ماهنامه الکترونيکي دوران شماره 72   آبان ماه 1390
 

 
 

 
 
   شماره 72   آبان ماه 1390


 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 
بايدها و نبايدهاي تاريخ نگاري

شايد او تنها کسي است که رهبر فقيد انقلاب او را با آن همه ارج و اعتبار به تدوين تاريخ انقلاب اسلامي رهنما شده باشد و اميدها و آفت‏هاي تاريخ‏نگاري انقلاب اسلامي را برايش بازگو کرده باشد. او به عنوان شخصي که عملا درگيرودار انقلاب اسلامي بوده و به قول امام در به ثمر رسيدن انقلاب اسلامي و تدوين تاريخ انقلاب تلاش و زحمات قابل تقديري کشيده است مي‏تواند به عنوان يک شاخص در عرصه تاريخ‏نگاري انقلاب اسلامي، علاقه‏مندان به تاريخ انقلاب اسلامي ايران را در سراسر جهان از تلاش‏هاي خويش بهره‏مند سازد .نوشتار زير حاصل گفت‏وگو با اين محقق و مورخ توانمند انقلاب اسلامي است که تقديم حضور خوانندگان عزيز و ارجمند مي‏گردد.
* به تازگي در برخي نوشته‏ها، شاهد اين هستيم که نقش رژيم پهلوي و به‏ويژه شخص شاه را در قضيه کشتار مبارزان و آزار و اذيت مردم غيرواقعي نشان مي‏دهند. به عنوان مثال چنين مطرح مي‏شود که رافت و دوستي محمدرضا پهلوي، باعث شتاب بيشتر انقلاب شده؛ از اين رو مردم هم زمينه حضور بيشتري پيدا کردند. آنها عنوان مي‏کنند که با توجه به حضور دمکرات‏ها و به‏ويژه کارتر در عرصه رياست جمهوري امريکا و اينكه محمدرضا هم در مقايسه با شاهان قبل از خود رافت و مهرباني خاصي نسبت به مردم داشته و سعي کرده که با انقلاب اسلامي برخورد مسالمت‏آميزي داشته باشد؛ درحقيقت لبه تيز اقتدار شاهانه خود را نسبت به انقلاب نشان نداده است. تمام اينها دست به دست هم داده و يک جوّ باز سياسي را در ايران به وجود آورده بود . الان هم عده‏اي از نويسندگان و بعضي از مجلات در داخل و خارج از کشور؛ دارند اين فکر را اشاعه مي‏دهند. سوال اين است که در اين خصوص چه ديدگاه تاريخي را مي‏شود باز کرد و چه نقطه‏نظراتي وجود دارد؟ و اين ادعا تا چه پايه صحت تاريخي دارد؟
- بسم‏الله الرحمن الرحيم . براي پي بردن به خلاف واقع بودن اينگونه ادعاها تنها کافي است انسان نگاهي به اوضاع و شرايط آن روز بياندازد و اين که رژيم پهلوي چه عکس‏العملي درقبال خواسته‏هاي حق مردم نشان مي‏داد. ما مي‏بينيم که در تاريخ نهضت امام در هر مقطعي که روزنامه‏هاي وابسته به رژيم به امام(ره) جسارت و اهانتي کردند؛ مردم عکس‏العمل نشان دادند. به عنوان مثال در سال 1350 دو تن از سناتورهاي مجلس سنا آشکارا به امام اهانت کردند. حوزه علميه قم نيز درسهايش را تعطيل کرد. طلاب دست به تظاهرات زدند و پليس با تظاهرکنندگان درگير شد و تظاهرات سرکوب گرديد. در سال 1354 وقتي حوزه علميه قم؛ به‏مناسبت سالروز قيام خونين 15 خرداد 42 دست به يک تحصن درازمدت زد، طلاب علوم اسلامي در مدرسه فيضيه متحصن شدند. پليس مدرسه را محاصره کرد و طلاب علوم اسلامي و تظاهرکنندگان سه روز تمام از آذوقه و آب و غذا محروم بودند؛ حتي آب و برق مدرسه را هم قطع کردند. و پس از سه روز که رژيم نتوانست تحصن‏کنندگان را وادار به تسليم کند؛ چترباز پياده کرد و حدود چهارصد نفر از طلاب را دستگير کردند، عده‏اي را هم مجروح کردند؛ اما کسي را نکشتند. اما در جريان 19 دي که مردم و طلاب قم در دفاع از امام و اعتراض به نوشته روزنامه اطلاعات در خيابان حرکت مي‏کردند؛ و از منزل مرجعي به منزل مرجع ديگري مي‏رفتند و به آنها پناه مي‏بردند و از آنها مي‏خواستند که در برابر اين اهانت ناروا نسبت به امام ساکت ننشيند؛ رژيم شاه جمعيتي را که به‏صورت آرام در خيابانها حرکت مي‏کرد، به رگبار بست و بنا به نوشته خود روزنامه‏ها، عده اي به شهادت رسيدند و عده زيادي هم مجروح شدند. اگر به واقع رژيم پهلوي در انديشه‏دادن آزادي به مردم بود و نسبت به آنها رافت و محبتي داشت؛ چگونه مي‏شود اين کشتار را توجيه کرد؟ کشتار 19 دي نشان داد که رژيم شاه برخلاف ادعاي کذايي فضاي باز و آزادي ، به دنبال سرکوب و قلع‏وقمع حرکت‏هاي مردمي است. در جريان 19 دي مي‏بينيم که عکس‏العمل رژيم چقدر شديد است. البته مساله در همين جا پايان نمي‏پذيرد. در چهلمين روز شهادت شهداي 19 دي؛ مردم تبريز مجلس يادبودي برگزار مي‏کنند، در آنجا رژيم به بدترين نحو و با خشن‏ترين شيوه ممکن وارد صحنه مي‏شود و مردم را به رگبار مي‏بندد که به نوشته روزنامه‏هاي وابسته به شاه در 29 بهمن 56 در تبريز شش نفر شهيد شدند و بيش از 125 نفر مجروح گرديدند و 400 نفر هم دستگير شدند. اين واقعه، نشان مي‏دهد که چگونه رژيم پهلوي با پليسي‏ترين و فاشيستي‏ترين شيوه‏ها به سرکوب حرکت مردم مي‏پرداخته و يا در اربعين شهداي تبريز در يزد، جهرم، قزوين، اصفهان و اهواز به تاريخ دهم فروردين 57 چند نفر کشته مي‏شوند. رژيم مي‏توانست اين حرکتها را با گاز اشک‏آور هم سرکوب کند ولي هدف، تنها کشتن و ايجاد رعب و وحشت بود. براي نخستين بار نبود که رژيم شاه با اعتراضات مردمي روبرو مي‏شد. من دو نمونه را عرض کردم که در سال 1350 و 1354 رژيم پهلوي چگونه تظاهرات مردم قم را سرکوب کرد؛ گاز اشک‏آور زد اما کسي را نکشت. مسلم است که در جريان 19 دي قم، يا 29 بهمن تبريز و يا دهم فروردين 57 در يزد، جهرم و قزوين هم مي‏توانست با همين شيوه عمل کند، اما دست به کشتار زد. چون هدف رژيم اين بود که ايجاد رعب کند و مردم را سرکوب کند و به آنها اجازه ندهد حقوق خودشان را طلب کنند. تفاوتي که جريان سال 56 و 57 با جريانهاي قبل از آن دارد؛ اين است که در سال 42 مردم آمادگي لازم را نداشتند و رشد سياسي کافي را به دست نياورده بودند، آنها مرعوب خونريزي رژيم شاه مي‏شدند و عقب‏نشيني مي‏کردند. در جريان سال 56 و 57 به دليل رشد فکري و بلوغ سياسي مردم، شهادت و کشته شدن مساله حل شده‏اي بود . بنابراين وقتي در 20 بهمن 56 مردم قم؛ تظاهرات عظيمي به راه مي‏اندازند ديگر مرعوب رژيم نمي‏شوند. پهلوي هرچه بيشتر سرکوب کرد؛ مردم بيشتر در صحنه حاضر شدند و مقاومت کردند و مي‏بينيم که جريان به آنجا منتهي مي‏شود که در روزهاي اوج انقلاب، روزي نبود که در يکي از شهرهاي ايران کشتاري صورت نگرفته باشد. فاجعه 17 شهريور 57 کمتر از 15 خرداد نبود. رژيم شاه در جريان 15 خرداد 42 ادعا کرد که 26 نفر کشته و حدود 100 نفر هم مجروح شدند اما در جريان شهريور 57 به صراحت اعتراف کرد که بيش از 50 نفر کشته شدند، در حالي که ليست 400 نفره‏اي از زنان، مردان و کودکاني وجود دارد که در روز 17 شهريور به شهادت رسيده‏اند. در حقيقت مردم در برابر وحشيگري، آدم‏کشي و جنايات شاه عقب‏نشيني نکردند و تسليم نشدند. بنابراين وقتي به حوادث و مسائل دوران اوج انقلاب يعني از 19 بهمن 56 تا 22 بهمن 57 نگاه مي‏کنيم درمي‏يابيم که رژيم شاه بسيار وحشيانه