم، به استانداران هم تلگراف کردم که در صورت لزوم حکومت نظامي اعلام‌ کنند‌.»6
در‌ اين مذاکرات که علم شرح ماوقع مي دهد، از قيام با نـام بـلوا ياد مي‌ کـند‌ و با اعلام ترديد شاه در موضوع حکومت نظامي ، خود را به عنوان‌ تصميم‌ گيرندة‌ قاطع امور نشان مي دهـد. و عجيب تر اين که در گزارشــش افراد شرکت کننده در‌ قيام‌ را‌ جزء مردم نمي داند. زيرا مرتب ذکر مي‌کند اگر حکومت نظامي‌ اعلام‌ کنيم مردم راحت خواهند بود! براي شرح بيشتر حضور و نـقش ‌ ‌اين نـخست وزير پر تزوير و خدعه‌ به‌ سراغ يادداشت هايش مي رويم :
در اولين يادداشت ها از ١٥ خرداد‌ ١٣٤٢‌ اين گونه ياد مي کـند: «بـه عـنوان‌ مثال‌ وقتي‌ من نخست وزير بودم تساوي حقوق زنان‌ را‌ اعلام کرديم . يک سال تمام شکايات روحانيون مـرا به ستوه آورده بود تا‌ اينکه‌ شــاه قدرت نمايي کرد و آنها‌ را‌ سرجايشان نشاند‌. مـن‌ دستور‌ دادم بعضي از آنان را زنـداني‌ و بـعضي‌ را تبعيد کنند و چند آشوبگر را هم به جوخۀ اعدام بسپارند.»7 آن‌ چه‌ از اين مکتوب استنباط مي شود‌ اين است که علم‌ در‌ سرکوب روحانيون نقش ويژه اي‌ براي‌ خود قائل است. همچنين از مفاد ضدديني اصلاحات و انقلاب سـفيد چيزي نمي‌گويد‌ و در‌ اين يادداشت بر آن است‌ تا‌ آيندگان‌ را نسبت به‌ روحانيون‌ بدبين کند و با پيش‌ کشيدن‌ حق راي زنان از گفتن جزئيات خودداري مي‌کند. ديگر اين که از اعتراض هاي‌ گســترده‌ و مستدل روحانيون بـه عـنوان «شکايات» ياد‌ مي‌کند و باز‌ هم‌ از‌ شرح جريان تلگرام ها‌ و سخنراني ها و مطالبات حق خواهانۀ مراجع خودداري مي‌کند و با روايتي جاه طلبانه و دلخواه به‌ کتمان‌ حقيقت مي پردازد. در ادامه نيز‌ ســـرکوب‌ قـدرتمندانۀ‌ اين‌ قيام‌ را به شــاه‌ نسبت‌ مي‌دهد و دستور تبعيد و اعدام آشوبگران را از آن خود مي‌داند. علم براي توجيه کشتار‌ ١٥‌ خرداد‌، در يادداشت هايش چنين مي‌نويسد: «در‌ التزام‌ رکاب‌ شاه‌ به‌ مـشهد‌ رفـتم. سالروز شهادت امام رضا (ع ) بود و صحن مملو از جمعيت عزاداران بود. همين که شاه در جاي خودش قرار گرفت، ناگهان تعداد جمعيت که به ٦٠٠٠ نفر‌ مي رسيد، به جاي عزاداري، نـسبت بـه شـاه ابراز احساسات کردند. به ياد سـال 1314 افـتادم کـه همين صحن شاهد تظاهرات عليه رضاشاه بود و مردم از کشف حجاب توسط او‌ به‌ خشم آمده بودند. اما امروز همه اينها فراموش شـده اسـت. اکـنون مردم اعمال خشونت رضاشاه را بخشيده و فهميده اند کـه نـه براي مقاصد شخصي بلکه خير و صلاح مملکت بوده‌ است‌ . اگر ٢٠٠٠ نفر هم کشــته شده بودند، اين کارها درست بود. هـمان طـور کـه وقتي خود من نخست وزير بودم ، دستور کشتار مخالفان‌ را‌ در خرداد ١٣٤٢ دادم و ٩٠‌ نـفر‌ جانشان را از دست دادند. ولي اين مقدار بي اهميت بود. من مصمم بودم مقاومت کنم چون بقاي کشورم در ميان بود.»8