به سرکوب مردم پرداخت و عده زيادي را به شهادت رساند. اما همچنان که عرض کردم وقتي مساله شهادت براي مردم حل شد؛ به صحنه آمده و در برابر خون و خونريزي بي‏پروا مقاومت کردند و رژيم با اين حربه فاشيستي، پليسي و جنايت‏آميزش نتوانست مردم را از صحنه بيرون کند و آنها را به عقب‏نشيني وادارد. از اين جهت مي‏توان گفت اين حرف که شاه يا به دليل فضاي باز سياسي، عدم پشتيباني قدرتهاي بزرگ و يا به دليل بيماريش آنطور که بايد و شايد به جنگ مردم نيامده؛ بسيار بي‏پايه و اساس است، اين واقعيت نداشته و تحريف تاريخ است. البته مساله ديگري که رژيم را خلع‏سلاح کرد؛ مساله ارتش بود. ارتش به علت آگاهي لازمي که کسب کرده بود به مردم پيوست . در اينجا رژيم احساس کرد؛ خلع سلاح شده و توان لازم براي مقابله با مردم را ندارد. تنها اميد رژيم شاه ارتش بود. رژيم تصور مي‏کرد يک ارتش قداره‏بند و جراري ساخته که مي‏تواند در هر مقطعي حرکتهاي مردمي را سرکوب کند؛ نفسها را قطع کند و قلمها را بشکند، اما به مرحله‏اي رسيد که دريافت؛ بدنه ارتش از آن جدا شده و در نتيجه ديگر نيروي لازم براي سرکوب مردم را در اختيار ندارد. اين هم مساله مهمي است که نمي‏توان از آن غافل شد. به ويژه اينکه امام(ره) با برنامه‏اي که درپيش گرفت؛ از نظر رواني ارتش را به زانو درآورد. اگر مردم در برابر نيروهاي ارتشي با خشونت و مثل خودشان برخورد مي‏کردند؛ ارتش و مردم به مقابله با يکديگر برمي‏خاستند و شايد انقلاب به اين زوديها به پيروزي نمي‏رسيد و حکومت وقت با چنين شکستي مواجه نمي‏شد . ارتش هم به خودي خود احساس مي‏کرد که مردم با او طرفند و خصومت مردم با ارتش باعث مقاومت بيشتر ارتش مي‏شد اما، امام(ره) اجازه نداد که مردم دربرابر خشونت ارتش دست به عمل متقابل زده و با ارتش مقابله کنند. پيامهاي امام به مردم هشدار مي‏داد که ارتش را به سوي خود جذب کنيد؛ در برابر خشونت آنها ملايمت و ملاطفت داشته باشيد. بنابراين وقتي مردم به سراغ نظامي‏هايي که با تانک و مسلسل و انواع سلاح‏هاي سبک و سنگين در خيابانها مستقر شده بودند؛ مي‏رفتند؛ گل به آنها مي‏دادند و در لوله تفنگشان گل مي‏گذاشتند. وقتي هم که ارتش در جريان 17 شهريور مردم را آنگونه به رگبار بست؛ شعار مردم اين بود، ما به شما گل مي‏دهيم شما به ما گلوله. کارهايي از اين دست ارتش را از نظر رواني به زانو در آورد و به تسليم واداشت. اينها مسائلي بود که باعث گرديد رژيم پهلوي نتواند از نيروي ارتش جهت سرکوب مردم استفاده کند. رژيم شاه تا آخرين مرحله و تا جايي که در توان داشت در سرکوب و کشتار مردم پروا نکرد و زماني چشم باز کرد که ديگر مردم در برابر خون و خونريزي هيچگونه واهمي نداشتند و دريافت اين حربه ديگر نتيجه‏اي ندارد . از سويي خود بدنه ارتش هم از ارتش جدا شده بود . هر روز خبري از فرار سربازها و درجه‏داران گزارش مي‏شد که آنها از پادگان‏ها فرار کرده‏اند و اين نوعي آشفتگي و درهم ريختگي در پادگان‏ها را پديد آورد که باعث خلع سلاح شاه گرديد.
* جنابعالي در صحبتهايتان به روحيه شهادت‏طلبي مردم به ويژه در سالهاي دهه 50 اشاره کرديد؛ اين حالت مستلزم آن است که توده مردم به يک آگاهي و خودباوري رسيده باشند که بتوانند اين حالت را تجربه کنند و با روحيه باز آن‏را بپذيرند. از طرفي مدتي است که در جرايد مي‏بينيم؛ برخي سعي مي‏کنند؛ حرکت آهسته و عميق مردم از 15 خرداد 42 تا 22 بهمن 57 را يک حرکت پوپوليستي به معناي جمعگرايي با هدف‏هاي مبهم معرفي کنند، مانند آنچه در بعضي کشورهاي غربي و حتي در منطقه خودمان داشتيم که توده مردم به سمت يک هدف نامشخص و تنها به خاطر مبارزه و ساقط کردن حکومت جابر وقت قيام کرده و مبارزه مي‏کنند . در حقيقت ما نمي‏توانيم مولفه‏ها و اهداف مشخصي را در اين روند و بر اين حرکت مردمي مترتب کنيم. جنابعالي از نزديک اين حرکت را ديده‏ايد و تاريخ اين حرکت را به قلم خودتان نگارش کرده‏ايد، مي‏خواستم نظرتان را در اين مورد بدانم که آيا سخناني که در مورد حرکت مردم در اين روند يعني از 1342 تا 1357 گفته مي‏شود که اين حرکت؛ يک حرکت جمعي بدون اهداف ريز و مشخص بوده و تنها در قالب شعارهاي کلي مطرح است ، صحت دارد يا خير؟
- اين؛ حرف تازه‏اي نيست. متهم کردن مردم به اينکه در راستاي حرکت بي‏هدف و مبهمي پيش مي‏رفتند، آنها احساساتي بودند، اين حرکت برپايه تعقل و شعور سياسي نبود؛ اينها تهمت‏هايي است که به طور مرتب از روز آغاز نهضت امام(ره) از سوي عوامل و کارشناسان رژيم و قلم به مزدهاي وابسته به رژيم شاه مطرح مي‏شد، تا آنجا که حتي بعد از قيام خونين و مقدس 15 خرداد 42؛ عنوان سرمقاله روزنامه اطلاعات « شورش کور» بود که اين را به حرکت بياد ماندني 15 خرداد نسبت داده بودند يعني مردم نمي‏دانستند که چه مي‏خواهند و دارند چکار مي‏کنند. اما وقتي اسناد و مدارک باقيمانده از خود رژيم و ساواک را بررسي مي‏کنيم؛ مي‏بينيم که اولا هدف مردم کاملا مشخص بوده است. در 15 خرداد 42 اين مساله براي مردم مجسم شده بود که حسين زمانشان در برابر يزد زمان ايستاده و به همان نحوي که بايد با يزيد زمان جنگيد نبايد حسين زمان را تنها گذاشت، آنها دفاع از حسين زمان را بر خود واجب مي‏ديدند. در اينجا خاطره‏اي از يکي از شهداي 15 خرداد ورامين، عرض کنم . برادرش مي‏گويد:
« ... وقتي خبر دستگيري حضرت امام به ما رسيد؛ براي دفاع از امام به طرف تهران حرکت کرديم. نرسيده به پل باقرآباد ماشينهايي که از طرف تهران مي‏آمدند؛ نگه‏مي‏داشتند و به ما خبر مي‏دادند که ارتش با توپ و تانک دارد بسوي ورامين مي‏آيد. بعضي‏ها که ما را مي‏شناختند؛ ماشين را نگه‏مي‏داشتند و نقل مي‏کردند که در تهران چه گذشت، چگونه مردم را به رگبار بستند و از کشته‏ها پشته‏ها ساختند. آنها به ما نصيحت مي‏کردند که شما داريد با دست خالي خودتان را به کشتن مي‏دهيد، پس برگرديد. اين صحبتها قدري در من تاثير گذاشت، وسوسه شدم که داريم کار بيهوده انجام مي‏دهيم، به برادرم امير معصوم‏شاهي نزديک شده و گفتم: برادر مشت با درفش چه مناسبتي دارد، ما نمي‏توانيم در مقابل توپ و تانک کاري انجام دهيم. الان داريم جلو مي‏رويم اما آنها مي‏رسند و ما کاري از پيش نمي‏بريم. نگاهي به من کرد، و لبخندي زده و گفت: برادر ما مردم کوفه نيستيم که حسين زمان را تنها بگذاريم. يا بايد رهبرمان آزاد شود و يا اينکه همه کشته شويم. سپس سوال از من کرد: اين مسيري که داريم مي‏رويم مسير حق است يا ناحق؟ گفتم: طبيعي است حرکتمان حق است. گفت: اگر حق است پس از چه مي‏ترسي. از آن مرحله گذشتيم اما باز وسوسه شدم، دوباره به او نزديک شدم و گفتم: داداش! ما بدهکار هستيم، طلبکار داريم، زندگي ما بگونه‏اي نيست که بتوانيم به همين راحتي دست از همه چيز بشوييم. همانجا رو به قبله ايستاد و به صورت شفاهي وصيت کرد؛ گفت: آنهايي که من از آنها طلب دارم؛ حلالشان کردم، به آنها هم که بدهکارم، مغازه مرا بفروشيد و طلبم را بدهيد...»