در اين‌ يادداشـت‌ عـلم ديگر به نقش‌ محمدرضا‌ شاه اشاره اي نمي‌کند و خود را مجري هـمه جـريانات خشونت بار١٥ خرداد عنوان مي کند و حتي در اين مطلب خود را با رضاشاه مقايسه مي کند و با اين ادعـا‌ کـه‌ اين کـشتار به خاطر کشور بوده، سعي دارد خود را به آيندگان فردي وطن دوست بـنماياند. اين ادعـاي وطـن دوستي براي توجيه کشــتار مردم بارها در اين يادداشــت ها تکرار‌ مي‌ شود. در‌ اين يادداشت علم بـه تـنهايي خـود را مسئول شدت عمل و سرکوب قيام ١٥ خرداد مي داند، که‌ با توجه به تأييد کـساني کـه در آن موقع در کنار‌ وي‌ مشاهده‌‌گر سرکوب مردم در قيام بودند، چندان ادعاي بي اساسي نـيست. ويليام شـوکراس در اين مـورد به ‌‌تفضيل‌ به نقش علم پرداخته است. وي ابتدا به صحبت هاي جعفر بهبهانيان کـه‌ در‌ آن‌روز‌ در کنار علم بوده است اشاره مي کند: «وي بعدها تعريف کرد که شاه بـه‌ عـلم گـفته بود که مردم را نکشد، اما علم پاسخ داده بود که : «... شما شاه‌ هستيد و من نخست وزيرم . من مـسئول امـنيت هـستم و به هر طريقي که بتوانم مردم را ساکت خواهم کرد. اگر موفق شـدم شـما همچنان شاه خواهيد بود. اگر شکست بخورم مي توانيد‌ مرا‌ دار بزنيد و باز همچنان شاه خواهيد بـود.»9
اين نـقل قول ها به نقش اصلي علم در کشتار مردم صحه مي‌گذارد. ضـمن اين کـه با توجه به شخصيت ضعيفي‌ که‌ از شـاه در کـودتاي ٢٨ مـرداد ١٣٣٢ و نيز با توجه به کنايه هاي خـود عـلم در گفتگوهايش با شاه ترسيم شده است و تحليل سفيران و مورخان آمريکايي و انگليسي، اين قاطعيت‌ اسـدالله‌ عـلم و تزلزل شاه ، چندان بعيد و دور از ذهـن نـيست. در تأييد هـمين مـوضوع عـلم در بخش ديگري از يادداشت هايش درباره شـاه چـنين مي نويسد: «... کرميت روزولت، عامل سيا‌ که‌ در‌ سرنگوني دکتر مصدق در مرداد‌ ١٣٣٢‌ دست‌ داشـت در نـظر دارد کتابي درباره کودتا منتشر کند. گـزارش دادم که کتاب را بررسي کـرده و آن را بـسيار نامطلوب يافته‌‌ام‌ . شاه‌ را بـه عـنوان شخص متزلزل به تصوير در‌ مي‌ آورد، که تحت فشار روزولت مجبور به گرفتن تصميمات حياتي شد، به عنوان مثال در مورد انتصاب سرلشکر زاهدي‌ به‌ مقام‌ نـخست وزيري ...»١0
عـاليخاني نويسندة مقدمۀ يادداشت هـاي اسـدالله علم‌ نيز به موضوع ضعف شاه در تصميم گيري هاي سريع در بحران ها اشاره دارد: «عـلم احـساس مي‌ کرد‌ که‌ شاه آن چنان کـه مـي بايست مـصمم نـيست و بـه همين دليل‌ دست‌ و پا مي کـرد که خود اختيار هرگونه اقدام لازم را داشته باشد. شاه که همواره به‌ ويژه‌ در‌ شرايط سخت، گـريز از مـسئوليت را هنر مي دانست به آساني درخـواست‌ عـلم‌ را‌ پذيرفـت و هـمۀ نـيروهاي انتظامي پايتخت را در اخـتيار نـخست وزير قرار داد..»١1
در‌ ادامه‌ با‌ ارائه يادداشت ديگري، در گفتگويي با شاه باز هم راجع به ١٥ خرداد ٤٢‌، در‌ زماني که ديگـر بـر مـسند نخست وزيري نيست، خوش خدمتي خود را به‌ اربـابش‌ يادآور‌ مي‌شود و در لفـافه خـود را مـنجي شاه و کشور مي خواند: «و يادآوري کردم که‌ چطور‌ آخوندها و ساير دشمنانمان را در زمان نخست وزيري خود من از ميدان به‌ در‌ کرديم‌ چه کسي غير از اعليحضرت شجاعت اين را داشت که از من حمايت کند؟ او اعـتراف‌ کرد‌ که هيچکس. وقايع ١٣٤٢ را، که به ناآراميهاي خشونت آميز ١٥ خرداد‌ در‌ پي‌ دستگيري [آيت‌الله خميني‌] منجر شده بود و شاه به من تلفن کرده بود تا قصد‌ دارم‌ چه‌ اقدامي بکنم، يکبار ديگر يادآوري کـردم. گـفتم : بخاطر داريد که به اعليحضرت‌ عرض‌ کردم که به نقطۀ حساسشان خواهم زد و وقتي گفتم دمار از روزگارشان در خواهم آورد شما‌ خنديديد‌. چارة ديگري نبود. اگر ما عقب نشيني کرده بوديم ، ناآرامي بـه چـهار‌ گوشۀ‌ ايران سرايت مي‌کرد و رژيم ما با‌ شرايط‌ ننگ‌ آوري سقوط مي‌کرد. در آن موقع‌ حتي‌ اين را به شما عرض کردم که، اگر خود من هم از مـسند‌ قـدرت‌ به زير کشانده شوم ، شما‌ هـميشه‌ مـي توانيد‌ با‌ محکوم‌ کردن و اعدام من به عنوان مسبب‌ آنچه‌ واقع شده، خود را نجات دهيد. از سوي ديگر، اگر من موفق‌ شوم‌، ما براي هـميشه از دسـت جنگولک‌ بازيهاي روحانيون و دخـالتهاي خـارجي‌ خلاص‌ مي شويم. شاه گفت: بله‌، خوب‌ به ياد دارم. هرگز خدمات شما را فراموش نمي کنم ...»١2
کمي نگذشت که مأموريت‌ علم‌ پايان‌ يافت و او جاي‌ خود‌ را به دار و دستۀ‌ «کـانون‌ مـترقي» به رهبري يا بهتر بگوييم به سرپرستي و پرچمداري حسنعلي منصور داد. دکتر عباس‌ ميلاني‌ در توجيه تشــکيل کانون مترقي و وارد‌ شدن‌ گروه جوان‌ حسنعلي‌ منصور‌ به عرصۀ سياست اين‌ چنين نوشــته : «اما به دليل ســـرکوبگري هـا و نزول حـمايت مردم از شــاه ، اربابان خارجي وي‌ تصميم‌ گرفتند تا شــاه را وادار به‌ برکناري‌ علم‌ کنند‌ و شــخص‌ جوان و جديدي به‌ مـيدان‌ سياست پهلوي وارد شــود تا بتواند در ميان طبقه متوســط براي شــاه جـايگاهي دسـت و پا کـند‌. طبق‌ همين‌ گفتگو و نقش پررنگ علم در کشتار مردم‌ ، براي‌ وجهه‌ بخشيدن‌ به‌ رژيم‌ صلاح در اين بود که عـلم ‌ ‌مـدتي در مسند نباشد و از پايتخت نيز دور شود.»١3