وقتي اين عده با ارتش در سر پل باقرآباد مواجه مي‏شوند؛ شخصي به نام عزت‏الله رجبي مانند عاشوراييان لباسش را درمي‏آورد و با يک قمه به سوي آنها حمله مي‏کند که مي‏زنند و او را به شهادت مي‏رسانند. امير معصوم‏شاهي هم دومين نفري است که جلو مي‏رود و شهيد مي‏شود. منظورم اين است که هدف براي مردم روشن بود؛ آنها مي‏دانستند که چه مي‏خواهند. حتي وقتي در خود تهران هم شعارهاي داده شده از سوي مردم راببينيم؛ درايت مردم مشخص مي‏شود. روزنامه‏هاي صهيونيستي به طور رسمي نوشته‏اند که در آن روز براي نخستين بار در تهران شعار عليه اسراييل مطرح شد. شعار مرگ بر اسراييل در سراسر تهران طنين‏انداز گرديد. اين يک نکته که حرکت مردم در راه دفاع از مرجع، رهبر و حسين زمانشان بوده است. دوم اينکه آنها خواهان سرنگوني رژيم شاه بودند. يادم هست يک روز قبل از 15 خرداد که با يازدهم محرم مصادف بود در تظاهرات شرکت داشتم. وقتي جمعيت 100 هزار نفري جلوي سفارت انگلستان رسيد؛ جواني که روحاني هم نبود روي چهارپايه رفت ، حرفش اين بود که سرنوشت ايران بايد در ايران تعيين شود. نه اينکه در لندن و آمريکا رقم زده شود. يعني هدف براي مردم به طور کامل مشخص بود. يکي از اتهاماتي که به عزيزان قيام‏کننده در 15 خرداد وارد مي‏کنند اين است که آنها نمي‏دانستند چکار مي‏خواهند بکنند. نه! خوب هم مي‏دانستند که دارند چکار مي‏کنند. مردم به کاخ حمله مي‏کنند، به اداره تسليحات براي مسلح شدن حمله مي‏کنند، به راديو و اداره انتشارات در ميدان ارک حمله مي‏کنند تا آنجا را تصرف کنند. آنها توانستند با دست خالي پليس شاه و حتي سربازان را از صحنه بيرون ببرند. من گزارش‏هاي لحظه‏به‏لحظه روز 15 خرداد را در کتاب نهضت امام جلد اول آورده‏ام. بيش از صد نفر همان روز در خيابان بوذرجمهري مجروح مي‏شوند و عده زيادي هم کشته مي‏شوند. هم آمار کشته شدگان هست و هم آمار مجروحان. فرياد کمکشان به آسمان بلند است، مردم فقط چوبدستي داشتند. در طول قيام 15 خرداد 42 تا سال 1357 روحانيون متعهد در سنگر مساجد و منابر به افشاي رژيم پرداختند و شخص امام هم. با سخنراني‏ها و اعلاميه‏هايشان به مردم آگاهي مي‏دادند. نهضت فراگير شد و مردم آگاهي بيشتري کسب کردند و هدف برايشان مشخص گرديد. بنابراين وقتي در سال 56 که نهضت اوج مي‏گيرد و زمينه براي پيروزي انقلاب فراهم مي‏شود؛ مردم همان شعارهايي را دنبال مي‏کنند که در سال 1342 مطرح بوده است. از سال 1348 که امام بحث حکومت اسلامي را مطرح کردند، وقتي از گروه‏هاي سياسي دستگير شده سوال مي‏شد که هدفتان از اين مبارزه چيست؟ مي‏گفتند: «تشکيل حکومت اسلامي». نمونه‏هايش بسيار است. يعني در طول مبارزات اين ده ـــ پانزده سال براي ملت ما هم هدف مشخص بود و هم راه، از سويي روحيه شهادت‏طلبي هم در مردم اوج گرفت، وقتي مردم هدف را بشناسند هرگونه فداکاري در راه نيل به آن براي مردم راحت و آسان مي‏شود. اين حرکت چون ريشه‏دار بود برپايه احساسات زودگذر نبود. حتي مي‏خواهم اين را بگويم که نهضت اسلامي ايران تنها به خرداد 42 محدود نمي‏شود، بلکه ريشه در جريانهاي بسيار گذشته دارد. مردم در طول هزار سال، اين حقيقت را دريافته بودند که حکومتهاي جابرانه و ظالمانه در کشورهاي اسلامي با موازين اسلامي همخواني ندارند و نظامهاي غاصب و جاعل حاکم بر کشورهاي اسلامي بايد کنار بروند و حکومت عادلي بر سر کار بيايد. اين انديشه در ميان مردم ريشه داشت. نهضت عدالت‏خواهانه مردم معروف به نهضت مشروطه اين زمينه را بيشتر فراهم کرده بود. حرکتهاي بعدي که در ايران صورت گرفت؛ زمينه تشکيل حکومت اسلامي را براي مردم به طور کامل مشخص ساخته بود و هيچ چيز تازه و مبهمي وجود نداشت. مردم حکومتهاي موجود در کشورهاي اسلامي را غاصب مي‏دانستند و مي‏خواستند حکومت اسلامي و الهي بر جامعه حاکم بشود. اينها مسائلي بود که ريشه در 1400 سال داشت و روي اين موضوع کار شده بود. بين مردم تبليغ شده بود. حرکت عدالت‏خواهي مردم چيزي نبود که محدود به ده سال يا پانزده‏سال باشد؛ به‏ويژه در دوران نهضت امام که مردم آمادگي لازم براي هرگونه فداکاري، شهادت‏طلبي و جانبازي در راه دفاع از اسلام و مقابله با زورمداران حاکم و جهانخواران مستبد را داشتند. از اين جهت ديديم که چگونه فداکاري کردند، در صحنه حضور پيدا کردند، از همه چيزشان گذشتند و زندگيشان را در طبق اخلاص گذاشتند تا توانستند انقلابشان را به پيروزي برسانند. اگر حرکت مردم آني، احساسي، غير منطقي و کور بود و حقايق، از نظر مردم مبهم بودند؛ محال بود مردم، آن فداکاري‏ها را بکنند. مردم در راهي ايستادگي و جانبازي مي‏کنند و با فكر شهادت‏طلبي جلو مي‏روند که هدف برايشان مشخص باشد.
* عده‏اي در محافل علمي و مطبوعات سعي مي‏کنند که نقش جريان روشنفکري را در هدفمند کردن حرکت مردم خيلي پررنگ جلوه بدهند. همانطور هم که خودتان مي‏دانيد قسمت اعظم جلد سوم کتاب نهضت امام خميني با ذکر اشخاص به اين جريان روشنفکري پرداخته است و جريانات عمده شامل جريانات چپ، محافظه‏کار و حتي جريانات اسلامي را بررسي مي‏کند؛ مي‏خواستم نظر جنابعالي را در اين مورد بدانم که چه قدر و ارزشي براي اين حرکتها و حتي اشخاصي که ما در قالب روشنفکري از آنها ياد مي‏کنيم قائل هستيد؟
- يکي از ويژگي‏هاي نهضت حضرت امام فراگير و همه‏جانبه بودن آن است. کمتر نهضتي را در تاريخ ايران سراغ داريم که مانند نهضت امام، همه اقشار و طبقات جامعه را وارد نهضت کرده باشد. وقتي به نهضت تنباکو نگاه مي‏کنيم درمي‏يابيم که جمع خاصي هستند که به ياري مرجع زمان خود مي‏شتابند. مردم کوچه و بازار مبارزه را پيش مي‏برند. در جريان مشروطه هم مي‏بينيم که باز عده‏اي از بازاري‏ها هستند و عده‏اي از عناصر روشنفکر؛ با ديد انحرافي خاص خودشان که به دنبال نهضت عدالت‏خواهي علما هم نيستند . در نهضت‏هاي ديگر هم افراد و طبقات خاصي وارد صحنه مي‏شدند. اما نهضت حضرت امام در همان سال 1342 هم يک نهضت فراگير است که توانسته همه اقشار را به خود جذب کند. در روز 15 خرداد، کارگران، کشاورزان، تجار و کسبه، روحانيون، دانشگاهيان، دانشجويان و ديگر اقشار جامعه در صحنه حضور داشتند و اين به برکت روشنگري‏هاي گسترده‏اي بود که امام در طول نهضتشان داشتند و توانستند اهدافشان را به طور کامل روشن سازند و نيروها را در راه هدفشان به صحنه بکشانند. اما سياستمدارن، احزاب و گروه‏هاي سياسي که روشنفکر خوانده مي‏شوند؛ درست است که اينها در مقاطعي ناگزير شدند در کنار مردم قرار بگيرند و به نداي امام لبيک بگويند اما هيچگاه نه به اهداف