آري پســت نخست وزيري به علم چندان وفا نکرد و پس از‌ آن جـانفشاني هـاي نـاروا، براي بقاي سلطنت و رفع سياهي از چهرة سلطنت مصلحت نبود که بيش از اين در قدرت بماند، و شــاه نـيز به ســادگي و براي بقاي خودش پســتي را‌ که‌ علم به قيمت خون هاي زيادي بـر آن تکيه زده بود به ديگـري بـخشــيد. اگر علم حيله گرانه و وحشـيانه قيام مردم را به خاک و خون نکشــيده بود، چه بسا‌ که‌ کار شاه تمام بود. گواه بر اين مدعا و عظمت اين قيام، تفسير ارتشــبد حسين فردوست اســت ، که اين چـنين مي نگارد: «اگر تظاهرات‌ مردم‌ رهبري مي شد و مردم به‌ سمت‌ کاخ شــاه هجوم مي بردند، محمدرضاشاه مانند سال ١٣٣٢ از ايران مي گريخت .»١4 اين اظهارنظر دوست شاه حاکي از آن است که ضعف‌ شاه‌ بر نـزديکان و دوسـتان وي‌ آشکار‌ شــده بود، و هم اين که حسين فردوســت نيز به مانند نخست وزير معتقد است که اگر قيام ســرکوب نمي شد، موجوديت رژيم شاه به خطر مي افتاد. ديگر آنکه اين‌ گفتۀ‌ ارتـشبد بـا متن يادداشت هاي علم که خطر سرايت اين قيام را به چهار گوشۀ ايران ذکر کرده بود، هم خواني دارد. سياستمداران ديگري از جمله داريوش همايون وزير اطلاعات‌ و جهانگردي‌ در دولت‌ آمــوزگار نيز نســبت به عملکرد عـلم اظـهارنظر مشــابه فردوســت دارنــد و معتقدند که اگر قاطعيت علم نبود، رژيم‌ پهلوي با خطر مواجه مي شد.١5
نــه تنها ايرانيان بلکه‌ تحليل‌ گران‌ سياسي خارجي نيز بر اين عقيده اند. مـاروين زونـيس در اين زمـينه مي‌نويســد: «... شاه پس از ‌‌بازگشت‌ از آمـريکا، اسدالله عـلم را به نخست وزيري برگزيد. وي از نزديکان و ياران‌ شاه‌ محسوب‌ مي شد، و بيش از همه اطرافيان شاه در کنار او بود... وي تا هنگام مرگ‌ ، دوست مورد اعـتماد شاه بـه شمار مي رفت و در واقع تنها فرد ايراني‌ بـود کـه شـاه ميتوانست‌ ، در‌ مقام مشاور وفادار و همچنين مجري سرسخت و مصمم توصيه هاي خود، به او متکي باشد. از اين رو، بهترين فرد براي تـصدي پسـت نخست وزيري در دوران بحراني پس از برکناري اميني‌ محسوب مي شد. او مي توانســت با اجـراي برنامه هاي شاه ، مخالفين را نيز به شدت سرکوب کند. علم در جريان ١٥ خرداد ١٣٤٢ اهميت وجودي خود را به شــاه ثـابت‌ نـمود‌ و بـزرگترين خدمت دوران سياسي خود را به رژيم پهلوي انجام داد. هنگامي که شــاه براي بـه کـارگيري نيروهاي مسلح و نيروي زور ترديد داشــت ، علم اين ترديد را از بين برد‌ و سرکوب‌ قيــام را تنها راه اعاده نظم دانســت و نـقش عـمده اي در سرکوب اين قيام ايفا نمود.»١6 اســدالله علم ، چنان از نقش خود در سرکوب قيام ١٥ خرداد و کـشتار‌ مـردم‌ بـي گناه احساس رضايت مي کند، که تا ســال ها بعد، هرگاه فرصت دست مـي داد، خـاطرات آن روز را بـا «اعليحضرت» مرور مي کند و بدينسـان با ارضاي حس‌ غرور‌ خود‌، نقش «تاريخ ساز» خـود را‌ در‌ ذهـن‌ و خاطره ، مرور مي کند؛ ١٥ خرداد براي علم نوسـتالژي واقعي است . به اين گفت و گـو کـه در 15 آذرمـاه ١٣٥٢ ده‌ سال‌ پس‌ از سرکوب قيام ١٥ خرداد بين علم و شاه‌ گذشته‌، توجه کنيد:
«عــرض کـردم در جـريان ١٥ خرداد و اغتشاشــات تهران و ايران که غلام نخســت وزير بودم جز ارتشبد نصيري‌ که‌ آن‌ وقـت رئيس شـهرباني بـود بقيه تقريبا دست و پاي خود را‌ گم کرده بودند و بدين جهت من ناچار شدم نخست وزيري را ترک کـرده و تـقريبا تمام روز را در‌ شهرباني‌ در‌ ستاد عمليات باشم که اينها دستپاچه نشوند. [شاه] فرمودند: من هم‌ در‌ آن مـوقع ناچار شدم چندين دفعه به شدت به اويسي که آن وقت فرمانده گارد بود‌ بگويم‌ مـجبوريد‌ تـيراندازي کنيد. عرض کردم از نخست وزيري دستور کتبي هم گرفتند و باز‌ هم‌ ترسيدند‌ و دائما بـه من مي گفتند: بايد ديد ريشه اين کار کجاست. در صورتي که‌ نظامي‌ هيچ‌ لازم نيست که ريشه کار را جستجو کند.»١7 آنـچه در اين يادداشت در‌ خور‌ اهميت است ، اشاره به نقش ارتش و اظهارنظر علم در مورد اين ارگـان در‌ حـضور‌ شاه‌ است و مهمتر اين که حتي ارتش نـيز چـندان در سـرکوب قيام با علم همراه‌ نيست‌ .
حضور عـلم در سـتاد فرماندهي عمليات ، اين عدم اعتماد به ســران ارتش و شهرباني‌ را‌ تأييــد‌ مي کنــد. تا آنـجا کـه مقام هاي نظامي به عـلم مـي گويند بـايد ريشه اين کار‌ را جست! حقيقت موضوع اين اســت کـه فـلسفه اين کشتار را تنها‌ شخص‌ نخست‌ وزير مي داند و اين کشتار ريشه در کينۀ وي از شــرکت کنندگان در قـيام بـخصوص‌ روحانيون‌ دارد‌. و از اين که ديگران بخصوص نظاميان بـخواهند بــه وي به عنوان نـفر‌ دوم کشــور اظهارنظر بکنند، سخت بـرآشفته مـي شود. براي همين، اظهار نظر نظامي ها را برنمي‌تابد‌ و با‌ گزارش اين نوع صـحبت سـران نظامي به شاه قصد دارد وي را‌ از‌ اتـکاي کـامل بـه نيروي نظامي بـازدارد. در‌ اين يادداشت‌ صحبت از ترس و دسـتپاچگي ارتـش است که‌ شاه‌ نيز اين موضوع را نفي نمي‌کند.
ضمنا با تکرار وقايع آنروز در مقام‌ نـخست‌ وزير اعـمال خود را بارها‌ به‌ عنوان سند‌ افـتخارآميز‌ بـراي‌ شــاه بـازگو مـي کـند و قصدش اين‌ اســت‌ کـه به شــاه بفهماند وي فرد شايسته تري براي پســت نخســت‌وزيري‌ و روزهاي‌ بحراني است و اين لياقت را در‌ ســال هـا پيش در‌ شـرايط‌حساس به ثبت رسانيده است‌ .