امام ايمان داشتند و نه راه امام را به درستي باور کردند. در آغاز نهضت و در مهر سال 1341 در جريان نامه انجمنهاي ايالتي و ولايتي، گروه‏ها و احزاب سياسي نه‏تنها امام را در آن مرحله حمايت نکردند، بلکه حرکت ايشان را يک حرکت ارتجاعي خواندند. به عنوان مثال در همان مقطعي که امام عليه تصويب‏نامه انجمنهاي ايالتي و ولايتي قيام کرده و آن قانون‏شکنيها را محکوم کردند رهبران جبهه ملي نماينده‏اي به سازمان آزادي زنان که وابسته به ساواک و دربار بود مي‏فرستند و اين موفقيت را به آنها تبريک مي‏گويند. فکر نمي‏کنند در دوره‏اي که مجلس شوراي ملي و مجلس سنا تعطيل است، دولت حق قانونگذاري ندارد، با چه مجوزي دولت اميراسدالله علم تصويب‏نامه مي‏گذراند و به زنان حق راي مي‏دهد. آنها به ظاهر دم از قانون اساسي مي‏زدند. حرفشان اين بود که شاه بايد سلطنت کند نه حکومت. فکر نکردند چنين قانون‏شکني را چگونه مي‏توان موفقيت ناميد و به آن تبريک گفت. اين در مرحله تصويب‏نامه انجمن‏هاي ايالتي و ولايتي که نه‏تنها امام را ياري نکردند بلکه حتي حاضر نشدند قانون‏شکني رژيم شاه را محکوم کرده و آن را يک جريان استبدادي اعلام کنند. نهضت آزادي در آن مرحله اعلاميه‏اي به ظاهر در دفاع از روحانيت صادر کرد که در حقيقت در جهت محکوم کردن روحانيت بود. حالا بعد از پنجاه سال سکوت و انزوا، روحانيون دوباره به صحنه آمدند. روحانيت در طول آن پنجاه سال بعد از مشروطه هيچ‏وقت ساکت نبود و هيچ‏گاه از صحنه کنار نرفت. آنها حرکت سيدحسن مدرس، حرکت آيت‏الله کاشاني، حرکتهايي که روحانيون بصورت پراکنده عليه رضاخان داشتند چه در دوران به قدرت رسيدن رضاخان و چه پس از به قدرت رسيدنش، شهادت‏ها، تبعيدشدن‏ها، زندان رفتن‏ها، همه اينها را ناديده گرفتند و به اين شکل دست به تحريف تاريخ زدند. در فروردين 42 که رژيم شاه براي ايجاد رعب و وحشت به مدرسه فيضيه حمله کرد؛ طلاب علوم اسلامي را به خاک و خون کشيد و مدرسه فيضيه را درهم کوبيد در آن مرحله هم جبهه ملي اعلاميه‏اي مي‏دهد و نه اسمي از مدرسه فيضيه مي‏آورد و نه از روحانيون و طلاب. به عنوان مثال مي‏گويد: «مردم قم را مورد حمله قرار دادند» و از اين طريق هم سعي مي‏کنند حضور روحانيون در صحنه را ناديده بگيرند و به اصطلاح برنامه خودشان را دنبال مي‏کنند. نهضت آزادي احساس کرد که با آن حرکت توفنده و کوبنده حضرت امام؛ شاه رفتني است. البته من فکر مي‏کردم که اين؛ فقط تصور آنها باشد اما اخيرا به گزارشاتي دست يافتم که خود جان اف کندي ـــ رييس جمهور وقت آمريکا ــ هم همين تصور را داشته يعني موج انقلابي که امام قبل از پانزده خرداد 42 ايجاد کرده بود؛ رييس جمهور وقت آمريکا را به وحشت مي‏اندازد که شاه دارد سقوط مي‏کند. نهضت آزادي وقتي به اين تصور رسيد که شاه در معرض سقوط است و نظام شاهنشاهي در حال فروپاشي است، بخاطر اينکه از قافله عقب نماند، اعلاميه‏هاي تندي صادر کرد و سعي داشت که هم‏طراز اعلاميه‏هاي انقلابي باشد و همين باعث شد رژيم شاه بعد از قضيه 15 خرداد 42 آنها را به محاکمه بکشاند و به ده سال زندان محکوم کند. بعدها هم به مناسبت جشن تاجگذاري در سال 1346 مورد عفو شاه قرار گرفتند و از زندان آزاد شدند . از آن به بعد هم کنار رفتند و هيچگونه حمايتي از روحانيت و از نهضت امام نداشتند. در سال 1356 که نهضت اوج گرفت هم نهضت آزادي، هم جبهه ملي و هم ديگر احزاب به اصطلاح سياسي و روشنفکر سعي کردند که مسير انقلاب را عوض کنند. در آن شرايطي که فرياد مرگ بر شاه در آسمان ايران طنين افکنده بود و امام در اعلاميه‏ها و در سخنراني‏هايشان به شدت شاه را محکوم مي‏کردند، آنها به طور رسمي اعلام مي‏کردند که بايد قانون اساسي اجرا بشود، انتخابات آزاد در کشور برگزار شود، شاه سلطنت کند نه حکومت که امام در چند اعلاميه به اينها هشدار داده و فرمودند: «آنهايي که تا ديروز ساکت بودند و يا با رژيم شاه همراه بودند و امروز براي به چنگ‏آوردن قدرت و يا تبرئه آن مفسد اصلي به يک سلسله شعارهاي انحرافي دست زدند؛ اگر سر جايشان ننشينند ما تکليفمان را با آنها مشخص مي‏کنيم.» که اين باعث شد که آنها يک مقداري پروا کرده و واهمه کنند و يک مقداري هم عقب‏نشيني کنند. اما دست از شعارهايشان برنداشتند . آنها حتي در شرايطي هم که شاه در معرض سقوط بود و امام در نوفل‏لوشاتو روزهاي پيروزي انقلاب را تدارک مي‏ديدند؛ از ايران به آنجا رفتند که امام را قانع کنند. به امام شعار سياست گام به گام را پيشنهاد دادند که الان شاه را بيرون نکنيد و راضي باشيد که شاه فقط به سلطنت بسنده کند و به مسائل اجرايي نپردازد. امام نيز در چند سخنراني که در صحيفه امام موجود است؛ فرمودند: « اين چه حرفي است؛ اين چه منطقي است؛ کدام شعور و کدام انسان عاقل يک چنين حرفي را مي‏زند. يک آدمي که يک عمر جنايت کرده، خونها ريخته و کشتار و خيانت کرده، اين مملکت را غارت کرده، دست دشمنان را به اين کشور باز کرده حالا ما برويم به او بگوييم بفرما بنشين آقا باش الواطي‏ات را بکن (عين تعبير امام است) و ديگر به حکومت و مسائل اجرايي کار نداشته باش.» کدام انسان عاقلي اين منطق را مي‏پذيرد، امام اين منطق را رد کردند و بر آرمانهاي مردمي و اسلامي ايستادند و رژيم شاه را سرنگون کردند. خوب منظور اين است که روشنفکران تا آخرين روز پيروزي انقلاب نه‏تنها با امام همراه نبودند بلکه تا آنجا که توانستند تلاش کردند مسير انقلاب را عوض کنند، اما ملت آگاه بود و با قاطعيتي که رهبر داشت آنها نتوانستند در اين مرحله نقشي بازي کنند، بعد از پيروزي انقلاب اسلامي آنها باز هم دست از برنامه‏هاي خودشان برنداشتند. در اينجا بايد به اين نکته اشاره کنم که پذيرفتن دولت شاپور بختيار نشان‏دهنده اين بود که روشنفکران ما دنبال چه سياستي هستند و چه اهدافي را دنبال مي‏کنند و اين آخرين برنامه‏اي بود که روشنفکران و سياستمداران کشور ما در راه حفظ و نگهداري رژيم شاه بکار گرفتند که جز آبروريزي براي شاپور بختيار و هوادارانشان چيزي عايدشان نشد. بعد از پيروزي انقلاب اسلامي، نظر امام و نظر اکثريت ملت ايران همان شعارهاي نه شرقي، نه غربي، جمهوري اسلامي بود. در نخستين گام روشنفکران تلاش کردند که با طرح جمهوري دمکراتيک اسلامي؛ در مسير نهضت امام و انقلاب اسلامي انحرافي پديد بياورند. يعني همان برنامه‏اي را که در نهضت عدالت‏خواهي صورت گرفت که دشمن توانست با بر سر زبان انداختن شعار مشروطه واژه مبهمي به مردم القا کند و از اين طريق، در مسير نهضت عدالت‏خواهي انحراف پديد بياورد. در جريان جمهوري اسلامي هم روشنفکران سعي کردند با همين شيوه يعني با طرح جمهوري دمکراتيک اسلامي نقشه خود را پيش ببرند و در مسير انقلاب مردم سنگ‏اندازي کنند که باز آگاهي و هوشياري حضرت امام به آنها اين اجازه را نداد. مساله ديگري که روشنفکران در طول تاريخ داشتند و الان هم همان راه را دنبال مي‏کنند؛ تز استعماري است يعني ما بدون تکيه به هيچ ابرقدرتي نمي‏توانيم رو پاي خودمان بايستيم. يا بايد به غرب تکيه کنيم يا به شرق. از آنجا که بلوک شرق؛ آنتي‏مذهب هستند و با آن سر ناسازگاري دارند ما بهتر مي‏توانيم با غرب کنار بياييم. از اين‏رو بايد اهداف و مبارزات خود را با آنها منطبق سازيم. بنابراين مي‏بينيم که احزاب سياسي و روشنفکران بعد از کودتاي 28 مرداد تا سال 1357 طبق سياست آمريکا حرکت مي‏کردند. هر وقت سياست آمريکا اقتضا مي‏کرد اينها به صحنه بيايند، حرفي بزنند، شعاري بدهند و متينگي برپا کنند؛ چنين مي‏شد و هر وقت هم که سياست آنها اقتضا نداشت؛ آنها هم کنار مي‏کشيدند و وارد صحنه نمي‏شدند. بعد از پيروي انقلاب، برخلاف اينکه ديدند اين انقلاب با تکيه به ملت و بدون کمک از هيچ دولت و ابرقدرتي به پيروزي رسيد؛ نتوانستند از اين انقلاب معجزه‏آسا عبرت بگيرند و اصلاح شوند. باز هم دنبال اين بودند که با آمريکا کنار بيايند و سازش و تفاهم کنند. مهندس بازرگان و دکتر ابراهيم يزدي در دوران دولت موقت در الجزاير با برژينسکي ـــ معاون کارتر ـــ ملاقات کردند و اطلاعاتي ردوبدل کردند. بعدها هم مهندس بازرگان در يک مصاحبه به اين مساله اعتراف کرد و گفت: « مسلما ما نمي‏توانيم بدون اينکه با آمريکا کنار بياييم و تفاهم داشته باشيم، اطلاعاتي بدهيم و اطلاعاتي بگيريم؛ اين حکومت را حفظ کنيم.» البته اين سياست با عکس‏العمل مردم و امام مواجه شد، وي از کار برکنار شد و ملت ايران هم با تصرف لانه جاسوسي و قطع دست آمريکا نشان داد که اين ملت با اراده خود مي‏تواند بدون تکيه به هيچ قدرتي روي پاي خودش بايستد، اين کشور را جلو برده و حفظ کند. در جنگ تحميلي هم شاهد بوديم که ملت ايران نه‏تنها در برابر عراق که در برابر دنيايي ايستاد. همه ابرقدرتها پشت سر صدام قرار گرفتند؛ با مدرن‏ترين و پيشرفته‏ترين سلاحها او را مجهز کردند و به جنگ ملت ايران فرستادند اما اين ملت قهرمان‏پرور و خداجو؛ با استقامت و مقاومت و با روحيه شهادت‏طلبي خود توانست آنها را ناکام سازد و جنگ تحميلي را با سربلندي و پيروزي به‏پايان ببرد. برخلاف حماسه‏آفريني‏هاي ملت ايران روشنفکراني که ريشه در حوادث گذشته داشته و به سازمانهاي فراماسونري و تشکيلات مرموز بيگانه وابسته هستند، هنوز هم تلاش مي‏کنند که دل مردم را خالي کنند. آنها اينگونه وانمود مي‏کنند که بدون سازش با آمريکا، بدون مذاکره با آمريکا و بدون کنار آمدن با آمريکا نمي‏توانيم روي پاي خودمان بايستيم. درصورتي که مي بينيم اين ملت؛ استقلال و تماميت ارضي کشور را حفظ کرده، و از نظر سياسي، اجتماعي و عمران و آباداني مي‏توان گفت که به اندازه تمام رژيم‏هاي ستم‏شاهي در ايران پيشرفت داشته و جلو رفته است. اما آنهايي که يا وابسته‏اند و يا اينکه چشم حقيقت‏بينشان کور است فکر مي‏کنند که با اينگونه شعارها و زمزمه‏ها مي‏توانند براي خود جاي پايي باز کنند. من باور ندارم که اينها روي ناآگاهي باشد. مشکل اساسي اينها اسلام و دين است؛ هميشه با دين سر جنگ داشتند و الان هم حرفشان اين است که اسلام نبايد حاکم باشد و طبيعي است که با يک سلسله جوسازي‏ها و توطئه‏ها تلاش مي‏کنند که راه را براي حضور آمريکا در ايران هموار سازند. به يقين ملت قهرمان‏پرور ايران هرگز به دشمنان دين و کشور اجازه نمي‏دهد که اين نقشه‏ها را عملي کند. در پايان اين بحث تنها اين نکته را عرض کنم که وقتي به تاريخ نگاه مي‏کنيم؛ درمي‏يابيم که در هر مقطعي که ملت ايران خواسته روي پاي خودش بايستد و استقلال خودش را حفظ کند و دست بيگانه را از کشور قطع کند؛ آنهايي که روشنفکر نيستند و روشنفکر خوانده مي‏شوند تلاش کرده‏اند که اهداف مردم را در زير پاي بيگانگان ذبح کنند و کشور را دودستي تقديم بيگانه کنند، انگار نمي‏توانند در محيطي که استقلال وجود دارد نفس بکشند گويا خوي وابستگي دارند. مولوي در اشعارش مي‏گويد که يک نفر که عمري از راه مغني‏گري و خالي کردن چاه زندگي مي‏کرد و مشامش با بوي تعفن خو گرفته بود، از بازار عطاران مي‏گذشت که بوي عطري او را مدهوش کرد. مردم دورش جمع شده بودند؛ يکي گلاب به صورتش مي‏پاشيد بدتر شد. يکي از نزديکانش که او را مي‏شناخت؛ فهميد که دردش چيست، مقداري چيز متعفن جلوي دماغش گرفت و او را بهوش آورد. حقيقت اين است که افرادي که به وابستگي خو گرفته‏اند و مشامشان با تعفن بيگانگان انس دارد؛ نمي‏توانند در فضاي عطرآگين استقلال زندگي کنند، مي‏خواهند به هر نحوي اين استقلال را ازبين ببرند و بار ديگر کشور را در دست بيگانگان قرار بدهند.
* به نظر جنابعالي به‏عنوان يکي از محققان و مورخان بنام کشور، چه برهه‏ها و فرازهايي از تاريخ 15 خرداد هنوز سربه مهر مانده و تحقيق و کار بيشتري را از طرف محققين کشور مي‏طلبد؟
- متاسفانه تاريخ‏نويسان کشور ما گرايش مارکسيستي داشتند؛ يا با ديد اقتصادي با مسائل برخورد کردند و يا با ديد غربي و ليبراليستي سعي کردند تاريخ نهضت اسلامي ايران و قيام 15 خرداد را مورد تحليل و بررسي قرار دهند. آنچه در زمينه قيام 15 خرداد به‏نظر من ناگفته مانده؛ ريشه اسلامي اين قيام و اهداف مردمي آن است. آيا آنطوري که تاريخ‏نويسان وابسته به بلوک شرق بررسي مي‏کنند، اين بيکاري، گرسنگي، تورم، گراني و اينها بود که مردم را به صحنه کشاند و وادار کرد که در برابر توپ و تانک به مقابله برخيزند و جان بر کف به صحنه بيايند و يا به خاطر انديشه‏هاي غربي، دمکراسي و انديشه‏هاي ليبراليستي بود يا اينکه نه؛ هدفهاي ديگري در جريان بود. متاسفانه از آنجا که تاريخ کشور ما در اين زمينه به درستي مورد تحليل قرار نگرفته، انديشه مردم و اهداف قيام‏کنندگان 15 خرداد به‏درستي مشخص نشده و تحريف‏گران تاريخ هم نه‏تنها در اين مقطع بلکه در هر حرکت اسلامي تلاش مي‏کنند از کنار نقش مذهب زود بگذرند و زيرکانه اين نقش را ناديده بگيرند و اجازه ندهند که نقش اسلام و مذهب در حرکتها و نهضت‏ها مشخص بشود. اگر تاريخ ايران را مطالعه کنيد، چه در دوران جنبش تنباکو، چه مشروطه و چه جريانهاي ديگر؛ مي‏بينيم که تاريخ‏نويسان همه عوامل را
برمي‏شمارند جز نقش مذهب را، حتي اگر جايي هم اعتراف مي‏کنند؛ ناگزيرند مساله روبنايي و زيربنايي درست کنند که بله شايد مذهب روبنا بود اما زيربنا مسائل اقتصادي است. در جريان قيام 15 خرداد هم به همين شيوه و شگرد جلو رفتند و اجازه ندادند که اهداف قيام و نقش ريشه‏اي مذهب در آن به درستي مشخص شود و حتي نقش مردم بعنوان مردم باورمند، و دين‏باور و معتقد به اسلام آشکار گردد.