حـضور‌ تـانک هـاي ارتـش در خـيابان هاي تهران در روز ١٥ خـرداد ١٣٤٢ در‌ مـنابــع‌ ديگــر از جمله خاطرات علينقي‌ عاليخاني‌ وزير‌ اقتصاد وقت ، درباره‌ وقايع 15‌خــرداد و نقش علم‌ چنين‌ آمده اســت : «عـلم در روزهـاي حـساس قيام ١٥ خرداد فعاليت خستگي ناپذيري داشــت و بـا‌ مـقام‌ هـاي نـظامي پيوسـته در تـماس بود‌ و خود‌ از کلانتري‌ هاي‌ مناطق‌ حساس شهر سرکشي مي‌ کرد و به مسئولان هشــدار مي داد خود را براي رويارويي براي آشوبي بزرگ آماده کنند‌. به‌ اين ســان هنگامي که در بامداد‌ ١٥‌ خـرداد‌ ١٣٤٢‌ تظاهرات در‌ اطراف‌ بازار تهران آغاز شد علم آمادگي کامل داشت و به رئيس شهرباني وقت سپهبد نصيري تلفنــي دســتور‌ تيرانــدازي‌ داد‌ و در برابر ترديد نصيري يادآور شــد که‌ اين‌ دســتور‌ را‌ به‌ عنوان‌ نخســت وزير مـي دهـد و نامۀ مؤيد اين دستور را نيز بي درنگ براي او خواهد فرستاد. خود نيز پس از ساعتي به دفتر نصيري رفت و از نزديک‌ شاهد وضع روز بود. اين خونسردي و قاطعيت علم اثر بسيار مثبتي داشت و مســئولان انـتظامي تـوانستند در چند ساعت به اين غائله پايان دهند و تظاهرکنندگان را به شــدت ســرکوب کنند.»١8‌ وزير‌ اقتصاد دولت علم ، وي را در سرکوب و کشــتار مردم در اين قيام به علت قاطعيت و خونسـردي تحسين مي کـند. عـاليخاني نيز چون ديگر دولتمردان از اين قـيام بـه اســم‌ آشــوب‌ ياد مي کند. ويراســتار يادداشت هاي علم ضمن ستايش برخورد قاطعانه نخست‌وزير درباره اين قيام با نوعي سردرگمي و عدم شناخت مردم کشــورش‌ مي‌ گـويد: «بـراي من و طرز فکر‌ مـن‌ ، اين حـوادث فوق العاده ناراحت کننده بود و فکر مي کردم چطور در کشــوري که چنين اصلاحاتي مي کننــد يک عده در خيابان مي ريزند‌ و کار‌ به اينجا مي رسد‌...»19
آقاي محمود طلوعي نيز در کتاب «چـهره واقـعي علم »، اين نــوع اظهارنظر عاليخاني را راجع به قاطعيت و سرعت عمل نخسـت وزير در سرکوب قيام ١٥ خرداد ١٣٤٢ چنين نقد مي‌‌کند‌: «البته وسعت و اهميت واقعه به مراتب بيش از آن بود که نويسندة زندگينامه علم وانـمود مـي‌کند. نـيروي شهرباني از عهده سرکوب تظاهرات برنيامد و از ظهر پانزدهم خرداد نيروي ارتش‌ نيز‌ با تانک‌ و زره پوش وارد ميدان شــد، ولي روز بعد هـم انتظار حوادثي مي رفت ...»٢0 ســند اين ادعا‌ مي تواند دســتور علم بـه اســـتانداري هـا و فرمانداري هاي کل باشــد‌ که‌ اعلام‌ مي دارد:
«ممکن است فردا اربعين و همچنين يکشنبه ٢٣ تيرماه بمناسبت چهلم اشـخاصي ‌کـه کشته شده‌اند ‌‌ماجراجوياني‌ قصد توليد اختلال و اغتشــاش داشــته باشــند. بايد قبلا مـراقبــت کـافي بـفرمائيد و همچنين به‌ عموم‌ مردم‌ ابلاغ کنيد اگر کســي تظاهرات بکند از اخلالگران ١٥ خرداد محسوب و جدا مـورد تعقيب قرار‌ خواهد گرفت. با رؤساي شهرباني و ژاندارمري و ساواک و مخصوصا فرماندهان واحدهاي نـظامي مسائل را‌ بررسي کرده و هـمکاري دقـيق‌ بايد‌ بفرمائيد.»٢1 علاوه بر اين دستور که حکايت از باقي ماندن نگراني، پس از چهل روز از سرکوب قيام مي‌کند، در يادداشــت هاي علم مطلبي هست که اگر واقعيت داشته‌ باشد نشان مي دهد که سرکوب قـيام ، وقفۀ موقت و گذرايي در طي طريق به سوي سرنگوني شاه و انقلاب اسلامي بوده است . به اين يادداشت که مربوط به ملاقات عبدالمجيد مجيدي، رئيس‌ سازمان‌ برنامه و بودجه، در سال ها پس از سرکوب قيام ١٥ خرداد اسـت تـوجه کنيد: «افکار پيچيده و دور و درازي مي‌کردم ، ولي مطلبي که مرا بيشتر تحت تأثير داشت مذاکراتي بودکه‌ ديشب‌ با [عبدالمجيد] مجيدي رئيس سازمان برنامه و بودجه داشتم ، چون چند تا پروژه مورد علاقه شاهنشاه را بايد بـا او مـذاکره مي کردم. ديشب به منزل من آمده بود و به‌ صورت‌ وحشتناکي از کمي پول و هدر داده شدن پول در گذشته ســخن مي گفت که بي نهايت ناراحتم کرد. يعني وضع به طوري اســت کـه قـاعدتا بايد به انقلاب بينجامد‌.»٢2‌
پانوشتها‌
١- خاطرات‌ بولارد، مترجم غلامحسين ميرزاصالح ، تهران ، طرح نو، چاپ دوم ١٣٨٢، ص ٤٧٨.