* به نظر مي‏آيد رويکرد جديدي در تاريخ‏نگاري انقلاب اسلامي ظهور کرده و برخي محققين و مولفين هم تازه به اين ميدان وارد شده‏اند، آيا شما رويکردهايي مانند تاريخ‏نگاري انتقادي و تطبيقي را مي‏پذيريد، سبک خودتان در تاريخ‏نگاري انقلاب اسلامي چيست؟
- به عنوان رويکرد آنچه مطرح است چيز تازه‏اي نيست. اگر تاريخ 200 سال گذشته را بررسي کنيد؛ مي‏بينيد که تاريخ‏نويسان با ديد مارکسيستي و يا با ديد ليبراليستي تاريخ را بررسي مي‏کنند و درنتيجه نه‏تنها نقش مذهب و تلاش روحانيت را در نهضت‏ها و حرکت‏ها و انقلاب‏ها ناديده گرفته‏اند، بلکه با کمال گستاخي تحليل ديگران را در مورد اساسي بودن نقش مذهب غيرعلمي مي‏دانند. از ديد آنها تاريخ علمي تاريخي است که در تحليل‏ها مسائل اقتصادي را خوب حلاجي کند و شرايط جهاني را پيش بکشد که به خاطر شرايط جهاني اين حرکت در کشور ما بوجود آمده و به پيش مي‏رود؛ اگر غير از اين شد؛ علمي نيست. اخيرا هم کساني که قلم به دست گرفته‏اند و بازيگر صحنه شده‏اند دست‏پرورده همانها هستند. نه در زمينه تاريخ، ديد صاحبنظرانه‏اي دارند، نه تبحري در تاريخ و نه شناخت درستي از فلسفه تاريخ اسلامي دارند. اينها همان نظريات پيشکسوتان خودشان را که در طول اين دويست سال نوشته شده؛ تکرار مي‏کنند و با قلم ديگري ارائه مي‏دهند. حقيقت اين است که خودشان چيز تازه‏اي ندارند. کسي که مي‏خواهد در زمينه تاريخ کار کند ابتدا بايد در تاريخ صاحب‏نظر باشد، يعني به همان نحوي که در مسائل اسلامي کسي مي‏تواند نظر بدهد که مجتهد بوده و ديد استنباطي داشته باشد، در مسائل تاريخي هم همينطور است. اگر کسي که مي‏خواهد به بررسي مسائل و حوادث تاريخي بپردازد، بايد ديد استنباطي داشته باشد؛ در اين صورت مي‏تواند با دلايل و قرائن تشخيص بدهد که نوشته فلان مورخ تا چه حد با واقعيت‏ها تطبيق مي‏کند و تا چه حد خلاف واقع است. اگر قرار باشد در زمينه تاريخ ديد درستي نداشته باشد و نتوانسته باشد تاريخ را به صورت ريشه مورد ارزيابي قرار بدهد، به درستي فلسفه تاريخ را نفهميده باشد، ناگزير دنبال نوشته‏هاي ديگران مي‏رود و حرف آنها را تکرار مي‏کند. در زمينه نگارش تاريخ روي اين موضوع عنايت داشتم که در گام نخست بدون غرض واقعيتها و حوادثي را که اتفاق افتاده بازگو کنم و تا آنجا که بتوانم علت و عوامل حوادث را هم آشکار سازم که چرا اين حادثه بوقوع پيوسته، چه عواملي در ايجاد اين واقعه نقش داشته که تنها وقايع‏نگاري نکرده باشم. اما باز هم تاکيد مي‏کنم در تاريخ‏نگاري آنچه که مي‏تواند يک مورخ را از انحراف و بي‏راهه روي بازبدارد ديد استنباطي و اجتهادي در تاريخ است.
* جناب‏عالي به عنوان کسي که شايد چندين دهه همراه جريان انقلابي بوديد و فراز و نشيب‏هاي آن را تجربه کرديد، به زوايايي نظر داشتيد که شايد دور از ديد عام باشد . اگر بخواهيم نقاط قوت و ضعف اين حرکت را در قالب کارنامه انقلاب مطرح کنيم و از سوي ديگر تحولات اخير منطقه را در نظر بگيريم، آينده انقلاب را چطور مي‏بينيد؟ آيا خوشبينانه است؟
- بزرگترين دغدغه نظام جمهوري اسلامي و بزرگترين مشکل انقلاب ما؛ کشمکش‏ها، درگيري‏ها و اختلافاتي است که ميان مسوولين نظام بوجود آورده‏اند يا بوجود آمده است. استکبار جهاني در هر مقطعي که مي‏خواسته نظام و انقلابي را سرکوب کند؛ تلاش کرده بين رهبران و مسوولان آن نظام و نهضت اختلاف ايجاد کند. به يقين اختلاف مي‏تواند آسيب سنگيني بر انقلاب وارد کند و استقلال کشور ما را آسيب‏پذير کند. يکي از رموز پيروزي انقلاب ما اين بود که امام توانستند يک ملت متحد و يکپارچه به صحنه بياورند که هيچگونه اختلافي نداشته باشند و بدين صورت توانستند انقلاب را به پيروزي برسانند. هر اختلافي براي نظام ما تاوان سنگيني به همراه دارد. از آن سو استکبار جهاني مي‏خواهد با همه قوا؛ ملت ما را از آرمان‏ها و ارزش‏هاي انقلاب دور کند تا بتواند به نقشه‏ها و توطئه‏هاي خود جامه عمل بپوشاند. از سوي ديگر مي‏بينيم عناصر مزدور، وابسته، فريب‏خورده، غافل و ناآگاه در داخل کشور تلاش مي‏کنند که با يک سلسله شعارهايي که بيگانگان به دهانشان انداخته‏اند ارزش‏هاي انقلاب را زير سوال ببرند و انقلاب اسلامي را پايان يافته تلقي کنند. اما حقيقت اين است که انقلاب ما با اسلام ما عجين شده است، ملت مسلمان ايران تا وقتي که به اسلام اعتقاد دارد به انقلاب هم اعتقاد دارد و اين دو نمي‏توانند از هم جدا باشند. ممکن است مردم از بعضي مسوولين نظام دل خوشي نداشته باشند، ناخرسند باشند، انتقاد داشته باشند، اما نسبت به اساس انقلاب و آرمانهاي آن، نسبت به امام و خط امام وفادارند، انقلاب با اعتقادات مردم آميخته است و با اسلام پيوند دارد بنابراين انقلاب ما تداوم پيدا مي‏کند و به جلو مي‏رود، اگرچه با مشکلات زيادي مواجه است . مسوولين نظام بايد به فکر چاره باشند و به اين کشمکش‏ها که دست‏هاي مرموزي در آن نقش دارند خاتمه دهند. مشکلات آينده ما زياد است اما نه به معناي اينکه انقلاب ما ازبين برود. رسالت بزرگي که دانايان امت، انديشمندان و دانشگاهيان متعهد و عالمان وارسته حوزه‏هاي علميه امروز برعهده دارند اين است که اجازه ندهند عناصري با ماسک مردم‏خواهي و با ماسک دفاع از ايران نقشه‏هاي شيطاني دشمنان اسلام و انقلاب را پيش ببرند. همين مساله اصلاح‏طلبي که در کشور ما مطرح شده و همچنان دنبال مي‏شود، نخست بايد ببينيم که هدف از اين شعار چيست، در لسان کساني که امروز اين شعار را دنبال مي‏کنند به چه کسي اصلاح‏طلب گفته مي‏شود. براي شناسايي اينگونه شعارها و شگردها خوب است؛ به تاريخ مراجعه کنيم. من باز هم روي اين نکته تاکيد مي‏کنم؛ شعارهايي که امروز مطرح مي‏شود، جريانهايي که امروز دنبال مي‏شود، مطالبي که از سوي روشنفکران در زمينه مسائل تاريخي، سياسي، اجتماعي و انقلاب دنبال مي‏شود؛ هيچکدام چيز تازه‏اي دربر ندارد، همه تکرار است و ريشه در گذشته‏ها دارد. در گذشته هم شعار اصلاح‏طلبي در کشور ما مطرح بوده اما به چه کساني اصلاح‏طلب مي‏گفتند؟ آنهايي که در ايران به عنوان اصلاح‏طلب بازيگر صحنه شده‏اند چه کار کردند؟ نخستين کسي که در کشور ما اصلاح‏طلب خوانده شد سرهنگ آخوندف است. سرهنگ آخوندف برخلاف اينکه روسيه تزاري؛ قفقاز را از کشور ما جدا کرده و آنجا را اشغال مي‏کند، به تفليس مي‏رود و در خدمت آن دولت اشغالگر قرار مي‏گيرد و در آنجا به عنوان وردست مترجم مشغول کار مي‏شود. بعدها دولت تزار اين آدم به ظاهر اهل قلم و فرهنگي را وارد فاز نظامي مي‏کند و به او درجه استواري مي‏دهد، بعد از چند صباح به درجه سرهنگي مي‏رساند. تحليل خودم اين است که به خاطر روحيه ضد ديني که داشت چون هم فراماسون بود و هم ضدمذهب و به شدت با اسلام سر ستيز داشت، دولت تزار فکر کرد که مي‏تواند از طريق او در ايران انقلابي پديد بياورد و ايران را از اسلام جدا کند و زمينه سيطره دولت تزار در ايران را فراهم کند. در کتاب انديشه آخوندزاده وي چند مورد را مطرح مي‏کند؛ يکي اينکه از مردم مي‏خواهد فراماسونر شوند و فراموشخانه تشکيل بدهند. ديگر اينکه از مردم مي‏خواهد که دين را کنار بگذارند و اگر دين را هم کنار نمي‏گذارند، دين را از سياست جدا بدانند و سوم اين است که با وجودي که وي لائيک بوده؛ ضد مذهب و ضد خداست پيشنهاد پروتستانتيزم اسلامي مي‏دهد و مي‏گويد که در ايران بايد يک پروتستانتيزم اسلامي صورت بگيرد و اصلاحاتي در مسائل اسلامي انجام شود. چهارمين مطلبي که او مطرح مي‏کند مبارزه شديد با تقليد از مجتهدين است و عنوان مي‏دارد که مردم بايد مانند گوسفند دنبال آخوندها بروند و آن‏را بدترين شيوه‏اي مي‏داند که براي مردم بوجود آمده است. پنجمين پيشنهادش تقليد از غرب است. تقليد از اسلام و تقليد از مجتهد را نکوهش مي‏کند ولي پيشنهاد تقليد از غرب مي‏دهد که ما بايد سراپا غربي بشويم تا بتوانيم ترقي و پيشرفت کنيم. دومين اصلاح‏طلبي که در ايران مطرح مي‏شود ميرزا ملکم‏خان است . وقتي زندگي ميرزاملکم‏خان را مطالعه مي‏کنيم؛ مي‏بينيم جز رشوه‏خواري، دزدي و وطن‏فروشي هيچ برنامه‏اي نداشته. تا وقتي ناصرالدين شاه به او پست و مقام داده؛ در خدمت دولت مستبد قاجار هست. واسطه و دلال هر قرارداد استعماري هم بوده، در جريان عقد قرارداد لاتاري بين ايران و انگلستان ميرزا ملکم‏خان چهل هزار پوند رشوه مي‏گيرد و اين قرارداد را منعقد مي‏کند. ناصرالدين شاه وقتي به ايران برمي‏گردد بر اثر فشار علما به ميرزا ملکم خان که وزير مختار ايران در انگلستان بوده تلگراف مي‏زند که اين قرارداد ملغي است. او هم که نمي‏خواسته چهل هزار پوند را از دست بدهد، تلگراف را مسکوت مي‏گذارد. ناصرالدين شاه هم که متوجه مي‏شود او چنين ترفندي را به کار گرفته وي را از وزير مختاري عزل مي‏کند. وقتي ميرزا ملکم از وزيرمختاري عزل مي‏شود يک دفعه طرفدار آزادي و قانون مي‏شود، نشريه قانون را منتشر مي‏کند که به اصطلاح با ناصرالدين شاه مبارزه کند. بعد هم به وزير خارجه ايران در آن روز پيغام مي‏دهد که اگر به من پست و مقام ندهيد؛ تمام اسناد و مدارک ايران را به دولت عثماني مي‏فروشم و اسرار ايران را فاش مي‏کنم. قبل از آن‏که وزارت خارجه در اين زمينه اقدامي بکند او اسناد را به دولت عثماني داده بود و به آنجا رفته و برنامه ديگري در پيش گرفته بود. جالب اينجاست که تحريف‏گران تاريخ سعي مي‏کنند نقش او را در نهضت‏ها و بيداري ملت ايران مطرح بکنند.
ديگر اصلاح‏طلبي که در ايران مطرح است ميرزا حسين‏خان سپهسالار مي‏باشد که خيلي از نويسندگان و روشنفکران نسبت به او سمپاتي دارند و از او دفاع مي‏کنند. قبل از اينکه وي به صدارت برسد؛ دولت انگلستان سه شرط با او مي‏گذارد: نخست، اينکه قرارداد رويتر را امضا کني. دوم، حکومت انگلستان را در سيستان و بلوچستان به رسميت بشناسي. سوم، ناصرالدين شاه را وادار کني سفري به فرنگ برود. چون مي‏دانستند که اگر ناصرالدين شاه به اين سفر برود چنان شيفته پيشرفت آنها مي‏شود که بهتر مي‏توانند او را بدوشند و به نوکري وادارند. ميرزاحسين خان سپهسالار هر سه شرط را مي‏پذيرد. ناصرالدين شاه را به فرنگ مي‏برد و در همان سفر قرارداد رويتر را امضا مي‏کند و رشوه کلاني هم خودش مي‏گيرد و براي ناصرالدين شاه و ميرزاملکم خان هم رشوه مي‏گيرد. هنوز از اين سفر برنگشته بودند که خبر اين خيانت به ايران مي‏رسد . از آن‏جا که ميرزاحسين خان سپهسالار نخستين دولت فراماسونري را در ايران تشکيل داده و بيشتر تاريخ‏نويسان هم فراماسونر بودند؛ به‏صورت ريشه‏اي بررسي نکردند که در تهران چه حوادثي اتفاق افتاده که وقتي ناصرالدين شاه به اتفاق ميرزاحسين خان سپهسالار که صدر اعظمش بوده به مرز قفقاز مي‏رسند؛ در آنجا به ناصرالدين شاه خبر مي‏دهند که به حدي در تهران افکار بر عليه ميرزاحسين خان تحريک شده که اگر او با شما به تهران بيايد، تهران به آتش کشيده خواهد شد. ناصرالدين شاه اعتنا نمي‏کند و به اتفاق ميرزاحسين‏خان سپهسالار به رشت مي‏آيند. در آنجا نامه آيت‏الله ملا علي کني را به دست ناصرالدين شاه مي‏دهند. ناصرالدين شاه وقتي آن نامه را مي‏خواند ديگر جرات نمي‏کند ميرزاحسين‏خان سپهسالار را با خودش به تهران بياورد، در همان جا او را از صدارت کنار مي‏گذارد و او را به عنوان والي آن‏جا مي‏گمارد؛ به تهران مي‏آيد و قرارداد رويتر را هم لغو مي‏کند. قرارداد رويتر چه بود؟ ميرزاحسين‏خان سپهسالار به مدت هفتاد سال تمام منابع زيرزميني بجز طلا و نقره را به کمپاني يهودي رويتر داده بود که وقتي اين قرارداد را به مجلس عوام انگلستان بردند در آن‏جا به صراحت گفته شد که اين قرارداد بين دو کشور نيست؛ اين فروش يک کشور به کشور ديگر است. آن وقت اين شخص به عنوان يک اصلاح‏طلب برجسته مطرح است. اصلاح‏طلب بعدي تقي‏زاده است که شعارش اين بود که از مغز سر تا انگشت پا بايد فرنگي شويم تا ايران نجات پيدا کند. خيانت‏هاي او در جريان نهضت عدالت‏خواهي ايران؛ يکي و دوتا نيست، در جريان ترور بهبهاني، و کشاندن مردم به سفارت انگلستان در جهت منحرف کردن مسير نهضت مشروطه نقش بسزايي داشت. اينها به‏عنوان عناصر اصلاح‏طلب؛ بازيگران صحنه ايران بودند و توانستند آن خيانتهاي کمرشکن را در حق ايران بکنند. امروز ما مي‏بينيم کساني که دنبال اين جريان‏ها راه افتاده‏اند کم‏وبيش همان برنامه‏ها را دنبال مي‏کنند، همان شعارها، همان بند و بست‏ها و همان رشوه‏گيري‏ها.
* تحليل جنابعالي از اصلاحات چيست؟ از اصلاح‏طلباني که مورد نظر شما بوده و نقش مثبتي در تاريخ داشته‏اند نام ببريد.
- دين اسلام براي اصلاحات آمده است؛ يعني نخستين هدف پيامبران الهي اصلاح جامعه بوده است. اين کلام قرآن از زبان يکي از پيامبران است که « ان اريد الا الاصلاح ماستطعته» (من جز اصلاح در حد توان خودم برنامه ديگري ندارم). هدف انبيا و اوليا خدا اين بوده که بتوانند جامعه را اصلاح کنند، اما اصلاحات از ديد اسلام با شيوه‏هاي مختلفي انجام مي‏گيرد. يک بار از طريق ارشاد، انذار و آگاهي دادن به توده‏ها، يک بار از طريق تنبيه و امر به معروف و نهي از منکر، يک بار از طريق جنگ و قلع‏و قمع جرثومه‏ها و کانون‏هاي فساد. حکومت علي(ع) يک حکومت اسلامي و در مسير اصلاحات است، به مردم آزادي مي‏دهد، آزادي مردم را سلب نمي‏کند، آنها حق اعتراض و انتقاد دارند، بين سخنراني او خوارج شعار مي‏دهند، حرف مي‏زنند، حضرت گوش مي‏کند، توهين مي‏کنند و در وسط نماز اخلالگري مي‏کنند، حضرت تحمل مي‏کند، حتي حقوقشان را از بيت‏المال قطع نمي‏کند. اما وقتي که احساس مي‏کند اين کانون فساد دارد جامعه را به سوي آشوب پيش مي‏برد دست به شمشير برده و آنها را قتل عام مي‏کند، اين