٢- اسفنديار بزرگمهر، کاروان عمر، تهران ، سخن ، چاپ اول ، ١٣٨٢، ص ٣٩٨‌.
٣- مسعود‌ بهنود‌، از سـيد ضـياء تـا بختيار، تهران ، جاويدان ، ١٣٦٦‌، ص ٤٨٠‌.
4- گزارش اسدالله علم در کنفرانس اقتصادي‌ تهران‌ ، ٨ اسفند‌، ١٣٤١، ص ٨.
5- امام خميني ، صحيفه نور، ج ١، تهران ، انتشارات سـازمان و مـدارک فـرهنگي‌ انقلاب اسلامي ، صص ٦٥-٧٢.
6- گزارش هيأت دولت ١٣٤٢/٣/١٥.
7- اسدالله علم ، گـفتگوهاي مـن با شاه ، مترجمان طرح‌ نو‌، ج ١، چاپ‌ سوم ، تهران ، طرح نو، ١٣٧١، ص ٦١.
8- همان ،ج ١، ص ٩٥.
9- ويليام شوکراس‌، آخرين‌ سفير شاه ، ترجمه عبدالرضا هوشنگ مهدوي ، چاپ دوم ، نشر البرز، ١٣٦٩، ص ١٣٤.
10- گفتگوهاي من با‌ شاه‌ ،ج ٢، ص ٨٦٣‌.
11- يادداشت هاي علم ، ج ١، صص ٤٨-٤٩.
12- هـمان ، ج ٥، صص ٤٣٧-٤٣٨‌.
13‌- عباس‌ ميلاني ، معماي هويدا، تهران ، اختران ، ١٣٨٥، ص ١٩٥.
14- حسين فردوست ، ظهور و سقوط سلطنت پهلوي‌ ، ج ١، تهران‌ ، اطلاعات‌ ، ١٣٧٠، ص ٥١٣.
15- عمادالدين باقي ، تـاريخ شـفاهي انـقلاب اسلامي ايران ، قم ، نشر تفکر، ١٣٧٣‌، ص ١٦٥‌.
16- ماروين زونيس ، شکست شاهانه ، اسماعيل زند و بـتول سـعيدي ، نشر نو، تهران ، ١٣٧١‌، ص ٢٦٨‌.
١7‌- گفتگوهاي من باشاه ، ج ١، صص ٤٩-٤٨.
١8- غلامرضا افخمي ، خاطرات علينقي عاليخاني ، تهران ، نشر‌ آبي‌ ، ١٣٨١، ص ٢١.
19- هـمان ص ٢٤.
٢0- مـحمود طـلوعي ، چهره واقعي علم ، تهران ، نشر‌ علم‌ ، ١٣٨٢‌، ص ١٩٠.
٢1- مرکز اسناد انقلاب اسلامي ، سند شـماره ١١٦٢٢٣، مـورخ ٤٢/٤/٢٠.
٢2- اسـدالله علم‌ ، يادداشت‌ هاي محرمانه ، ص ٤٥٢.
ماهرخ ابـراهيم پور کارشناس تاريخ

منبع:فصلنامه مطالعات تاریخی، موسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی، بهار 1392، شماره 40

این مطلب تاکنون 192 بار نمایش داده شده است.
 
     استفاده از مطالب با ذکر منبع مجاز مي باشد.                                                                                                    Design: Niknami.ir