حرکت هم حرکت اصلاحي است. يعني براي اصلاح جامعه ناچار است که عده‏اي از افراد مفسد و فاسد را از بين ببرد . مانند اين مي‏ماند که پزشکي براي معالجه انسانها تا آنجا که مي‏تواند از دارو استفاده بکند. اما اگر احساس کند که با درنياوردن چشم از حدقه بدن فاسد مي‏شود، چشم ديگر هم فاسد مي‏شود، ناگزير به جراحي چشم اين بيمار است. نمي‏شود گفت که اين يک حرکت خشونت‏آميز است. خلاصه، علاج بيمار يا از طريق داروست و يا از طريق جراحي. در جامعه اسلامي هم يک رهبر آگاه و حکيم يا از راه ارشاد و انذار سعي مي‏کند که جامعه را بسوي سعادت برده و يا از فساد باز بدارد و اگر چنين نشد ناچار است از شيوه‏هاي ديگري مانند تعذيب، تنبيه، جنگ و حتي اعدام استفاده کند. حضرت اباعبدالله الحسين قيام مي‏کند و در پاسخ به علت کارش مي‏فرمايد که ما براي اصلاح حرکت کرديم. من جز اصلاح دين جدم هدف ديگري ندارم. در اسلام پيامبران، ائمه‏اطهار و علماي ما با سه شيوه در جهت انجام اصلاحات به جلو رفتند، يکي از طريق علم، تلاش کردند که با گسترش علم در جامعه با جهل، ناداني و فساد مقابله کنند. ديگري از طريق تهذيب، بعد از خودسازي به محيط‏سازي مي‏پرداختند و با رواج اخلاق و آداب الهي تلاش مي‏کردند که جامعه را بسوي صلاح، رستگاري و سعادت پيش ببرند و سوم از راه حرکت، نهضت و انقلاب. من معتقدم بزرگاني از دوره محمد کليني گرفته تا عصر حضرت امام خميني اصلاح‏گران و اصلاح‏طلبان راستين و واقعي بودند که از طريق گسترش مسائل اخلاقي و از طريق انقلاب فکري، فرهنگي و اجتماعي؛ جامعه را بسوي اصلاح پيش بردند. همين انقلاب ما يک انقلاب اصلاح‏گرانه است و اصلاحات در بطن آن قرار دارد. انقلاب صورت گرفت تا فساد در جامعه نباشد؛ تا وقتي هم که فساد هست انقلاب هست. ما وقتي مي‏توانيم اين جامعه را از فساد، بي‏راهه‏پويي، بدبختي و وابستگي نجات دهيم که انقلاب وجود داشته باشد و انقلاب هم همان اصلاحات است من اصلاحات را جداي از انقلاب نمي‏دانم و انقلاب را هم از اصلاحات جدا نمي‏دانم در قرآن هم هميشه اصلاحات در مقابل فساد آمده و هم فساد در مقابل اصلاحات بوده است. کساني مي‏توانند اصلاحات انجام دهند که با مفاسد مبارزه کنند.
* به عنوان يک مورخ مي‏دانيد که هر نسلي پشت سر خودش يک انباشت تاريخي دارد که يک سري حوادث مثبت و منفي را دربرمي‏گيرد نسل امروز ما، نسلي که جوان هست و به‏عنوان نسل سوم ناميده مي‏شود وقتي به انباشت تاريخي خودش نگاه مي‏کند به‏نظر مي‏رسد که با يک نوع سردرگمي مواجه است، جريانات و حرکتهاي مختلف، سعي مي‏کنند که تاريخ گذشته را به اين جوان بشناساند. جنابعالي چه راه و چه مشرب و حرکتي را به نسل سوم و به جواناني که جوياي دانستن حقيقت هستند پيشنهاد مي‏کنيد.
- من با الهام از قرآن کريم دو توصيه براي عزيزان نسل جوان دارم قرآن مي‏فرمايد: « لقد کان في قصصهم عبرة لالوالالباب» در سرگذشت گذشتگان براي انسانهاي خردمند و صاحبان عقل درس عبرت است. من فکر مي‏کنم اگر ملت ما تاريخ گذشتگان را به درستي ورق زده بود شايد در بسياري از چاه و چاله‏هايي که نياکان ما افتاده بودند، نمي‏افتاد . امروز هم بزرگترين توصيه من اين است که نسل امروز ما بايد تاريخ گذشتگان را به صورت درست و دقيق مطالعه کرده، بررسي کند و عبرت بگيرد. قيد الوالالباب در اين آيه نشان مي‏دهد که هر کسي نمي‏تواند از تاريخ عبرت بگيرد. ممکن است خيلي‏ها تاريخ را بخوانند و متوجه نشوند فقط افراد خاصي هستند که مي‏توانند از تاريخ عبرت بگيرند. حالا الوالالباب را به عنوان خردمندان و افراد صاحب عقل بگيريم يا آنهايي که چشم حقيقت‏بينشان کور نشده است. اولوالالباب افرادي هستند که چشم حقيقت‏بين دارند و مي‏توانند واقعيت را خوب درک کنند که اين هم مستلزم آن است که افراد مسائل گذشته را به دقت مطالعه کنند. اينکه حضرت علي(ع) مي‏فرمايد: « من در گذشته‏ها اينقدر غرق شدم که احساس کردم عضوي از اعضاي آنها هستم.» مساله مهمي است انسان وقتي مي‏تواند واقعيت‏ها را به درستي درک کند و راه امروز خودش را پيدا کند که در تاريخ گذشته‏ها به درستي مطالعه کرده باشد و راه را از چاه تشخيص بدهد. مطالعه در تاريخ گذشتگان از بزرگترين وظايفي است که نسل جوان امروز ما بعهده دارد که بايد انجام دهد. نه اين تاريخ‏هايي که انباشته و آکنده از تحريف است. واقعيت تاريخي را بايد از ميان همين‏ها کشف کرد و متوجه شد که در گذشته‏ها چه حوادثي اتفاق افتاده است که مي‏تواند براي امروز درس عبرت باشد. توصيه ديگر من با الهام از قرآن کريم است که مي‏فرمايد: « و لکم في رسول الله اسوة حسنه» در پيروي و الگوگيري از پيامبر براي شما راه درستي است. شناخت خط امام بزرگترين رسالتي است که نسل جوان ما برعهده دارد. اگر خواسته باشيم راه سعادت را طي کنيم؛ بار ديگر اسير دست بيگانگان نشويم و ذلت و بدبختي به ما روي نياورد بايد راه و خط امام را بشناسيم، درک کنيم و به کار ببنديم. متاسفانه خط امام به درستي شناخته نشده و روي اين موضوع به درستي کاري صورت نگرفته است . بزرگترين وظيفه ما اين است که در جهت شناخت خط امام بکوشيم؛ حتي کساني که خداي ناخواسته به عالم آخرت اعتقاد ندارند و دين‏باور نيستند. کساني که مي‏خواهند در همين دنيا سربلند زندگي کنند، آزادانديش و آزادمنش باشند و آلت دست بيگانگان قرار نگيرند؛ بايد راه امام را به کار ببندند. با مطالعه اجمالي در چند قرن گذشته مي‏بينيم؛ تنها راهي که توانست اين کشور را به استقلال برساند، دست بيگانگان را از اين کشور قطع کند و اين ملت را سربلند و عزيز و آزاد بار بياورد راه و خط امام بود. شناخت اين راه مي‏تواند ما را از بسياري از خطرها بيمه کند و مصون بدارد، اين توصيه دوم من به نسل سوم هست که جوانان امروز تلاش کند امام را بشناسد، خط امام را بشناسد، روي افکار، آرمانها و ايده‏هاي ايشان مطالعات عميق‏تري داشته باشد.

منبع:مجله « زمانه » شماره 9 ، خرداد 1382

این مطلب تاکنون 1661 بار نمایش داده شده است.

بايدها و نبايدهاي تاريخ نگاري


اسناد تاريخي و نسخ خطي
در معرض تهديد موريانه ها و حشرات كتابخانه اي


شهادت آيت‌الله مصطفي خميني به روايت همسرش


وحشيگري‌هاي رضا شاه در اسناد وزارت خارجه امريكا


بازخواني اسنادي از مداخلات انگليس در ايران


فردوست: اسرائيل داراي سه پايگاه جاسوسي در ايران بود


يك سر لشكر عراقي:
رژيم صدام از طرف آمريكا عليه ايران وارد جنگ شد


سابقه فراماسونري در ايران


صهيونيست ها در دربار قاجار


معرفي کتاب
«توافق مصلحت‌آميز ، روابط ايران و اسرائيل»


 
     استفاده از مطالب با ذکر منبع مجاز مي باشد.                                                                                                    Design: Niknami.ir